<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>ومستند &#187; این چند نفر</title> <atom:link href="http://vamostanad.com/category/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%86%d9%81%d8%b1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://vamostanad.com</link> <description>سایت سینمای مستند</description> <lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 06:49:33 +0000</lastBuildDate> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator> <item><title>چه تلخ است این عمر دراز !</title><link>http://vamostanad.com/1390/11/06/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b2/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/11/06/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b2/#comments</comments> <pubDate>Thu, 26 Jan 2012 16:19:33 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=4187</guid> <description><![CDATA[بارها و بارها، پیش و پس از مرگش وقتی که به یادش می‌افتادم تکیه‌کلام طنزش در گوشم طنین می‌افکند و آن لبخند ِ گاهی به‌پهنای صورت و گاه آمیخته به زهری که بعدها درمی‌یافتی که انگار بهای مسئولیت سنگینی بود که برداشته بود. این تکیه‌کلام حالا تنها با آن لبخند تلخ ِ سرهنگی به‌یادم می‌آید: «هیچی...، خوبی و خوشی!»]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">مجموعه‌ی <em>کودکان سرزمین ایران</em> نخستین مجموعه‌ای بود که پایم را به فیلم‌سازی برای تلویزیون باز کرد و از این بابت باید یادآور بهترین خاطرات فیلم‌سازی حرفه‌یی باشد. همین مجموعه شاید برای نخستین بار در تاریخ مجموعه‌سازی مستند بود که توانست چهار نسل از مستندسازان را کنار هم گردآورد و در بسیاری موارد یک روند گفت‌وگو و بده‌وبستان فکری و هنری سازنده میان آنان به‌وجود آورد. اما با این همه خیلی از این مجموعه حرف و سخن به‌میان نمی‌آید و بیشتر «حرف و حدیث» در باب آن است که بر سر زبان‌هاست. اما از آن «حرف و حدیث»‌ها که بگذریم یک عنصر ِ (البته طبیعی) باعث شده که دست‌کم وقتی که خود من به یاد این مجموعه می‌افتم خاطرم مکدر شود و آن مرگ عزیزان است:</p><p dir="RTL">     بسیاری می‌دانند که امام خمینی شاعر هم بود و شعرهای زیبایی از خود به‌یادگار گذاشته است. اما وجه شاعری این شخصیت بزرگ را در سخن‌رانی‌های پرشمار او هم می‌توان مشاهده کرد. می‌دانیم که کلمه‌سازی از ویژه‌گی‌های شعرای بزرگ است و باز این شخصیت توانا کلمات جدیدی به ذخیره‌ی واژگان زبان فارسی امروز افزوده که ادبیات سیاسی معاصر را غنی کرده است. ایشان جملات قصار فراوانی هم دارد که یکی از آن‌ها را در پیام کوتاهی پس از فوت جان‌گداز مرحوم آیت‌الله سیدمحمود طالقانی نگاشته‌ است و آن جمله این است که «&#8230;یکی از معایب عمر طولانی این است که آدم باید یکی یکی شاهد از دست دادن عزیزان‌ش باشد&#8230;» (نقل به‌مضمون) و فکر کردن به آن مجموعه برای من با یادآوری این عبارت مشهور همراه است. تا امروز سه هنرمند که حالاحالاها باید در جمع ما می‌بودند از دنیا رفته‌اند: محمدرضا سرهنگی، منوچهر طبری و فؤاد نجف‌زاده؛ فکرش را بکنید!</p><p dir="RTL">    این‌که چه شده منی که از خدا تنها ۵۴ سال گرفته‌ام در این چند سال بارها باید به یاد آن عبارت مشهور امام خمینی بیفتم بماند، و بماند که اگر ۲۰ سال دیگر بگذرد که هیچ، تا ۴۰ سال دیگر هم اشتها دارم برای دنیا و برنامه دارم برایش؛ اما واقعاً چه تلخ است طعم این عمر دراز، چه تنها زمانی شیرین است که عزیزانت هم زنده باشند، حتی اگر سال‌ها و سال‌ها در کنارت نباشند و نبینی‌شان.</p><p dir="RTL">    از آخری شروع کنم: فؤاد نجف‌زاده را تا پیش از شروع فیلم‌برداری <em>دخترکم،‌ پسرکم</em> (فیلمی که در این مجموعه ساختم) نمی‌شناختم. وقتی در محل شرکت رسانه‌ی پویا در پایان یک روز کاری روی تدوین فیلمی برای شرکت فولاد مبارکه در استودیو را بر رویش گشودم، مردی میان‌سال ‌ـ‌ از من بزرگ‌تر ــ و خوش‌رو دیدم که نمی‌دانم چرا حالت چشم‌هایش مرا به‌یاد کاوه قدکچیان انداخت ــ جایش سبز، زنده باشد هر کجای سوئد که هست. نخستین روز که در فولادشهر اصفهان منتظر رسیدن اتوموبیل صدا و سیما و حرکت به سمت چهارمحال بختیاری و کوهپایه‌های جنگلی بازفت و تبرک سفلی بودیم با دلخوری تمام شد چرا که یک صبح تا غروبم را در خانه گذراندم و اتوموبیل‌شان تازه سر شب به اصفهان رسیده بود و من سرهنگی را تلفن‌کِش کرده بودم و کلی بگومگو کرده بودیم!</p><p dir="RTL">   فردای آن روز و بیشتر پس‌فردای آن که در منزل و مأوای خانواده‌ی «معصومه و سهراب» ِ فیلمم پرسه می‌زدیم و من نخستین تجربه‌ی این نوع فیلم‌سازی را از سر می‌گذراندم روز از پس روز با شادی و بگوبخند می‌گذشت: کار کار بود و گاه برای یک نما باید بارها از ارتفاعی روی تپه‌هایی که کم‌شیب هم نبودند بالا و پایین می‌رفتیم، وضعیت بهداشتی مردم و روستا هم اصلاً خوب نبود، تنها یک قهوه‌خانه بود و یک درمان‌گاه با پزشکی که گاه یک هفته پیدایش نمی‌شد، برق تنها در یک اتاقک نگهبانی که جهاد سازندگی در بستر رود ساخته بود وجود داشت و شبها در کیسه‌خواب می‌خوابیدیم و &#8230; الی آخر. کار کار بود اما همه‌اش خاطرات خوب بود و جوک‌هایی که بسیاری‌ش در آستین فؤاد بود و لذت بردن از کار. به‌مدت هشت روز دوش حمامی هم در کار نبود و هوا گرم و یک روز مانده به برگشت‌مان فؤاد مانند یکی دو نفر دیگر طاقت نیاورد و بعداز ظهر که به کمپ استراحت برگشتیم و هوای کنار رودخانه کلی سرد شده بود، تا کمر لخت شد و با آب سرد تانکر تنش را به آب رساند. اما مدام و تا شبی که از هم (باز در فولادشهر خداحافظی کردیم) می‌گفت: «رسیدم خونه می‌رم حموم و دست می‌ندازم زیر پوستم و قلفتی می‌کشم‌ش بیرون!» از بس تن‌مان چرک بسته بود. او را یکی دو بار دیگر دیدم، در همان دفتر شادروان سرهنگی و دیگر ندیدمش تا این‌که عکس‌ش را در اعتماد همراه یادداشت کوتاهی درباره‌ی مرگش. کلی افسوس خوردم.</p><p dir="RTL">   اما منوچهر طبری را از خیلی سال پیش می‌شناختم، اما تنها در حد سلام و علیکی در دانشکده‌ی هنرهای دراماتیک، از نزدیک ۳۴ سال پیش. آدم محجوب و کم‌حرفی بود و چون البته سال‌بالایی بود یادم نمی‌آمد که با او کلامی رد و بدل کرده بوده باشیم، برخلاف آرمان امید، ضابطی جهرمی، شادروان محمدرضا شریفی و خیلی‌های دیگر؛ واقعاً یادم نمی‌آید که چرا چنین بود. نخستین خاطره‌ی جدی‌ام سر جلسه‌ی دفاع از پروژه‌ی پایانی‌اش بود، فیلمی درباره‌ی دراویش قادری که بعداً با اصلاحات اساسی‌ای که در آن انجام داد شد <em>مطرب عشق</em> که سال‌ها بعد که دیدم‌ش عاشق‌اش شدم. احترام من برای طبری آن‌جا بیشتر شد که فهمیدم کلیمی است، چون این‌همه فهم از یک پدیده‌ی کاملاً اسلامی برخاسته از یک شعور عمیق و حساسیت ویژه به پیرامون است. زاون قوکاسیان و محمد تهامی‌نژاد از سجایای اخلاقی‌اش بسیار سخن می‌گفتند و من دورادور این فیلم‌ساز کم‌کار و  محجوب را می‌ستودم. چرا این‌قدر کم‌کار بود را هیچ‌گاه نفهمیدم، شاید از آن دست هنرمندان بود که دوست نداشت در هر شرایطی کار کند، شاید هم از اشتباه کردن هراس داشت. آخرین بار که دیدمش در چهارراه یوسف‌آباد بود، سر خیابان جمهوری اسلامی، با همان سر و وضع آراسته و لبخند محجوب بر لب و غمی کم‌رنگ در چشم‌ها. پنج دقیقه بیشتر نبود حرف‌های‌مان اما انگار سال‌ها دوست هم‌ بوده‌ایم، معلوم بود که از نامرادی‌ها دلی چرکین دارد. تنها چهارپنج ماهی بعد خبرش آمد: مرگ در اثر سرطان.</p><p dir="RTL">    محمدرضا سرهنگی را چند سالی پیش از آغاز <em>کودکان سرزمین ایران</em> دیده بودم، در دفتر وستا، همراه هادی شاه‌علی، آقای دادخواه (تهیه‌کننده) و نمی‌دانم کدام‌یک از دوستان دیگر. هر بار که می‌دیدیش و از احوالات‌ش می‌پرسیدی پاسخ‌ جالب‌ش با لبخندی به‌پهنای صورت این بود: «هیچی&#8230;، خوبی و خوشی!» بعدها این پاسخ ویژه برایم معناها پیدا کرد. فیلم‌ساز بود اما ورود به عرصه‌ی تولید <em>کودکان سرزمین ایران</em> نشان داد که واقعاً برای ارتقای سینمای مستند ایران فداکاری کرده است، به چه بزرگی! هرچند در معرفت کردگار و دست تقدیر نمی‌شود شک کرد، اما من ِ انسان یک‌لاقبا شخصاً یقین دارم که اگر تنها به فیلم‌سازی پرداخته بود، همین الآن هم داشت فیلم‌هایش را می‌ساخت، زنش را هم مجبور نشده بود که طلاق بدهد و الی آخر. نام او برای من همیشه همراه است با نخستین استارت فیلم‌سازی‌ام در تلویزیون، چه تا حدی به اصرار او بود که برای تولید <em>دخترکم، پسرکم</em> طرح دادم. بعدتر که با او بیشتر آشنا شدم متوجه شدم که برخلاف ظاهرش که ساکت و خیلی معمولی است، چه باطن غنی‌ای دارد و چه اندیشه‌های درازی در سر. داستان دچارشدن‌اش به تب مالت را بر اثر خوردن شیر آلوده، در سفری به‌اتفاق مقدسیان و فرزاد توحیدی به روستای ماخونیک که برای تدارک فیلمی که هرگز ساخته نشد، انجام شد؛ از هر سه‌نفرشان شنیدم. هر سه نفر شیر را خورده بودند و تنها سرهنگی دچارش شده بود، لابد به‌خاطر واهمه از گرفتار بیماری شدن. این، شاید جسارت دو نفر بعدی را می‌رساند و کم‌دل بودن سرهنگی را در مقابله با خطر؛ اما تجربه‌ی  <em>کودکان سرزمین ایران</em> نشان داد که او چه سر نترسی دارد. این مجموعه تا سال‌ها مهم‌ترین مجموعه‌ی مستند ایران باقی ماند و اجرای آن و گردآوردن چهارنسل مستندساز در کنار هم و تولید ده‌ها مستند در یادماندنی کاری بود که از هر کسی ساخته نبود و دل می‌خواست که سرهنگی داشت که البته بهایش قلب‌ش بود که پرداخت.</p><p dir="RTL">   بارها و بارها، پیش و پس از مرگش وقتی که به یادش می‌افتادم تکیه‌کلام طنزش در گوشم طنین می‌افکند و آن لبخند ِ گاهی به‌پهنای صورت و گاه آمیخته به زهری که بعدها درمی‌یافتی که انگار بهای مسئولیت سنگینی بود که برداشته بود. این تکیه‌کلام حالا تنها با آن لبخند تلخ ِ سرهنگی به‌یادم می‌آید: «هیچی&#8230;، خوبی و خوشی!»</p><p dir="RTL">   و اینک من، پا به سن گذاشته‌ام و بهای عمر ِ دراز خواستن از پروردگار را با دریغ و افسوس ِ رفتن دوستانم می‌پردازم. دعا کنیم هم‌دیگر را، چاره‌ی دیگری نیست.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/11/06/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>چرا سیاست بازی ؟</title><link>http://vamostanad.com/1390/11/03/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%9f-2/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/11/03/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%9f-2/#comments</comments> <pubDate>Mon, 23 Jan 2012 20:21:56 +0000</pubDate> <dc:creator>احمد میراحسان</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های احمد میراحسان]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=4182</guid> <description><![CDATA[این روزها فیلمسازی به دیدارم آمد که اولین فیلمش را خیلی دوست دارم و پس از آن گام به گام از او دور شدم. هر قدر که او از فیلم ساختن به مثابه فیلم ساختن دور شد و به سیاست گروید، برایم تحمل ناپذیر تر شد. هر قدر که نامش را با درآمیختگی با سیاست های قدرت ها - که برایم همیشه سیاست بازی است - مطرح تر کرد، برایم در آفرینش بی نام تر و بی سلوک تر شد.]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">من همان قدر با کشاندن یک انقلاب که شعارش استقلال و آزادی بود، به نظامی متمرکز و نظمی بسته به شدت مخالفم و از نظام های بلوک شرق بدم می آید، که از تبدیل شدن به ابزار سیاست سلطه و پروژه های آمریکایی حالم به هم می خورد؛ و چه قدر سخت است که در یک فضای پر از کشمکش و بازی و نادرستی و بحران و التهاب، تعادلت را حفظ کنی، این طرف و آن طرف نغلتی، متعادل و منصف و عادل باقی بمانی، هر چیز را آن طور که هست، بنگری، سرت کلاه نرود، ابزار سیاست این و آن نشوی، به هیاهو و جوسازی ها و امر قدرت و نیمۀ تاریک ماجراهای فریبناک گرفتار نشوی و شعور و ادراک مستقلت را حفظ کنی.</p><p dir="RTL">این مقدمه را نگه دارید تا بگویم این روزها فیلمسازی به دیدارم آمد که اولین فیلمش را خیلی دوست دارم و پس از آن گام به گام از او دور شدم. هر قدر که او از فیلم ساختن به مثابه فیلم ساختن دور شد و به سیاست گروید، برایم تحمل ناپذیر تر شد. هر قدر که نامش را با درآمیختگی با سیاست های قدرت ها &#8211; که برایم همیشه سیاست بازی است &#8211; مطرح تر کرد، برایم در آفرینش بی نام تر و بی سلوک تر شد. به خودش هم گفتم و در بارۀ فیلم هایش هم مشکلاتش را نوشتم، زیرا برایم حقیقت بیشتر از محبوب القلوب بودن اهمیت دارد و هر بدنامی را می پذیرم، مشروط به آن که نگاهم را حذف نکنند.</p><p dir="RTL">و حالا این دوست آمده بود و می گفت که کاری در دست ساختن دارد و مشاوره ام را می خواست؛ و من حیرت زده به او گفتم که خوب با نقد آشتی ناپذیرم بر کارهایش آشناست، پس چرا من؟ و او گفت که اتفاقا همان نظر بی آشتی مرا می خواهد. فیلمنامه اش را خواند. بی تعارف به او گفتم که فیلمش غلوآمیز، خشک، بی روح، بی زندگی و دروغ از کار در خواهد آمد. چرایش را هم گفتم و این که از ساختار دیجیتال و مستند دارد ضد حقیقت آن، که لمس بلاواسطۀ زندگی است، سود می جوید و یک نقاب دلخواه آن سوی آب بر روی زندگی می افکند. به او گفتم این یک بیزنس شرافتمندانه نیست و استناد ها باید بیش از هر چیز به خود سینما متعهد باشد و نه به دروغ &#8211; و به سر هم بندی &#8211; که نتیجه اش در بهترین حالت یک بیانیۀ تند است که هر شب از  BBC و  VOA می شنویم و می بینیم و ربطی به سینما ندارد. گفتم اگر شجاعت نداری روح خودت را برابر دوربین به نام روح خودت عریان کنی و ما را برای تماشا به ژرفای وجودت دعوت کنی، دست کم یک پرسونا بساز و این لمس زندگی و این حیات زندۀ متفرّد را به وسیلۀ آن نقش به دیگران اهدا کن تا به درد بیداری و آگاهی و ژرف نگری شان بخورد؛ وگرنه با هیاهو می توان فیلم های بدرد نخور و کاذب را به قیمت خوب فروخت یا به عنوان جزیی از پروژۀ قدرت و سلطه و نمایش مهوع سیاست بازی های قدرت ها نام بر سر زبان ها انداخت، اما جز با خیانت به هنر این ها رخ نمی دهد؛ پس اساسا باید نگاهت را عوض کنی، که تصویر مستند در وهلۀ اول وفاداری به سند را می طلبد و نه جعل سند را.   <strong> </strong></p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/11/03/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%9f-2/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>نمایش مستنددوستی</title><link>http://vamostanad.com/1390/10/21/%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/10/21/%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/#comments</comments> <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 20:17:02 +0000</pubDate> <dc:creator>احمد میراحسان</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های احمد میراحسان]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=4100</guid> <description><![CDATA[از گفتگو کردن هرگز بدم نیامده، اما این بار هیچ حوصله اش را نداشتم. به نظرم همه چیز بدجوری متناقض، بی هوده، کاذب و پوشالی آمد. کدام سینمای مستند؟ همان سینمای مستندی که مستندسازانش را به نام جاسوس دستگیر می کنند و بعد هم یکی دو ماه بعد که آزاد می شوند، هیچ کس این زحمت را به خود نمی دهد که از مردم معذرت بخواهد.]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">دوست تهیه کنندۀ تلویزیونی ام زنگ زد و خواست که برای گفتگویی در یک برنامۀ ۱۱ قسمتی در بارۀ سینمای مستند شرکت کنم و در خصوص کارگردانی فیلم مستند با من مصاحبه کنند.</p><p dir="RTL">از گفتگو کردن هرگز بدم نیامده، اما این بار هیچ حوصله اش را نداشتم. به نظرم همه چیز بدجوری متناقض، بی هوده، کاذب و پوشالی آمد. کدام سینمای مستند؟ همان سینمای مستندی که مستندسازانش را به نام جاسوس دستگیر می کنند و بعد هم یکی دو ماه بعد که آزاد می شوند، هیچ کس این زحمت را به خود نمی دهد که از مردم معذرت بخواهد. آن ها اگر جاسوس بودند، مسلما آزاد نمی شدند. پس چگونه می توان در این همه بی حقیقتی آبروی یک صنف و آدم هایش را ریخت و بعد هم جشنوارۀ سینما حقیقت راه انداخت و سپس هم از یکی از همان جاسوس ها خواست که بیاید در تلویزیون در بارۀ کارگردانی مستند صحبت کند و آن هم درست وقتی که مستندسازها دشمنی پنداشته می شوند که باید تکلیف شان را یکسره و در خانه شان را پلمب کرد!؟</p><p dir="RTL">وقتی دوستانم خواستند برای آزادی میرطهماسب کاری کنند، به دوست عزیزی که از من می خواست موافقتم را با امضای متن مطالبۀ آزادی دستگیرشدگان ابراز کنم، گفتم اگر هدف، ادامۀ حبس شان است و مطرح کردن خودمان، این کار را بکنید؛ اما اگر از ته دل خواهان رهایی شان هستیم، باید منتظر بمانیم، به زودی رهایشان خواهند کرد، که هرچه سروصدا بیشتر شود آزادی شان بیشتر به تعویق می افتد؛ و این طور هم شد.</p><p dir="RTL">اما حالا سر انحلال خانه سینما معتقدم که مرگ یک بار ، شیون یک بار! و برای همین می پرسم از کدام سینمای مستند قرار است در تلویزیون حرف زده شود؟ همان سینمای مستندی که انجمن مستندسازانش را می خواهند بترکانند؟ می دانم که آن نگاهی که همه را غیرخودی می داند، خطی است که به اشتباه می اندیشد باید به سمت نظامی تک صدایی و یکپارچه رفت و در شرایط بحرانی باید به هر صدای دیگری پایان داد، و از تاریخ درس نمی گیرد؛ گویی کلام حدا برای روی تاقچه است و نمی بیند که جز رهنمود امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر، دال بر دوستی با مردم و حفظ حقوق شان و رعایت حقوق مردم بر گردن حکومت، هیچ راهی برای بقا وجود ندارد و هر راه محدود کننده و متکی بر فشار بیشتر توهمی بیش نیست. برای دفاع و بقا یک دست صدا ندارد و دو دست لازم است، حتی اگر آن دست دیگر، دست منتقد و نقاد تو باشد.</p><p dir="RTL">تعطیل خانه سینما یکی از نشانه های همان خط مشی خطا آلودی است که ربطی به انقلاب اسلامی، وعده های امام (ره)، قانون اساسی، عقلانیت سیاسی، حفظ وحدت ملت و تأمین امنیت ملی ندارد؛ آن هم در برابر شیطان بزرگی که از بازی های پیچیده برای سلطه بر منطقه بهره می برد و همیشه از داشتن یک رقیب خشن و یک دشمن ترساننده برای گسترش سلطۀ خویش سود برده است.</p><p dir="RTL">مستندسازها هرگز دشمن ایران نبوده اند؛ این را به یاد داشته باشید.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/10/21/%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>حدیث نامکرر اخلاق</title><link>http://vamostanad.com/1390/10/15/%d8%ad%d8%af%d9%8a%d8%ab-%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%b1%d8%b1-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/10/15/%d8%ad%d8%af%d9%8a%d8%ab-%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%b1%d8%b1-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82/#comments</comments> <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 21:02:33 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=4027</guid> <description><![CDATA[هفته‌ای بعد با زمهریر خبر سوزاندن تمام راش‌ها در میان شعله‌های سوزان آن شومینه در کنار اشک و آه خاله، مادر و خود فیلم‌ساز، پایانی از دل‌خوری شدید از جناب کارگردان رقم زد و نشان‌مان داد که سرما تنها به زمین و هوای آن  ویلای یخ‌کرده نیست.]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نگاه به گذشته با دیدگاه امروز گاه از هر کتاب تحلیلی روشن‌گرتر است. فکر کنید می‌خواهید به اهمیت امر اخلاقی بودن نفس کار فیلم بپردازید و موضوع را برای خود حلاجی کنید. شاید هیچ کتاب مستقلی در این باب وجود نداشته باشد، اما ذکر یک خاطره شاید بتواند خیلی مسائل را برای‌تان روشن سازد.</p><p dir="RTL">چندی پیش یاد یکی از هم‌دوره‌یی‌های دوران دانشجویی افتادم که سال‌هاست که در غربت منزل گزیده است. این یادآوری همراه شد با تجربه‌ی مشترکی که سر فیلم کلاسی‌اش داشتم و رفتاری که این دوست در هنگام ساختن این فیلم کلاسی‌اش کرد و آن زمان اصلاً نتوانستم این رفتار او را درک کنم:</p><p dir="RTL">داستان این است که این دوست خاله‌ای داشته ثروت‌مند که سال‌ها بود در ویلای بزرگش در عباس‌آباد تنکابن در تنهایی زندگی می‌کرد و فیلم داستانی این دوست من راوی زندگی ِ رازگونه و تاحدی طنزآلود این خاله بود. بسیاری چیزها از داستان این فیلم بعد از گذشت حدود ۳۵ سال از آن زمان از یادم رفته، اما نکته‌ی مهم این ماجرا آن بود که خاله رل تنها شخصیت این فیلم را داشت بازی می‌کرد اما این دوست من نه فیلم‌نامه را به خاله‌اش نشان داده بود و نه این‌که به او گفته بود او دارد نقش خودش را بازی می‌کند.</p><p dir="RTL">فیلم‌برداری مان در یک روز زمستانی شمال شروع شد و چهار پنج روزی هر صبح در آن ویلا حاضر می‌شدیم و تا غروب و شاید بیشتر کار می‌کردیم. کار فیلم‌برداری برای گروه دانشجویی ما همیشه لذت فراوانی داشت، سر آن فیلم نیز؛ اما تمامی آن لذت هر لحظه با سرمای جان‌سوز درون ویلا زخمی می‌شد، نه فقط کف و دیوارها و تمام مبل‌های آن که هوای آن ویلا هم یخ‌کرده بود! و  کاوه قدکچیانِ فیلم‌بردار و من نورپرداز در تمام مدت کار با پالتو و اورکت مشغول بودیم و تازه پس ار هر بار بستن نور و تنظیم دوربین و سه‌پایه و &#8230;، می‌رفتیم جلوی شومینه‌ی پر از هیزم که جلوی روی‌مان برشته شود و پشت‌مان هم‌چنان یخ باشد! جناب کارگردان هم اغلب کنار خاله در حال کارگردانی بود و شاید چون آذری بود سرما هم حالی‌ش نبود! این جریان لذت و رنج (البته بیشتر لذت) چند روز ادامه یافت تا شبی پس از شام رنگین و خوشمزه‌ی دست‌پخت این خاله‌خانم، با سردی اندوهی عمیق ماجرا جهتی دیگر یافت. و هفته‌ای بعد با زمهریر خبر سوزاندن تمام راش‌ها در میان شعله‌های سوزان آن شومینه در کنار اشک و آه خاله، مادر و خود فیلم‌ساز، پایانی از دل‌خوری شدید از جناب کارگردان رقم زد و نشان‌مان داد که سرما تنها به زمین و هوای آن  ویلای یخ‌کرده نیست.</p><p dir="RTL">دل‌خوری از آن دوست البته لابلای هزاران خاطره و حرف و سخن از نظر گم شد، اما هر وقت به خاطرات آن فیلم ِ بی‌سرانجام فکر می‌کردم که البته بعدها با اجازه‌ی همان خاله‌خانم با حضور یک بازیگر دوباره ساخته شد و من از سر دلخوری سر فیلم‌برداری نرفتم؛ زنده می‌شد. و همواره فکر می‌کردم که حق با من بوده است، شاید چون فکر می‌کردم سینما و عشق به آن، آن‌قدر مقدس است که نباید به شکستن دل خاله و یا هر عزیز دیگری اندیشید.</p><p dir="RTL">سالیان سال گذشت و می‌دانیم که ۳۵ سال لااقل برای ما مردمان قرن بیستمی که قرن بعدش را هم داریم تجربه می‌کنیم، چه‌قدر طولانی گذشته است؛ نه با رنج و ادبار که پر ِ پر. هر یک از ما که این چنین سال‌هایی را درک کرده باشد می‌تواند ادعا کند که زندگی‌ای بسیار غنی داشته است. بگذریم. از پس این هم سال ِ پر از زندگی‌ای پربار، چند روز پیش که به بازخوانی این داستان پرداختم، برایم روشن شد که برخورد آن روز کارگردان با مسئله تا چه پایه اخلاقی و ارزش‌مند بوده است. این دوست ِ اینک هزارها کیلومتر دور از ما، در برخورد با عزم خاله‌خانم برای حفظ حریم شخصی‌ش، در کمال جوانمردی یک تصمیم اخلاقی گرفت و هفته‌ای بعد تمام راش‌ها را سوزاند تا برای خوشی دلِ بازی‌گوش‌ش دلی را خونین نکند. نمی‌دانم در کدام‌یک از فیلم‌های مستند و داستانی تاریخ پربار سینمای ایران چنین اتفاقی افتاده است، اما این دوست عزیز با چنان رفتاری درسی به ما داد که ۳۰ سال بعد ارزش آن‌ را لمس کردم.</p><p dir="RTL">نام آن دوست داوود اخویان است و اینک سال‌هاست که در سوئد زندگی می‌کند.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/10/15/%d8%ad%d8%af%d9%8a%d8%ab-%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%b1%d8%b1-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>نسل رسانه</title><link>http://vamostanad.com/1390/09/19/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/09/19/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments> <pubDate>Sat, 10 Dec 2011 16:04:23 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3933</guid> <description><![CDATA[یادم هست که در سال‌های آغازین دهه‌ی هفتاد از گفت‌وگوی شخصیت‌ها در برابر دوربین مستند سخنی به‌میان می‌آمد یک جمله زیاد گفته می‌شد: «مردم ما زیاد عادت ندارند در برابر دوربین ظاهر شوند.» و یا چیزی نزدیک به این جمله. ]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یادم هست که در سال‌های آغازین دهه‌ی هفتاد از گفت‌وگوی شخصیت‌ها در برابر دوربین مستند سخنی به‌میان می‌آمد یک جمله زیاد گفته می‌شد: «مردم ما زیاد عادت ندارند در برابر دوربین ظاهر شوند.» و یا چیزی نزدیک به این جمله. یکی از دلایلی که در مستندهای آن زمان (نه مستندهای خبری یا گزارشی البته) فیلم‌سازان خیلی تمایلی به مصاحبه­ی رودرروی شخصیت‌ها نداشتند، شاید همین پیش‌ارزیابی و یا پیش‌داوری بوده است. از آن زمان حتی یک نسل هم نگذشته است، اما اگر خوب‌تر دقت کنیم، تفاوت‌های زیادی نسبت به آن زمان مشاهده می‌کنیم. انگار که شخصیت‌های واقعی راحت‌تر در برابر دوربین ظاهر می‌شوند، حرف‌های دل‌شان را بر زبان می‌آورند، کار می‌کنند، می‌خندند، گریه می‌کنند، گاهی دعوا می‌کنند، و خلاصه در برابر دوربین راحت‌تر زندگی می‌کنند. تمام این‌ها را تنها نمی‌توان نتیجه‌ی اوج‌گیری مستندسازی دو دهه‌ی اخیر دانست، شاید هم تا حدودی در نتیجه‌ی تأثیر سینمای مستندگرای کیارستمی و دوست‌داران این سینما باشد و شاید نتیجه‌ی بالاتر رفتن فرهنگ سینمایی ملت ما باشد. ریشه‌یابی این امر البته کار این مطلب کوتاه نیست. خوب است به این موضوع فکر کنیم، شاید یک ‌case study از تویش درآمد. برای کسانی که شاید برای این موضوع بیشتر از من وقت دارند خاطراتی دارم از فیلم ِ در حال تدوینم که بد نیست بنگارم:</p><p dir="RTL">    این فیلم به‌اقتضای محل زندگی نزدیک به سی سال اخیرم در اصفهان می‌گذرد و محور آن دو زن بازاری هستند که در تولید پوشاک در اصفهان جزو کسانی‌اند که حرف اول را می‌زنند. برای این فیلم زمان‌های زیادی را در بازار بزرگ اصفهان و حوالی پل خواجو صرف کردم. گروه تصویربرداری‌ام گرچه خیلی بزرگ نبود اما به‌جز شخصیت‌های کم‌شمار آن،‌ با من پنج نفری می‌شدیم. قدر مسلم این‌که حضور پنج نفر در یک محل ِ هر اندازه شلوغ، نظرگیر است؛ اما در تمام مدت تدوین کم‌تر صحنه‌ای دیدم که به‌خاطر خیره‌نگاه‌کردن رهگذرها به دوربین، ناچار از حذف نمایی شده‌باشم. در حالی‌که حدود بیست سال پیش فیلم‌برداری از محیط‌هایی مانند خیابان، بازار، نمایشگاه، پارک و مانند آن همراه بود با ترفندهای جورواجور برای مخفی کردن دوربین و تقاضای زیاد و مدام از رهگذران برای این‌که: «آقا نگاه نکن دیگه!». حتی در یک صحنه از بازار اصفهان که از یک بازاری می‌خواستم که در لحظه‌ای که من می‌خواستم کرکره‌ی مغازه‌اش را بالا بکشد،‌ او به تقلید از کار گروه‌های فیلم‌سازی بلند می‌گفت: «سه، دو، یک!» و کرکره را بالا می‌کشید! یعنی که می‌خواسته بیش‌ترین مشارکت را با ما داشته باشد. اما میزان مشارکت او آن‌قدر زیاد بود که ناچار شدم (به‌خاطر مستندبودن فیلم) از او بخواهم از این میزان اندکی بکاهد تا طبیعی‌تر از کار درآید! البته نباید از یاد برد که شوخ‌طبعی مشهور اصفهانی هم بر نمک این مشارکت افزوده بود!</p><p dir="RTL">    دیگر نکته‌ای که در فیلم مشهود است این‌که نیاز چندانی نبود که از شخصیت‌هایم بخواهم که راحت‌تر توی دوربین نگاه کنند و حرف دل‌شان را بزنند. البته این قسمت کار بیشتری می‌طلبید زیرا که باید روی شخصیت‌ها کار قبلی بیش‌تری را کرده و فضای مورد نظر را ایجاد کرده بوده باشی، تا موفق شوی به همان کلام مورد نظر و از آن مهم‌تر حس مورد نیاز در آن کلام برسی. در این قسمت گاهی موفق بودم و گاه (شاید بر اثر تجربه‌ی اندک) و تا حدودی بر اثر پیچیدگی خاص برخی شخصیت‌ها موفقیت کم‌تری نصیب‌م شد. اما درهرصورت اتفاقات زیادی در نسل کنونی افتاده که نشان می‌دهد این نسل با حضور دوربین مستند در زندگی خود راحت‌تر از نسل پیشین کنار می‌آید. نسل رسانه‌ی ایران انگار متولد شده است.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/09/19/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>تندیس ها و جایزه ها، زیر باران خاطره ها</title><link>http://vamostanad.com/1390/08/30/%d8%aa%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b3-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/08/30/%d8%aa%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b3-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7/#comments</comments> <pubDate>Mon, 21 Nov 2011 14:41:10 +0000</pubDate> <dc:creator>محمد تهامی نژاد</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های محمد تهامی نژاد]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3894</guid> <description><![CDATA[شنبه هفتم آبانماه سر ساعت شش به خانه سینما رسیدم. باران نم نم می بارید. کنار در از هوشنگ گلمکانی پرسیدم : آقای دوایی هنوز نیامدن؟احمد طالبی نژاد گفت:" اون دیگه نمی آد".]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">شنبه هفتم آبانماه سر ساعت شش به خانه سینما رسیدم. باران نم نم می بارید. کنار در از هوشنگ گلمکانی پرسیدم : آقای دوایی هنوز نیامدن؟</p><p dir="RTL"> احمد طالبی نژاد گفت:&#8221; اون دیگه نمی آد&#8221;.</p><p dir="RTL">وقتی جمشید ارجمند بخش هایی از شعر گلچین گیلانی:</p><p dir="RTL"> باز باران</p><p dir="RTL"> با ترانه</p><p dir="RTL"> با گهر های فراوان</p><p dir="RTL"> می خورد بر بام خانه</p><p dir="RTL">&#8230; یادم آرد روز باران</p><p dir="RTL">گردش یک روز دیرین</p><p dir="RTL">خوب وشیرین</p><p dir="RTL">توی جنگل های گیلان:</p><p dir="RTL">کودکی ده ساله بود</p><p dir="RTL">شاد وخرم</p><p dir="RTL">نرم و نازک</p><p dir="RTL">چست و چابک &#8230;.</p><p dir="RTL">را خواند، نوستالژی ها زنده می شد. گفت:</p><p dir="RTL">&#8221; او بسیار رمانتیک است. باران را دوست دارد و امشب هم دارد باران می آید&#8221;.</p><p dir="RTL"> مسعود کیمیایی آرام گفت: پرویز بیا !</p><p dir="RTL">به دوایی جایزۀ یک عمر داده می شد.</p><p dir="RTL"> خانم گلی امامی ( گلرخ ادیب محمدی) مترجم &#8220;دختری با گوشواره های مروارید&#8221; روی صحنه رفت و گفت که رئیس سنی است.</p><p dir="RTL"> کامران ملکی که مجری بود، گفت: &#8221; ما شما را رئیس هیئت داوران می شناسیم.&#8221; داوران جز جمال امید در ردیف اول نشسته بودند. رضا درستکار سمت راست بود. او را در مراسم جایزۀ تندیس حافظ &#8220;دنیای تصویر&#8221; به یاد آوردم. در آن پنجشنبه شب ۱۳ دیماه ۱۳۸۰ تالار ۱۲۰۰نفری مرکز همایش های محمدبن زکریای رازی دانشگاه علوم پزشکی ایران مملو از جمعیت بود. حالا ده سال از نم نم باران در آن شب و آن خطابۀ شور انگیز گذشته. درستکار در این فاصله فیلم های <strong>فریدون گله کجاست؟</strong>، <strong>حاجی گولیت</strong> و <strong>اکبر جوجه</strong> را ساخته و رسما مستند ساز است. کنارش شهرام جعفری نژاد معمار و مدیر مسئول &#8220;صنعت سینما&#8221;، دکتر امید روحانی، دکتر شهاب الدین عادل و رخساره قائم مقامی نشسته بودند. دستی که در سالن سیف الله داد برای خانم امامی زده شد، در واقع تقدیر ازهمۀ هیئت داوران بود که کار دشواری را به سامان برده بودند.</p><p dir="RTL"> وقتی در تالار وحدت از پشت صحنه قدم به نور گذاشتم، تندیس خانه سینما دست ناصر تقوایی بود. اما جدا از آن تقدیرها، این سومین باری است که در مراسم بهترین کتاب شرکت می کنم. معمولا در چنین مراسمی نفرات برنده پیشاپیش خبردار می شوند. در مراسم بهترین کتاب سال ۷۴، که برای نخستین بار یک کتاب سینمایی چنین جایزه ای را می گرفت، قبلا نام ها اعلام شده بود. می دانستم در تالار وحدت کجا و کنار دست چه کسانی باید بنشینم . براساس جدول راهنما جایم در ردیف دوم بود. در مراسم جایزۀ بهترین ترجمۀ فصل پائیز ۸۹ هم همین اتفاق افتاد. درخانۀ کتاب اسم ها وعکس ها را  پشت صندلی ها چسبانده بودند. کنار دست آقای سید حسین میثمی نشستم. فقط این را نمی دانستم که جایزۀ ترجمۀ  &#8220;مقدمه بر مستند&#8221; را از دست چه کسی باید دریافت کنم. آن را از آقای دکتر کریم مجتهدی مترجم کتاب &#8220;افکار هگل&#8221;  گرفتم. بنابراین در مراسم قلم زرین، فقط نمی دانستم که کدام یک از سه نفر دیگر برنده هستند.</p><p dir="RTL"> برگزارکنندگان جایزۀ قلم زرین، با معرفی ده کاندیدا در بیستم مهرماه، از الگوی هیجان فزایی جوایز سینمایی هم بهره جسته بودند. جایزۀ بهترین تالیف را شاپور شهبازی به خاطر &#8220;تئوری های فیلمنامه در سینمای داستانی&#8221; دریافت کرد. پیش از این مطبوعات از پیشتازی این کتاب و از &#8220;کوچه سام&#8221; هوشنگ گلمکانی خبر داده بودند. جایزۀ بهترین ترجمۀ کتاب سینمایی سال هم به &#8220;پیش در آمدی بر فیلم&#8221; تعلق گرفت. آقایی که با موهای سفید از روی صندلی ردیف دوم برخاست فتاح محمدی بود. او بر روی صحنه هیچ نگفت، ولی می دانستم که وی مترجم توانای آثار فلسفی، روانکاوی (در باره ژاک لاکان)، نقد اثر هنری و سینمایی و کتاب تقدیر شدۀ &#8221; آیا مدرنیسم شکست خورده است &#8221; بود. وقتی با جایزۀ قلم زرین از روی صحنه باز گشت، به ایشان تبریک گفتم. نادر تکمیل همایون در سالن نبود. نقد رضا بهرامی نژاد بر کتاب زندگینامه ای &#8221; رومن به روایت پولانسکی&#8221; ترجمه خانم آزاده اخلاقی  و مفهوم رسانه ای شدن زندگی را خوانده بودم  و حالا باید بروم به دنبالش . با ترجمه های حمیدرضا احمدی لاری بسیار آشنا هستم. مترجم  &#8221;سینمای شعر پازولینی&#8221; و &#8220;قصه گویی در فیلم مستند&#8221; به من  گفت کتاب &#8220;حواشی واقعیت&#8221; نوشته پل وارد را هم ترجمه کرده است. تا آنجا که می دانم &#8220;حواشی واقعیت&#8221;  اثر  مهمی  در عرصۀ نظری سینمای مستند است که به زودی بر مجموعه آثار نظری سینمای مستند ایران غنای بیشتری خواهد بخشید.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/08/30/%d8%aa%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b3-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>این حاجی جبّار گیلانی !</title><link>http://vamostanad.com/1390/08/20/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c-%d8%ac%d8%a8%d9%91%d8%a7%d8%b1-%da%af%db%8c%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/08/20/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c-%d8%ac%d8%a8%d9%91%d8%a7%d8%b1-%da%af%db%8c%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments> <pubDate>Fri, 11 Nov 2011 04:59:50 +0000</pubDate> <dc:creator>احمد میراحسان</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های احمد میراحسان]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3870</guid> <description><![CDATA[امروز خیلی عصبانی و خیلی حیرانم و خیلی وضع خنده آوری دارم و ... یکی به دادم برسد و مرا از دست این علی ارکیان نجات دهد که اگر این طور پیش برود مجبورم ماجرای خلیج فارس و یک عالمه گناهان کبیره شبیه خلیج فارس اش را فاش کنم؛ مثلا ..... بماند!]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">امروز خیلی عصبانی و خیلی حیرانم و خیلی وضع خنده آوری دارم و &#8230; یکی به دادم برسد و مرا از دست این علی ارکیان نجات دهد که اگر این طور پیش برود مجبورم ماجرای خلیج فارس و یک عالمه گناهان کبیره شبیه خلیج فارس اش را فاش کنم؛ مثلا &#8230;.. بماند!</p><p dir="RTL">اما ماجرا آن است که برای آن که بچه های شمال – لاهیجان و رشت و رودبار و انزلی و &#8230;.. در این وانفسا حداقل از موهبت دیدن فیلم های مستند محروم نباشند، سال هاست که مزاحم پیروز و ارد و مهرداد و مانی و سعید و &#8230;. و البته بیش از همه باز پیروز – می شوم و مستندهایشان را به دوش می کشم و می آورم لاهیجان و چون آقای ارکیان مسئول انجمن سینمای جوان این جاست، می دهم فیلم ها را نشان بدهد و نسخه ای را نگه دارد.</p><p dir="RTL">بدبختی از آن جا شروع شده که از علی، جان بخواه، فیلم نحواه! او فیلم های مرا به خود من هم نمی دهد! مثل موش کور و مار افعی سر گنج متعلق به من نشسته و آن را ضبط کرده و حالا که برای نوشتن کتاب به آن ها نیاز دارم، کلافه ام کرده و امروز فردا می کند. اگر او خیلی زود آرشیو مستندها را نیاورد، ناگزیرم ماجرای خلیج فارس و انبوه گناهان کبیره اش را، که حالا سربسته از آن حرف می زنم، آشکار و علنی کنم تا همه بدانند این دیگر چه دایناسوری است که مرا از رو برده!</p><p dir="RTL">فعلا تا اطلاع ثانوی از دادن هرگونه مواد نمایشی، مستند، کوتاه، بلند داستانی، کوتاه داستانی و هرگونه مشاوره فیلمنامه و طرح و ایده و راهنمایی و رفاقت و کمک به او خودداری می کنم، شاید سر عقل بیاید؛ اگر نه &#8230;&#8230;&#8230;.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/08/20/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c-%d8%ac%d8%a8%d9%91%d8%a7%d8%b1-%da%af%db%8c%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>1</slash:comments> </item> <item><title>تبلیغات؟!</title><link>http://vamostanad.com/1390/08/11/%d8%aa%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%ba%d8%a7%d8%aa%d8%9f/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/08/11/%d8%aa%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%ba%d8%a7%d8%aa%d8%9f/#comments</comments> <pubDate>Wed, 02 Nov 2011 14:54:50 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3841</guid> <description><![CDATA[  دوست‌داران سینمای مستند برنامه‌ی شب‌های مستند را که مدتی است از شبکه‌ی مستند پخش می‌شود، می‌شناسند. برنامه‌ای است که توانسته بینندگان بسیاری را به‌خود جلب نماید. موضوع بر سر برخورد رسانه‌ی ملی با پخش برخی فیلم‌هاست که جزیی از شب‌های مستند است و از نگاه تصمیم‌گیران این رسانه بوی تبلیغ از آن‌ فیلم‌ها می‌آید.]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">    فهم برخورد رسانه‌ی ملی ما با مقوله‌ی تبلیغات گاهی از حل معادلات سه‌مجهولی خیام و یا حل مسئله‌ای از پیر فرما هم دشوارتر است! در این‌که استفاده‌ از امکان تبلیغات حق یک شبکه‌ی تلویزیونی است شکی نیست، و شکی هم در این نیست ‌که یک شبکه برای استفاده از این حق هم مطابق سلیقه و بر اساس مصالح خود عمل کند. این‌ هم هست که در برخورد با بنگاه‌های اقتصادی نباید تبعیضی میان بنگاه‌های بخش دولتی و خصوصی قایل شد و همه باید برای تبلیغات حقوق این شبکه‌ها را پرداخت کنند. اما وقتی موضوع نه تبلیغ بلکه فهم از مقولات کلی مانند تاریخ، اقتصاد، فرهنگ و چنین مواردی است که دیگر بحث از نفعی همگانی است و نه نفع یک رسانه‌ی ملی؛ چه جای چک‌و‌چانه برای استیفای منافع مادی این رسانه؟</p><p dir="RTL">    دوست‌داران سینمای مستند برنامه‌ی <em>شب‌های مستند</em> را که مدتی است از شبکه‌ی مستند پخش می‌شود، می‌شناسند. برنامه‌ای است که توانسته بینندگان بسیاری را به‌خود جلب نماید. موضوع بر سر برخورد رسانه‌ی ملی با پخش برخی فیلم‌هاست که جزیی از <em>شب‌های مستند</em> است و از نگاه تصمیم‌گیران این رسانه بوی تبلیغ از آن‌ فیلم‌ها می‌آید. یکی از این موارد فیلم <em>خاطرات پیرمرد هفتادوپنج‌ساله</em> است که محمدرضا اصلانی به‌‌مناسبت هفتادوپنج‌سالگی بانک ملی ایران و به‌سفارش این بانک ساخته است. در نگاه نخست ایراد مسئولان شبکه‌ی‌ مستند بجاست و این فیلم کاری تبلیغاتی است. اما بر همین ایراد تلویزیون دو ایراد و اشکال وارد است!</p><p dir="RTL">   ۱ ــ اساساً فیلم مستند بنا به یک سفارش ساخته می‌شود. هیچ فیلم مستندی نیست که سفارشی از جانب نهادی پشت آن نباشد، حال این نهاد می‌خواهد رأساً خود تلویزیون باشد، یا یک شرکت صنعتی، یا نهادهای شهری،‌ مردم‌نهادها و غیره. سفارش این نهادها در واقع اعلام یک نیاز است برای خرید یک کالای فرهنگی که فیلم مستند نام دارد. هرچند در بسیاری از موارد این سفارش برای تولید یک پوستر و یا فیلم تبلیغی است که کارکرد آن و نحوه‌ی برخورد با آن مشخص است و برای نصب پوستر روی مکان‌های ویژه و یا نمایش ان از تلویزیون پول پرداخت. گاهی ممکن است که این کالای فرهنگی تابلوی نقاشی باشد، بنابراین سفارش‌گیرنده می‌شود مثلاً رامبراند یا میکل‌آنژ و ماتیس و &#8230;. امروز برای تصاحب همان تابلوهای سفارشی میلیون‌ها دلار رد و بدل می‌شود. برگردیم به جهان فیلم مستند: <em>موج و مرجان و خارا</em>، <em>چم</em>، <em>نور</em> <em>زمان</em>، <em>نیشدارو</em> و خیلی‌ فیلم‌های مستند دیگر، بی‌گمان به‌منظور تبلیغ (غیرمستقیم) برای شرکت نفت یا سرم‌سازی حصارک ساخته شده‌اند؛ اما هم در زمان ساخت‌شان و هم الآن آثاری هنری به‌شمار می‌آیند. واقعیت این است که گاه سفارش‌دهنده فیلمی را سفارش می‌دهد که جنبه‌ی حیثیتی دارد، می‌خواهد با این فیلم‌ها کسب وجهه و اعتبار کند در میان اهالی فرهنگ و یا کل جامعه. در بسیاری موارد از سرمایه‌گذاری برای این فیلم‌ها چیزی جز زیان مالی نصیب‌ش نمی‌شود. فیلم­هایی مانند <em>نیشدارو</em> و یا <em>موج و مرجان و خارا</em> و یا همان <em>خاطرات پیرمرد هفتادوپنج‌ساله</em> نمونه‌های بارز چنین سرمایه‌گذاری‌هایی‌اند. چرا رسانه‌ی ملی ما تفاوتی میان این دو نوع فیلم قایل نمی‌شود؟</p><p dir="RTL">    ۲ ــ ایراد دومی که می‌توان به برخورد رسانه‌ی ملی گرفت این واقعیت است که برخی بنگاه‌ها مانند بانک ملی و سپه، شرکت نفت، ذوب آهن و فولاد مبارکه و مؤسساتی از این دست، بنگاه‌های مالی و صنعتی استراتژیک کشور هستند و اگر خدشه‌ای به حیات این مؤسسات وارد شود، کل حیات اقتصادی کشور تهدید خواهد شد. حال اگر که ضربه‌ای اساسی به حیثیت یکی از این مؤسسات وارد شود درست این نیست که تلاش کنیم تا هر طور که شده این ضربه دفع شود؟ در جریان یک‌ماهه‌ی اخیر مربوط به برخی بنگاه‌های اقتصادی کشور که موسوم به بزرگ‌ترین اختلاس یا فساد اقتصادی تاریخ کشور شده است، با کمال تأسف نام بانک ملی ایران به‌میان آمد. مطمئناً چنین حادثه‌ای بر حیثیت بانک و اعتبار این بانک هشتادساله‌ی خوش‌نام و اعتمادی که کل جامعه‌ به آن داشته، لطماتی سنگین وارد شده است. در چنین شرایطی آیا نباید از هر راه ممکن و منطقی که شده به ترمیم خدشه‌ای که خواه‌ناخواه به وجهه‌ی این بانک وارد شده همت گماشت؟</p><p dir="RTL">    یک مشکل دیگر که وجود دارد این است که اگر تهیه‌کننده و یا سفارش‌دهنده‌ی این فیلم خود صدا و سیما بود چه بسا بارها و بارها و به‌ویژه در هفته‌های اخیر از تلویزیون پخش می‌شد، اما حال چون سرمایه‌گذار این فیلم خود بانک ملی است؛ به داغ تبلیغی‌بودن و سرنوشت پخش نشدن از رسانه‌ی ملی محکوم می‌شود. در چنین حالتی پرسیدنی است که صرف این‌که سرمایه‌گذار یک فیلم تلویزیون باشد انگ تبلیغاتی بودن از پیشانی آن برداشته می‌شود، حتی اگر که آن فیلم ماهیتاً یک فیلم تبلیغاتی باشد؟! در این صورت جای آن نیست که بپرسیم حکم «تبلیغاتی بودن» یک فیلم بدل به اهرمی شده برای نگهبانی رسانه‌ی ملی از جایگاه پخش که انحصار آن در دست‌ خودش است و با این انحصار به یک منبع درآمد پایان‌ناپذیر دست یافته است؟</p><p dir="RTL">   تا پیش از دیدن <em>خاطرات پیرمرد هفتادوپنج‌ساله </em>به‌هیچ‌روی فکر نمی‌کردم که دوران چنان سخت بوده که دو قدرت استعماری زمان یعنی روسیه و انگلیس با تمام توان خود مانع تأسیس بانک ملی شوند. و فکر نمی‌کردم که این بانک آن اندازه در زندگی ما اهمیت داشته که یک پیرزن رخت‌شور یک تومان پولی را که پس‌انداز کرده بوده تا شاید لچکی برای سر خودش و یا پیراهنی برای فرزند پاپتی‌اش بشود برای گردآمدن سرمایه‌ی بانک هبه کند و یا آن طلبه کتاب‌هایی را که با هزار زحمت خریده بوده، دست‌دوم بفروشد برای کمک به سرمایه‌ی بانک و یا حتی کسانی حاضر شوند هم‌چون شهدای مشروطه جان خود را فدا کنند. با دیدن این فیلم بی‌گمان هر کسی لمس می‌کند که اساساً تأسیس این بانک یک جزء جدایی‌ناپذیر از تأسیس اقتصاد مدرن و ملی و در نتیجه جزیی از جنبش عظیم مشروطه‌خواهی بوده است و اگر تأسیس آن به‌تعویق می‌افتد دلایل دیگری دارد. اما این فیلم تنها انتقال‌دهنده‌ی آگاهی‌هایی ضروری نیست که فرصتی است برای تجربه‌کردن هستی تاریخی ما ملت و درونی‌کردن این تجربه. این، فرصتی است که یک فیلم مستند که می‌توان آن‌را تاریخ مستندشده نامید، برای بیننده‌ فراهم می‌آورد.</p><p dir="RTL">   اکنون جای آن است که پرسیده شود که مسئولیت رسانه‌ی ملی در این میانه چیست: دفاع از منافع سازمانی و یا دفاع از کلیتی به‌نام ایران، که بانک ملی ایران هم جزیی از آن است؟ بهتر نیست تصمیم‌گیران در رسانه‌ی ملی از خود بپرسند وقتی فیلمی با چنین ویژگی‌هایی دم دست‌شان هست، خودداری از پخش آن به‌بهانه‌ی شائبه‌ی تبلیغات، نشان از درک‌شان از  مسئولیت‌ مهمی که بر دوش‌شان است، دارد یا ندارد؟</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/08/11/%d8%aa%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%ba%d8%a7%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>مستندهای گلخانه ای</title><link>http://vamostanad.com/1390/07/12/%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%af%d9%84%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/07/12/%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%af%d9%84%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/#comments</comments> <pubDate>Tue, 04 Oct 2011 13:18:59 +0000</pubDate> <dc:creator>احمد میراحسان</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های احمد میراحسان]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3732</guid> <description><![CDATA[ما نباید اسلوب تهیه کنندگی هالیوودی برای فیلم های پر خرج را تقلید کنیم. تازه این شیوه در مورد آثار مستقل سینمای حرفه ای و کار مؤلف هم کارایی ندارد. من همواره با این نوع مشاوره ها مخالف بوده ام. ]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">زنگ زدند برای مشاورۀ یک مجموعۀ تلویزیونی مستند دعوتم کردند. تهیه کنندۀ مجموعه دلش می خواست کاری پیشرو ارائه دهد؛ با استانداردهای بالا و با مشاورۀ من و آثار مستندسازان جهان. گفتم آنچه که به نام مشاوره و ورک شاپ این روزها مد شده، در واقع شرکت در ساختن فیلم است و حقوق جدیدی باید برای آن تعریف شود. ظاهرا پیشنهادم شوکه اش کرد! و الی آخر. قرار شد مذاکره ادامه یابد &#8230;.</p><p dir="RTL">تا بحث های فنی تر را در این باره پیش ببریم، فعلا می خواهم همین جا دو نکته را گوشزد کنم:</p><p dir="RTL">۱ – مدت ها پیش طی نوشته ای توضیح داده بودم که باید مراقب بود چیزی به اسم هدایت پروژه های جمعی یا مشاوره ها به نوعی رفتار خودکامه با مستندسازان جوان منجر نشود. حالا می خواهم بگویم این مراقبت به مراقبت و توجه دومی نیازمند است که چهرۀ زیبا ژانوس است؛ اما مثل اولی حکم یک سیماچۀ غیر واقعی را دارد.</p><p dir="RTL">۲ – یعنی باید مراقب بود مستندسازان گلخانه ای پرورده نشوند.</p><p dir="RTL">تلگرافی این دو خط را توضیح بدهم تا بعد. در حالت اول، مشاور، که غالبا مستندسازی صاحب سبک است، به اشتباه نقش القا کنندۀ ابده های خود را ایفا می کند؛ تا حدی که سبک فیلمساز جوان، نگاه او، خلاقیت او، زبان فیلمسازی و حس و حال و کل فیلمش با گونه ای فشار تغییر می یابد و فیلمساز جوان، وازده و عصبی و ناخشنود، می اندیشد که اگر فیلم خود را می ساخت، اثر بهتری از کار در می آمد.</p><p dir="RTL">در حالت دوم عکس این تجربه اتفاق می افتد. باز، گردانندۀ ورک شاپ و مشاور، که همان فیلمساز صاحب سبک است، دست فیلمساز حوان را می گیرد و او را تاتی تاتی به جاهایی می برد که از توان، تجربه و آزمایش های ابتدایی اش در فیلمسازی بسیار دورتر است و حالا حالا ها او باید مشق می کرد تا نگاه و عمق واقعی مستندسازی اش را پیدا کند.</p><p dir="RTL">در واقع مشاور گاه به سبب تعهد به کارش و گاه به سبب تعصب برای خوب از آب درآوردن اثری که نام او را به عنوان مشاور در پای خود  دارد، از شکل گیری ایده تا نوشتن طرح و تا فیلمنامه و تولید فیلم ، یعنی کارگردانی و تدوین و صداگذاری، در کار شریک می شود و همۀ تجربۀ یک عمر، همۀ پختگی ها، عمق نگاه و جزییات و آزموده هایش را به کار تزریق می کند و ناگهان کار فیلمساز جوان دچار یک جهش کیفی و موتاسیون آزمایشگاهی و گلخانه ای می گردد. اثری پدید می آید که محصول سال ها ممارست مشاور در فیلمسازی است و نه انباشت منطقی و هضم شدۀ دانش و مهارت و دیدگاه و تجربۀ زیسته شدۀ فیلمساز. ما نباید اسلوب تهیه کنندگی هالیوودی برای فیلم های پر خرج را تقلید کنیم. تازه این شیوه در مورد آثار مستقل سینمای حرفه ای و کار مؤلف هم کارایی ندارد. من همواره با این نوع مشاوره ها مخالف بوده ام. مشاوره باید در حد پیشنهادهایی برای رفع نواقص کار صورت گیرد و نه تولید کار جدید!</p><p dir="RTL">گاهی چنین اتفاق هایی محصول تحمیل واسطه هایی است که می خواهند پیش شبکه ها و سفارش دهنده های خارجی آبروداری کنند! بسته به این که این نوع واسطه های تولید که گاه نقش تهیه کننده را به عهده دارند، افرادی خودباخته باشند که اثر مستند را در پیشگاه میل و طبع و خواست &#8220;دیگری بزرگ&#8221;  قربانی می کنند و هیچ توجهی به واقعیات رشد مستند ایرانی و بازتاب واقعی زندگی ما ندارند، و یا تهیه کنندگانی دلسوز اند که جزیی از سینمای مستند ما هستند که گشایشی به فضای جهانی پدید می آورند و نقش دلال های اجنبی و پادو های دیگران و القائات باب میل شان را ایفا نمی کنند، تأثیرات شان متفاوت است. من شدیدا با ساختن فیلم مستند اجتماعی به دلخواه دیگران مخالفم. این اتفاق وقتی می افتد که مستندساز جوان کاراکتر مستقل، رشد مستقل و نگاه مستقل خود را، که منبعث از واقعیات زندگی ماست، طی عمل واقعی کسب نکرده و چون عروسک خیمه شب بازی اسیر دست واسطه می شود. برعکس مشاور دلسوزی که در فضای سینمای مستند ما می کوشد به رشد فیلمسازان مستند مستقل یاری برساند.</p><p dir="RTL">ساختن مستند اجتماعی تحت فرامین، خواست ها، القائات ایدئولوژیک و نگرش نهادهایی با سو گیری سیاسی/ایدئولوژیک در چالش میان قدرت ها، در هر حال به معنی کور کردن آگاهی است؛ فرقی نمی کند قدرت، حاکمیت جهان سومی و خودکامۀ داخلی باشد یا حاکمیت سلطه خواه خارجی با مطامع پسا استعماری !</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/07/12/%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%af%d9%84%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>1</slash:comments> </item> <item><title>نوشدن فهم‌ها و رنج بیداری</title><link>http://vamostanad.com/1390/07/02/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/07/02/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a/#comments</comments> <pubDate>Sat, 24 Sep 2011 05:00:07 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3674</guid> <description><![CDATA[در نهایت آیا این خوانش تازه‌ از داستان اصحاب کهف نمی‌تواند هشدار تلخی از جانب خداوند باشد خطاب به همه‌ی انسان‌ها؟ ماندن و تاریخی‌زیستن هرچند همراه است با رنج شهادت و شکنجه و تبعید اما با تمام عوارض‌ش زیستنی است هم‌پای زمان؛ درحالی‌که رفتن و خروج از جریان تاریخ تفاوتی با خواب (بخوان مرگ) ندارد. ]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">اخیراً فیلمی را در یکی از شبکه‌های ماهواره‌یی که بیشتر برنامه‌هایش مستندهای خوب علمی، تاریخی، صنعتی و اجتماعی است دیدم. این مستند بخشی از مجموعه‌ی مستند <strong><em>تمدن‌های گمشده</em></strong> است و مربوط می‌شود به مسیحیان اولیه. هرچند که برخی از مدعاهای این مجموعه را نباید حقیقت مطلق فرض کرد زیرا در بخش مربوط به هخامنشیان چنین ادعا شده بود که هخامنشیان کوچ‌نشین بوده‌اند!؟ با این‌همه روش پژوهش مستند که در این مجموعه به‌کار گرفته شده است بسیار درس‌آموز است.</p><p dir="RTL">   در مستند <em>مسیحیان اولیه</em> به شهر <strong>افه‌سوس</strong> و برپایی شهر اسرارآمیز کاپادوکیا در زمان روم قدیم پرداخته است. مطابق این فیلم پولس قدیس (سن‌پل) مدتی را در شهر افه‌سوس به تبلیغ کیش مسیحیت پرداخته بود و پس از مدتی مردم شهر با تحریک حاکم بر او و اندک پیروانش شوریدند و پولس قدیس مدتی را در زندان گذراند و سپس تبعیدش کردند و به‌ناچار راهی <strong>کاپادوکیا</strong> شد و در آن‌جا همراه جمعیت مسیحیانی که دم‌افزون گرد او جمع می‌شدند بنیان شهری اسرارآمیز را نهادند که به‌تمامی در زیر زمین قرار داشت، از هر نظر از دیگر مردمان بی‌نیاز بودند. در آن‌جا کلیساهای متعددی بنا نهادند و کشت و کار و زاد و ولد می‌کردند. آنان در این شهر سیصد سال به‌سر بردند تا صلح برقرار شد و توانستند از این شهر بیرون آمده و آزادانه به دیگر نقاط روم شرقی بروند و سکنی گزینند.</p><p dir="RTL">    دیدن این مستند که غیر از تصویربرداری از مکان‌های واقعی و توضیحات چندین تن از باستان‌شناسان و تاریخ‌دانان از مدل‌سازی‌های رایانه‌یی هم سود می‌برد، مرا فوراً به یاد داستان اصحاب کهف انداخت که همه‌ی ما مسلمانان به‌خوبی با آن آشناییم؛ به‌ویژه این‌که نام شهری که پولس قدیس را از آن تبعید کردند <strong>افه‌سوس</strong> بود. این اسم در روایات و کتاب‌های زیادی آمده است از جمله در &#8220;کامل&#8221; اثر ابن اثیر که از تفسیرهای معتبر قرآن است. «در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی آمده است: در متون‌ مسیحى‌ کهن، داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ با مضامینى‌ کاملاً قابل‌ مقایسه‌ با مضامین‌ اسلامى‌ دیده‌ مى‌شود، &#8230; برای‌ نمونه‌ <strong>ماسینیون‌</strong> با نگاهى‌ بر روایات‌ اسلامى‌ و مسیحى‌ به‌ بررسى‌ جایگاه‌ اصحاب‌ کهف‌ در میان‌ گروه‌های‌ قومى‌ گوناگون‌ به‌ ویژه‌ از نظر تصویرنگاری‌ ایشان‌ عنایت‌ داشته و طى‌ یک‌ سلسله‌ مقالات‌ به‌تفصیل‌ به‌ این‌ مطلب‌ پرداخته‌ است</p><p>از سویى‌ دیگر <strong>یونگ‌</strong> با مقایسه داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ و داستان‌ خضر نبى‌، به‌ موضوع‌ تجدید حیات‌ و عمر دوباره‌ یافتن‌ نظر داشته‌ است.» (به نقل از .rajanews.com/detail.asp?id=60622)</p><p dir="RTL">   تا این‌جای کار به‌نظر می‌آید که گویی سخن این است که  درون‌مایه‌ی آن مستند، نافی آیات قرآن کریم است، اما من برآنم که نشان دهم که ضمن تأکید بر درستی قرآن، می‌شود آیات این کتاب فرهنگ‌ساز را با دیدن این مستند دوباره خواند و به درک تازه ای رسید از برداشت‌هایی که تا کنون از آیات این کتاب جاودانی داشته‌ایم. البته باید بگویم که من تنها از دیدگاه یک منتقد فیلم دارم به این کار دست می‌زنم و چون هیچ مایه از تخصص در متون قرآنی ندارم برداشت خودم را تنها به‌عنوان یک فرض مطرح می‌کنم و نه بیشتر:</p><p dir="RTL">    نخست باید تـآکید کنم که حضرت حق در آیه‌ی ۵۴ سوره‌ی کهف آورده است: «و در این قرآن برای مردم هرگونه مثلی را گونه‌گون بیان داشته‌ایم و انسان از هر موجودی جدل‌پیشه‌تر است.» (تمام آیات از ترجمه‌ی استاد بهاءالدین خرمشاهی نقل شده است.) می‌شود این آیه را چنین هم درک کرد که شاید کل داستان اصحاب کهف به‌صورت تمثیلی بیان شده است و برای انسان ِ جدل‌پیشه ــ­چه توصیف دقیق و جذابی از سرشت انسان!‌ــ تمثیل می‌تواند سرچشمه‌ی جدل‌های پایان‌ناپذیر باشد و البته جدل اگر که احسن باشد نتیجه‌ی آن خیر است. در آیه‌ی ۲۲ همین سوره هم درباره‌ی جدل بر سر تعداد اصحاب کهف چنین آمده است: «&#8230; بگو پروردگار من به عده‌ی آنان داناتر است، هیچ کس عده‌ی آنان را نمی‌داند جز معدودی؛ پس در کار و بار آنان جز در حدی سطحی بگو مگو مکن و از احدی از آنان نظرخواهی مکن.» این توصیه‌ی پروردگار بزرگ به پیامبرش را می‌توان یک توصیه‌ی منطقی و ناشی از حد اندک فهم بشر ِ روزگار پیامبر تلقی کرد، زیرا حتی تا روزگار ما نیز تا پیش از پیشرفت‌های فناوری رایانه و از جمله مدل‌سازی‌ رایانه‌یی، علم باستان‌شناسی هنوز در پاسخ به بسیاری از پرسش‌ها ناتوان بود. و می‌بینیم که با این مدل‌سازی‌ها نه‌تنها باستان‌شناسان جواب پرسش‌های‌شان را می‌یابند که مستندسازان هم می‌توانند فیلم‌های خود را غنی‌تر سازند. خلاصه و به همین دلیل توصیه‌ی پروردگار را می‌توان عین منطق ِ عملی دانست.</p><p dir="RTL">   اما مهم‌ترین نکته‌ای که با دیدن این فیلم به‌ذهنم خطور کرد که دوست دارم آن را به‌صورت یک فرض یا گمانه مطرح کنم این است که می‌توان اصلاً آن سیصد سال خوابیدن اصحاب کهف را جور دیگری تعبیر کرد که همانا <strong>خارج شدن از جریان تاریخ</strong> است. بیاییم حالا با فرض دیدن این فیلم، آیات قرآن را دوباره بخوانیم: «چنین بود که جوان‌مردان به غار پناه بردند و گفتند خداوندا رحمتی از سوی خویش به ما ارزانی دار و کار ما را به‌سامان آور.» (آیه‌ی ۱۰) «آن‌گاه در همان غار بر گوش‌های‌شان تا چندین سال پرده کشیدیم.» (آیه‌ی ۱۱) «و چون از ایشان و آن‌چه جز خداوند می‌پرستیدند کناره گرفتید، در آن غار جای گیرید تا پروردگارتان رحمت خویش را بر شما بگستراند و کار شما را به‌سامان آورد.» (آیه‌ی ۱۶) «و آنان را بیدار می‌انگاشتی، حال آن‌که خفته بودند&#8230;» (آیه‌ی ۱۸) از این‌ چند آیه نمی‌شود مضمون جدیدی را استنباط کرد؟ توجه داشته باشیم که تا «چندین سال پرده کشیدن بر گوش‌ها» و «بیدار انگاشتن کسانی‌‌که خفته بودند» می‌تواند بدین معنا باشد که ارتباط‌شان با جهان قطع شده است. در بسیاری از فرهنگ‌ها کسانی‌که حساسیتی نسبت به پیرامون خود ندارند «خوابیده» نامیده می‌شوند. «ای که پنجاه رفته در خوابی» را که سعدی نزدیک هفتصد سال پیش گفته است خیلی با چنین مفهومی که من از «خواب» اصحاب کهف استنباط کرده‌ام تفاوتی ندارد. دارد؟ نیما هم از غم «این خفته‌ی چند» است که خواب‌ در چشم ترش می‌شکند. پس چرا در مورد خواب سیصدساله‌ی اصحاب کهف مدام بر خواب جسمانی و نه ذهنی (که می‌تواند میلیون‌ها نفر را دربر بگیرد) تأکید کنیم؟ و چرا «کهف» را عیناً غار و نه یک غار خاص که می‌تواند به بزرگی یک شهر باشد در نیابیم؟ آیا نمی‌توان کلمه‌ی «کهف» را معرب بخش نخست کلمه‌ی «کاپادوکیا» قلمداد کرد؟</p><p dir="RTL">   حالا با توجه به این درکی که به یاری بخشی از مجموعه‌ی <em>تمدن‌های</em> <em>گمشده</em> فراهم آمده می‌توان داستان را این‌جوری هم روایت کرد: اصحاب کهف همان همراهان پولس قدیس بوده‌اند که تبعیدی خودخواسته به کاپادوکیا را برگزیدند و در انزوای کامل حدود سیصدسال در غارهای این منطقه شهری آباد ساختند. نتیجه‌ی این انزوا چه بود؟ لابد دوری از همه‌ی اتفاقاتی که پیرامون‌شان افتاده: واحد پول عوض شده، فنونی که در کشت و کار و اصولاً فعالیت‌های اقتصادی موجود بوده تغییر کرده، دروس تحصیلی تکامل یافته، شناخت انسان‌ها از جهان بهبود یافته، فناوری‌های حمل‌ونقل پیشرفت کرده، روش‌های ارتباط در هنر و فرهنگ تغییر کرده و خلاصه جهان پیرامون‌شان چیزی به‌کلی متفاوت شده است. نتیجه‌ی این انزوا هرچند باعث نجات‌شان و زیادتر شدن عده‌ی مسیحیان و سلامت‌ماندن‌شان از زیر تیغ امپراتوران بی‌دین بود،‌ اما سبب‌ساز خروج‌شان از جریان تاریخ شد و این شد که وقتی که از آن «خواب» سیصدساله بیدار شدند پنداشتند که گویی یک روز را در خواب بوده‌اند و هر چیز شهر افه‌سوس برای‌شان تازگی داشت و غریب می‌نمود.</p><p dir="RTL">   در نهایت آیا این خوانش تازه‌ از داستان اصحاب کهف نمی‌تواند هشدار تلخی از جانب خداوند باشد خطاب به همه‌ی انسان‌ها؟ ماندن و تاریخی‌زیستن هرچند همراه است با رنج شهادت و شکنجه و تبعید اما با تمام عوارض‌ش زیستنی است هم‌پای زمان؛ درحالی‌که رفتن و خروج از جریان تاریخ تفاوتی با خواب (بخوان مرگ) ندارد. هیچ‌کس البته بر آن مسیحیان اولیه خرده نخواهد گرفت زیرا گاهی تنها چاره فرار است و مهاجرت. اما فکر می‌کنم آن‌چه در پس این آیات نهفته گرامی‌داشت بیداری است، حتی به‌قیمت شهادت. و آن‌چه که در این داستان شگفتی‌آور آمده دعوتی است به: نه‌فقط فهم تاریخ، که تاریخی‌زیستن. و زیستن در تاریخ همراه است با رنج بیداری!</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/07/02/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced) (User agent is rejected)
Database Caching 1/46 queries in 0.032 seconds using disk
Object Caching 1945/2031 objects using disk

Served from: vamostanad.com @ 2012-02-04 23:23:36 -->
