<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?> <rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" ><channel><title>ومستند &#187; یادداشت های سعید محصصی</title> <atom:link href="http://vamostanad.com/category/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%86%d9%81%d8%b1/3-saeid-mohassesi/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" /><link>http://vamostanad.com</link> <description>سایت سینمای مستند</description> <lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 06:49:33 +0000</lastBuildDate> <language>fa</language> <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod> <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency> <generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator> <item><title>چه تلخ است این عمر دراز !</title><link>http://vamostanad.com/1390/11/06/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b2/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/11/06/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b2/#comments</comments> <pubDate>Thu, 26 Jan 2012 16:19:33 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=4187</guid> <description><![CDATA[بارها و بارها، پیش و پس از مرگش وقتی که به یادش می‌افتادم تکیه‌کلام طنزش در گوشم طنین می‌افکند و آن لبخند ِ گاهی به‌پهنای صورت و گاه آمیخته به زهری که بعدها درمی‌یافتی که انگار بهای مسئولیت سنگینی بود که برداشته بود. این تکیه‌کلام حالا تنها با آن لبخند تلخ ِ سرهنگی به‌یادم می‌آید: «هیچی...، خوبی و خوشی!»]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">مجموعه‌ی <em>کودکان سرزمین ایران</em> نخستین مجموعه‌ای بود که پایم را به فیلم‌سازی برای تلویزیون باز کرد و از این بابت باید یادآور بهترین خاطرات فیلم‌سازی حرفه‌یی باشد. همین مجموعه شاید برای نخستین بار در تاریخ مجموعه‌سازی مستند بود که توانست چهار نسل از مستندسازان را کنار هم گردآورد و در بسیاری موارد یک روند گفت‌وگو و بده‌وبستان فکری و هنری سازنده میان آنان به‌وجود آورد. اما با این همه خیلی از این مجموعه حرف و سخن به‌میان نمی‌آید و بیشتر «حرف و حدیث» در باب آن است که بر سر زبان‌هاست. اما از آن «حرف و حدیث»‌ها که بگذریم یک عنصر ِ (البته طبیعی) باعث شده که دست‌کم وقتی که خود من به یاد این مجموعه می‌افتم خاطرم مکدر شود و آن مرگ عزیزان است:</p><p dir="RTL">     بسیاری می‌دانند که امام خمینی شاعر هم بود و شعرهای زیبایی از خود به‌یادگار گذاشته است. اما وجه شاعری این شخصیت بزرگ را در سخن‌رانی‌های پرشمار او هم می‌توان مشاهده کرد. می‌دانیم که کلمه‌سازی از ویژه‌گی‌های شعرای بزرگ است و باز این شخصیت توانا کلمات جدیدی به ذخیره‌ی واژگان زبان فارسی امروز افزوده که ادبیات سیاسی معاصر را غنی کرده است. ایشان جملات قصار فراوانی هم دارد که یکی از آن‌ها را در پیام کوتاهی پس از فوت جان‌گداز مرحوم آیت‌الله سیدمحمود طالقانی نگاشته‌ است و آن جمله این است که «&#8230;یکی از معایب عمر طولانی این است که آدم باید یکی یکی شاهد از دست دادن عزیزان‌ش باشد&#8230;» (نقل به‌مضمون) و فکر کردن به آن مجموعه برای من با یادآوری این عبارت مشهور همراه است. تا امروز سه هنرمند که حالاحالاها باید در جمع ما می‌بودند از دنیا رفته‌اند: محمدرضا سرهنگی، منوچهر طبری و فؤاد نجف‌زاده؛ فکرش را بکنید!</p><p dir="RTL">    این‌که چه شده منی که از خدا تنها ۵۴ سال گرفته‌ام در این چند سال بارها باید به یاد آن عبارت مشهور امام خمینی بیفتم بماند، و بماند که اگر ۲۰ سال دیگر بگذرد که هیچ، تا ۴۰ سال دیگر هم اشتها دارم برای دنیا و برنامه دارم برایش؛ اما واقعاً چه تلخ است طعم این عمر دراز، چه تنها زمانی شیرین است که عزیزانت هم زنده باشند، حتی اگر سال‌ها و سال‌ها در کنارت نباشند و نبینی‌شان.</p><p dir="RTL">    از آخری شروع کنم: فؤاد نجف‌زاده را تا پیش از شروع فیلم‌برداری <em>دخترکم،‌ پسرکم</em> (فیلمی که در این مجموعه ساختم) نمی‌شناختم. وقتی در محل شرکت رسانه‌ی پویا در پایان یک روز کاری روی تدوین فیلمی برای شرکت فولاد مبارکه در استودیو را بر رویش گشودم، مردی میان‌سال ‌ـ‌ از من بزرگ‌تر ــ و خوش‌رو دیدم که نمی‌دانم چرا حالت چشم‌هایش مرا به‌یاد کاوه قدکچیان انداخت ــ جایش سبز، زنده باشد هر کجای سوئد که هست. نخستین روز که در فولادشهر اصفهان منتظر رسیدن اتوموبیل صدا و سیما و حرکت به سمت چهارمحال بختیاری و کوهپایه‌های جنگلی بازفت و تبرک سفلی بودیم با دلخوری تمام شد چرا که یک صبح تا غروبم را در خانه گذراندم و اتوموبیل‌شان تازه سر شب به اصفهان رسیده بود و من سرهنگی را تلفن‌کِش کرده بودم و کلی بگومگو کرده بودیم!</p><p dir="RTL">   فردای آن روز و بیشتر پس‌فردای آن که در منزل و مأوای خانواده‌ی «معصومه و سهراب» ِ فیلمم پرسه می‌زدیم و من نخستین تجربه‌ی این نوع فیلم‌سازی را از سر می‌گذراندم روز از پس روز با شادی و بگوبخند می‌گذشت: کار کار بود و گاه برای یک نما باید بارها از ارتفاعی روی تپه‌هایی که کم‌شیب هم نبودند بالا و پایین می‌رفتیم، وضعیت بهداشتی مردم و روستا هم اصلاً خوب نبود، تنها یک قهوه‌خانه بود و یک درمان‌گاه با پزشکی که گاه یک هفته پیدایش نمی‌شد، برق تنها در یک اتاقک نگهبانی که جهاد سازندگی در بستر رود ساخته بود وجود داشت و شبها در کیسه‌خواب می‌خوابیدیم و &#8230; الی آخر. کار کار بود اما همه‌اش خاطرات خوب بود و جوک‌هایی که بسیاری‌ش در آستین فؤاد بود و لذت بردن از کار. به‌مدت هشت روز دوش حمامی هم در کار نبود و هوا گرم و یک روز مانده به برگشت‌مان فؤاد مانند یکی دو نفر دیگر طاقت نیاورد و بعداز ظهر که به کمپ استراحت برگشتیم و هوای کنار رودخانه کلی سرد شده بود، تا کمر لخت شد و با آب سرد تانکر تنش را به آب رساند. اما مدام و تا شبی که از هم (باز در فولادشهر خداحافظی کردیم) می‌گفت: «رسیدم خونه می‌رم حموم و دست می‌ندازم زیر پوستم و قلفتی می‌کشم‌ش بیرون!» از بس تن‌مان چرک بسته بود. او را یکی دو بار دیگر دیدم، در همان دفتر شادروان سرهنگی و دیگر ندیدمش تا این‌که عکس‌ش را در اعتماد همراه یادداشت کوتاهی درباره‌ی مرگش. کلی افسوس خوردم.</p><p dir="RTL">   اما منوچهر طبری را از خیلی سال پیش می‌شناختم، اما تنها در حد سلام و علیکی در دانشکده‌ی هنرهای دراماتیک، از نزدیک ۳۴ سال پیش. آدم محجوب و کم‌حرفی بود و چون البته سال‌بالایی بود یادم نمی‌آمد که با او کلامی رد و بدل کرده بوده باشیم، برخلاف آرمان امید، ضابطی جهرمی، شادروان محمدرضا شریفی و خیلی‌های دیگر؛ واقعاً یادم نمی‌آید که چرا چنین بود. نخستین خاطره‌ی جدی‌ام سر جلسه‌ی دفاع از پروژه‌ی پایانی‌اش بود، فیلمی درباره‌ی دراویش قادری که بعداً با اصلاحات اساسی‌ای که در آن انجام داد شد <em>مطرب عشق</em> که سال‌ها بعد که دیدم‌ش عاشق‌اش شدم. احترام من برای طبری آن‌جا بیشتر شد که فهمیدم کلیمی است، چون این‌همه فهم از یک پدیده‌ی کاملاً اسلامی برخاسته از یک شعور عمیق و حساسیت ویژه به پیرامون است. زاون قوکاسیان و محمد تهامی‌نژاد از سجایای اخلاقی‌اش بسیار سخن می‌گفتند و من دورادور این فیلم‌ساز کم‌کار و  محجوب را می‌ستودم. چرا این‌قدر کم‌کار بود را هیچ‌گاه نفهمیدم، شاید از آن دست هنرمندان بود که دوست نداشت در هر شرایطی کار کند، شاید هم از اشتباه کردن هراس داشت. آخرین بار که دیدمش در چهارراه یوسف‌آباد بود، سر خیابان جمهوری اسلامی، با همان سر و وضع آراسته و لبخند محجوب بر لب و غمی کم‌رنگ در چشم‌ها. پنج دقیقه بیشتر نبود حرف‌های‌مان اما انگار سال‌ها دوست هم‌ بوده‌ایم، معلوم بود که از نامرادی‌ها دلی چرکین دارد. تنها چهارپنج ماهی بعد خبرش آمد: مرگ در اثر سرطان.</p><p dir="RTL">    محمدرضا سرهنگی را چند سالی پیش از آغاز <em>کودکان سرزمین ایران</em> دیده بودم، در دفتر وستا، همراه هادی شاه‌علی، آقای دادخواه (تهیه‌کننده) و نمی‌دانم کدام‌یک از دوستان دیگر. هر بار که می‌دیدیش و از احوالات‌ش می‌پرسیدی پاسخ‌ جالب‌ش با لبخندی به‌پهنای صورت این بود: «هیچی&#8230;، خوبی و خوشی!» بعدها این پاسخ ویژه برایم معناها پیدا کرد. فیلم‌ساز بود اما ورود به عرصه‌ی تولید <em>کودکان سرزمین ایران</em> نشان داد که واقعاً برای ارتقای سینمای مستند ایران فداکاری کرده است، به چه بزرگی! هرچند در معرفت کردگار و دست تقدیر نمی‌شود شک کرد، اما من ِ انسان یک‌لاقبا شخصاً یقین دارم که اگر تنها به فیلم‌سازی پرداخته بود، همین الآن هم داشت فیلم‌هایش را می‌ساخت، زنش را هم مجبور نشده بود که طلاق بدهد و الی آخر. نام او برای من همیشه همراه است با نخستین استارت فیلم‌سازی‌ام در تلویزیون، چه تا حدی به اصرار او بود که برای تولید <em>دخترکم، پسرکم</em> طرح دادم. بعدتر که با او بیشتر آشنا شدم متوجه شدم که برخلاف ظاهرش که ساکت و خیلی معمولی است، چه باطن غنی‌ای دارد و چه اندیشه‌های درازی در سر. داستان دچارشدن‌اش به تب مالت را بر اثر خوردن شیر آلوده، در سفری به‌اتفاق مقدسیان و فرزاد توحیدی به روستای ماخونیک که برای تدارک فیلمی که هرگز ساخته نشد، انجام شد؛ از هر سه‌نفرشان شنیدم. هر سه نفر شیر را خورده بودند و تنها سرهنگی دچارش شده بود، لابد به‌خاطر واهمه از گرفتار بیماری شدن. این، شاید جسارت دو نفر بعدی را می‌رساند و کم‌دل بودن سرهنگی را در مقابله با خطر؛ اما تجربه‌ی  <em>کودکان سرزمین ایران</em> نشان داد که او چه سر نترسی دارد. این مجموعه تا سال‌ها مهم‌ترین مجموعه‌ی مستند ایران باقی ماند و اجرای آن و گردآوردن چهارنسل مستندساز در کنار هم و تولید ده‌ها مستند در یادماندنی کاری بود که از هر کسی ساخته نبود و دل می‌خواست که سرهنگی داشت که البته بهایش قلب‌ش بود که پرداخت.</p><p dir="RTL">   بارها و بارها، پیش و پس از مرگش وقتی که به یادش می‌افتادم تکیه‌کلام طنزش در گوشم طنین می‌افکند و آن لبخند ِ گاهی به‌پهنای صورت و گاه آمیخته به زهری که بعدها درمی‌یافتی که انگار بهای مسئولیت سنگینی بود که برداشته بود. این تکیه‌کلام حالا تنها با آن لبخند تلخ ِ سرهنگی به‌یادم می‌آید: «هیچی&#8230;، خوبی و خوشی!»</p><p dir="RTL">   و اینک من، پا به سن گذاشته‌ام و بهای عمر ِ دراز خواستن از پروردگار را با دریغ و افسوس ِ رفتن دوستانم می‌پردازم. دعا کنیم هم‌دیگر را، چاره‌ی دیگری نیست.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/11/06/%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b9%d9%85%d8%b1-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>حدیث نامکرر اخلاق</title><link>http://vamostanad.com/1390/10/15/%d8%ad%d8%af%d9%8a%d8%ab-%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%b1%d8%b1-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/10/15/%d8%ad%d8%af%d9%8a%d8%ab-%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%b1%d8%b1-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82/#comments</comments> <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 21:02:33 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=4027</guid> <description><![CDATA[هفته‌ای بعد با زمهریر خبر سوزاندن تمام راش‌ها در میان شعله‌های سوزان آن شومینه در کنار اشک و آه خاله، مادر و خود فیلم‌ساز، پایانی از دل‌خوری شدید از جناب کارگردان رقم زد و نشان‌مان داد که سرما تنها به زمین و هوای آن  ویلای یخ‌کرده نیست.]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نگاه به گذشته با دیدگاه امروز گاه از هر کتاب تحلیلی روشن‌گرتر است. فکر کنید می‌خواهید به اهمیت امر اخلاقی بودن نفس کار فیلم بپردازید و موضوع را برای خود حلاجی کنید. شاید هیچ کتاب مستقلی در این باب وجود نداشته باشد، اما ذکر یک خاطره شاید بتواند خیلی مسائل را برای‌تان روشن سازد.</p><p dir="RTL">چندی پیش یاد یکی از هم‌دوره‌یی‌های دوران دانشجویی افتادم که سال‌هاست که در غربت منزل گزیده است. این یادآوری همراه شد با تجربه‌ی مشترکی که سر فیلم کلاسی‌اش داشتم و رفتاری که این دوست در هنگام ساختن این فیلم کلاسی‌اش کرد و آن زمان اصلاً نتوانستم این رفتار او را درک کنم:</p><p dir="RTL">داستان این است که این دوست خاله‌ای داشته ثروت‌مند که سال‌ها بود در ویلای بزرگش در عباس‌آباد تنکابن در تنهایی زندگی می‌کرد و فیلم داستانی این دوست من راوی زندگی ِ رازگونه و تاحدی طنزآلود این خاله بود. بسیاری چیزها از داستان این فیلم بعد از گذشت حدود ۳۵ سال از آن زمان از یادم رفته، اما نکته‌ی مهم این ماجرا آن بود که خاله رل تنها شخصیت این فیلم را داشت بازی می‌کرد اما این دوست من نه فیلم‌نامه را به خاله‌اش نشان داده بود و نه این‌که به او گفته بود او دارد نقش خودش را بازی می‌کند.</p><p dir="RTL">فیلم‌برداری مان در یک روز زمستانی شمال شروع شد و چهار پنج روزی هر صبح در آن ویلا حاضر می‌شدیم و تا غروب و شاید بیشتر کار می‌کردیم. کار فیلم‌برداری برای گروه دانشجویی ما همیشه لذت فراوانی داشت، سر آن فیلم نیز؛ اما تمامی آن لذت هر لحظه با سرمای جان‌سوز درون ویلا زخمی می‌شد، نه فقط کف و دیوارها و تمام مبل‌های آن که هوای آن ویلا هم یخ‌کرده بود! و  کاوه قدکچیانِ فیلم‌بردار و من نورپرداز در تمام مدت کار با پالتو و اورکت مشغول بودیم و تازه پس ار هر بار بستن نور و تنظیم دوربین و سه‌پایه و &#8230;، می‌رفتیم جلوی شومینه‌ی پر از هیزم که جلوی روی‌مان برشته شود و پشت‌مان هم‌چنان یخ باشد! جناب کارگردان هم اغلب کنار خاله در حال کارگردانی بود و شاید چون آذری بود سرما هم حالی‌ش نبود! این جریان لذت و رنج (البته بیشتر لذت) چند روز ادامه یافت تا شبی پس از شام رنگین و خوشمزه‌ی دست‌پخت این خاله‌خانم، با سردی اندوهی عمیق ماجرا جهتی دیگر یافت. و هفته‌ای بعد با زمهریر خبر سوزاندن تمام راش‌ها در میان شعله‌های سوزان آن شومینه در کنار اشک و آه خاله، مادر و خود فیلم‌ساز، پایانی از دل‌خوری شدید از جناب کارگردان رقم زد و نشان‌مان داد که سرما تنها به زمین و هوای آن  ویلای یخ‌کرده نیست.</p><p dir="RTL">دل‌خوری از آن دوست البته لابلای هزاران خاطره و حرف و سخن از نظر گم شد، اما هر وقت به خاطرات آن فیلم ِ بی‌سرانجام فکر می‌کردم که البته بعدها با اجازه‌ی همان خاله‌خانم با حضور یک بازیگر دوباره ساخته شد و من از سر دلخوری سر فیلم‌برداری نرفتم؛ زنده می‌شد. و همواره فکر می‌کردم که حق با من بوده است، شاید چون فکر می‌کردم سینما و عشق به آن، آن‌قدر مقدس است که نباید به شکستن دل خاله و یا هر عزیز دیگری اندیشید.</p><p dir="RTL">سالیان سال گذشت و می‌دانیم که ۳۵ سال لااقل برای ما مردمان قرن بیستمی که قرن بعدش را هم داریم تجربه می‌کنیم، چه‌قدر طولانی گذشته است؛ نه با رنج و ادبار که پر ِ پر. هر یک از ما که این چنین سال‌هایی را درک کرده باشد می‌تواند ادعا کند که زندگی‌ای بسیار غنی داشته است. بگذریم. از پس این هم سال ِ پر از زندگی‌ای پربار، چند روز پیش که به بازخوانی این داستان پرداختم، برایم روشن شد که برخورد آن روز کارگردان با مسئله تا چه پایه اخلاقی و ارزش‌مند بوده است. این دوست ِ اینک هزارها کیلومتر دور از ما، در برخورد با عزم خاله‌خانم برای حفظ حریم شخصی‌ش، در کمال جوانمردی یک تصمیم اخلاقی گرفت و هفته‌ای بعد تمام راش‌ها را سوزاند تا برای خوشی دلِ بازی‌گوش‌ش دلی را خونین نکند. نمی‌دانم در کدام‌یک از فیلم‌های مستند و داستانی تاریخ پربار سینمای ایران چنین اتفاقی افتاده است، اما این دوست عزیز با چنان رفتاری درسی به ما داد که ۳۰ سال بعد ارزش آن‌ را لمس کردم.</p><p dir="RTL">نام آن دوست داوود اخویان است و اینک سال‌هاست که در سوئد زندگی می‌کند.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/10/15/%d8%ad%d8%af%d9%8a%d8%ab-%d9%86%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%b1%d8%b1-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>نسل رسانه</title><link>http://vamostanad.com/1390/09/19/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/09/19/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments> <pubDate>Sat, 10 Dec 2011 16:04:23 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3933</guid> <description><![CDATA[یادم هست که در سال‌های آغازین دهه‌ی هفتاد از گفت‌وگوی شخصیت‌ها در برابر دوربین مستند سخنی به‌میان می‌آمد یک جمله زیاد گفته می‌شد: «مردم ما زیاد عادت ندارند در برابر دوربین ظاهر شوند.» و یا چیزی نزدیک به این جمله. ]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یادم هست که در سال‌های آغازین دهه‌ی هفتاد از گفت‌وگوی شخصیت‌ها در برابر دوربین مستند سخنی به‌میان می‌آمد یک جمله زیاد گفته می‌شد: «مردم ما زیاد عادت ندارند در برابر دوربین ظاهر شوند.» و یا چیزی نزدیک به این جمله. یکی از دلایلی که در مستندهای آن زمان (نه مستندهای خبری یا گزارشی البته) فیلم‌سازان خیلی تمایلی به مصاحبه­ی رودرروی شخصیت‌ها نداشتند، شاید همین پیش‌ارزیابی و یا پیش‌داوری بوده است. از آن زمان حتی یک نسل هم نگذشته است، اما اگر خوب‌تر دقت کنیم، تفاوت‌های زیادی نسبت به آن زمان مشاهده می‌کنیم. انگار که شخصیت‌های واقعی راحت‌تر در برابر دوربین ظاهر می‌شوند، حرف‌های دل‌شان را بر زبان می‌آورند، کار می‌کنند، می‌خندند، گریه می‌کنند، گاهی دعوا می‌کنند، و خلاصه در برابر دوربین راحت‌تر زندگی می‌کنند. تمام این‌ها را تنها نمی‌توان نتیجه‌ی اوج‌گیری مستندسازی دو دهه‌ی اخیر دانست، شاید هم تا حدودی در نتیجه‌ی تأثیر سینمای مستندگرای کیارستمی و دوست‌داران این سینما باشد و شاید نتیجه‌ی بالاتر رفتن فرهنگ سینمایی ملت ما باشد. ریشه‌یابی این امر البته کار این مطلب کوتاه نیست. خوب است به این موضوع فکر کنیم، شاید یک ‌case study از تویش درآمد. برای کسانی که شاید برای این موضوع بیشتر از من وقت دارند خاطراتی دارم از فیلم ِ در حال تدوینم که بد نیست بنگارم:</p><p dir="RTL">    این فیلم به‌اقتضای محل زندگی نزدیک به سی سال اخیرم در اصفهان می‌گذرد و محور آن دو زن بازاری هستند که در تولید پوشاک در اصفهان جزو کسانی‌اند که حرف اول را می‌زنند. برای این فیلم زمان‌های زیادی را در بازار بزرگ اصفهان و حوالی پل خواجو صرف کردم. گروه تصویربرداری‌ام گرچه خیلی بزرگ نبود اما به‌جز شخصیت‌های کم‌شمار آن،‌ با من پنج نفری می‌شدیم. قدر مسلم این‌که حضور پنج نفر در یک محل ِ هر اندازه شلوغ، نظرگیر است؛ اما در تمام مدت تدوین کم‌تر صحنه‌ای دیدم که به‌خاطر خیره‌نگاه‌کردن رهگذرها به دوربین، ناچار از حذف نمایی شده‌باشم. در حالی‌که حدود بیست سال پیش فیلم‌برداری از محیط‌هایی مانند خیابان، بازار، نمایشگاه، پارک و مانند آن همراه بود با ترفندهای جورواجور برای مخفی کردن دوربین و تقاضای زیاد و مدام از رهگذران برای این‌که: «آقا نگاه نکن دیگه!». حتی در یک صحنه از بازار اصفهان که از یک بازاری می‌خواستم که در لحظه‌ای که من می‌خواستم کرکره‌ی مغازه‌اش را بالا بکشد،‌ او به تقلید از کار گروه‌های فیلم‌سازی بلند می‌گفت: «سه، دو، یک!» و کرکره را بالا می‌کشید! یعنی که می‌خواسته بیش‌ترین مشارکت را با ما داشته باشد. اما میزان مشارکت او آن‌قدر زیاد بود که ناچار شدم (به‌خاطر مستندبودن فیلم) از او بخواهم از این میزان اندکی بکاهد تا طبیعی‌تر از کار درآید! البته نباید از یاد برد که شوخ‌طبعی مشهور اصفهانی هم بر نمک این مشارکت افزوده بود!</p><p dir="RTL">    دیگر نکته‌ای که در فیلم مشهود است این‌که نیاز چندانی نبود که از شخصیت‌هایم بخواهم که راحت‌تر توی دوربین نگاه کنند و حرف دل‌شان را بزنند. البته این قسمت کار بیشتری می‌طلبید زیرا که باید روی شخصیت‌ها کار قبلی بیش‌تری را کرده و فضای مورد نظر را ایجاد کرده بوده باشی، تا موفق شوی به همان کلام مورد نظر و از آن مهم‌تر حس مورد نیاز در آن کلام برسی. در این قسمت گاهی موفق بودم و گاه (شاید بر اثر تجربه‌ی اندک) و تا حدودی بر اثر پیچیدگی خاص برخی شخصیت‌ها موفقیت کم‌تری نصیب‌م شد. اما درهرصورت اتفاقات زیادی در نسل کنونی افتاده که نشان می‌دهد این نسل با حضور دوربین مستند در زندگی خود راحت‌تر از نسل پیشین کنار می‌آید. نسل رسانه‌ی ایران انگار متولد شده است.</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/09/19/%d9%86%d8%b3%d9%84-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>تبلیغات؟!</title><link>http://vamostanad.com/1390/08/11/%d8%aa%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%ba%d8%a7%d8%aa%d8%9f/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/08/11/%d8%aa%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%ba%d8%a7%d8%aa%d8%9f/#comments</comments> <pubDate>Wed, 02 Nov 2011 14:54:50 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3841</guid> <description><![CDATA[  دوست‌داران سینمای مستند برنامه‌ی شب‌های مستند را که مدتی است از شبکه‌ی مستند پخش می‌شود، می‌شناسند. برنامه‌ای است که توانسته بینندگان بسیاری را به‌خود جلب نماید. موضوع بر سر برخورد رسانه‌ی ملی با پخش برخی فیلم‌هاست که جزیی از شب‌های مستند است و از نگاه تصمیم‌گیران این رسانه بوی تبلیغ از آن‌ فیلم‌ها می‌آید.]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">    فهم برخورد رسانه‌ی ملی ما با مقوله‌ی تبلیغات گاهی از حل معادلات سه‌مجهولی خیام و یا حل مسئله‌ای از پیر فرما هم دشوارتر است! در این‌که استفاده‌ از امکان تبلیغات حق یک شبکه‌ی تلویزیونی است شکی نیست، و شکی هم در این نیست ‌که یک شبکه برای استفاده از این حق هم مطابق سلیقه و بر اساس مصالح خود عمل کند. این‌ هم هست که در برخورد با بنگاه‌های اقتصادی نباید تبعیضی میان بنگاه‌های بخش دولتی و خصوصی قایل شد و همه باید برای تبلیغات حقوق این شبکه‌ها را پرداخت کنند. اما وقتی موضوع نه تبلیغ بلکه فهم از مقولات کلی مانند تاریخ، اقتصاد، فرهنگ و چنین مواردی است که دیگر بحث از نفعی همگانی است و نه نفع یک رسانه‌ی ملی؛ چه جای چک‌و‌چانه برای استیفای منافع مادی این رسانه؟</p><p dir="RTL">    دوست‌داران سینمای مستند برنامه‌ی <em>شب‌های مستند</em> را که مدتی است از شبکه‌ی مستند پخش می‌شود، می‌شناسند. برنامه‌ای است که توانسته بینندگان بسیاری را به‌خود جلب نماید. موضوع بر سر برخورد رسانه‌ی ملی با پخش برخی فیلم‌هاست که جزیی از <em>شب‌های مستند</em> است و از نگاه تصمیم‌گیران این رسانه بوی تبلیغ از آن‌ فیلم‌ها می‌آید. یکی از این موارد فیلم <em>خاطرات پیرمرد هفتادوپنج‌ساله</em> است که محمدرضا اصلانی به‌‌مناسبت هفتادوپنج‌سالگی بانک ملی ایران و به‌سفارش این بانک ساخته است. در نگاه نخست ایراد مسئولان شبکه‌ی‌ مستند بجاست و این فیلم کاری تبلیغاتی است. اما بر همین ایراد تلویزیون دو ایراد و اشکال وارد است!</p><p dir="RTL">   ۱ ــ اساساً فیلم مستند بنا به یک سفارش ساخته می‌شود. هیچ فیلم مستندی نیست که سفارشی از جانب نهادی پشت آن نباشد، حال این نهاد می‌خواهد رأساً خود تلویزیون باشد، یا یک شرکت صنعتی، یا نهادهای شهری،‌ مردم‌نهادها و غیره. سفارش این نهادها در واقع اعلام یک نیاز است برای خرید یک کالای فرهنگی که فیلم مستند نام دارد. هرچند در بسیاری از موارد این سفارش برای تولید یک پوستر و یا فیلم تبلیغی است که کارکرد آن و نحوه‌ی برخورد با آن مشخص است و برای نصب پوستر روی مکان‌های ویژه و یا نمایش ان از تلویزیون پول پرداخت. گاهی ممکن است که این کالای فرهنگی تابلوی نقاشی باشد، بنابراین سفارش‌گیرنده می‌شود مثلاً رامبراند یا میکل‌آنژ و ماتیس و &#8230;. امروز برای تصاحب همان تابلوهای سفارشی میلیون‌ها دلار رد و بدل می‌شود. برگردیم به جهان فیلم مستند: <em>موج و مرجان و خارا</em>، <em>چم</em>، <em>نور</em> <em>زمان</em>، <em>نیشدارو</em> و خیلی‌ فیلم‌های مستند دیگر، بی‌گمان به‌منظور تبلیغ (غیرمستقیم) برای شرکت نفت یا سرم‌سازی حصارک ساخته شده‌اند؛ اما هم در زمان ساخت‌شان و هم الآن آثاری هنری به‌شمار می‌آیند. واقعیت این است که گاه سفارش‌دهنده فیلمی را سفارش می‌دهد که جنبه‌ی حیثیتی دارد، می‌خواهد با این فیلم‌ها کسب وجهه و اعتبار کند در میان اهالی فرهنگ و یا کل جامعه. در بسیاری موارد از سرمایه‌گذاری برای این فیلم‌ها چیزی جز زیان مالی نصیب‌ش نمی‌شود. فیلم­هایی مانند <em>نیشدارو</em> و یا <em>موج و مرجان و خارا</em> و یا همان <em>خاطرات پیرمرد هفتادوپنج‌ساله</em> نمونه‌های بارز چنین سرمایه‌گذاری‌هایی‌اند. چرا رسانه‌ی ملی ما تفاوتی میان این دو نوع فیلم قایل نمی‌شود؟</p><p dir="RTL">    ۲ ــ ایراد دومی که می‌توان به برخورد رسانه‌ی ملی گرفت این واقعیت است که برخی بنگاه‌ها مانند بانک ملی و سپه، شرکت نفت، ذوب آهن و فولاد مبارکه و مؤسساتی از این دست، بنگاه‌های مالی و صنعتی استراتژیک کشور هستند و اگر خدشه‌ای به حیات این مؤسسات وارد شود، کل حیات اقتصادی کشور تهدید خواهد شد. حال اگر که ضربه‌ای اساسی به حیثیت یکی از این مؤسسات وارد شود درست این نیست که تلاش کنیم تا هر طور که شده این ضربه دفع شود؟ در جریان یک‌ماهه‌ی اخیر مربوط به برخی بنگاه‌های اقتصادی کشور که موسوم به بزرگ‌ترین اختلاس یا فساد اقتصادی تاریخ کشور شده است، با کمال تأسف نام بانک ملی ایران به‌میان آمد. مطمئناً چنین حادثه‌ای بر حیثیت بانک و اعتبار این بانک هشتادساله‌ی خوش‌نام و اعتمادی که کل جامعه‌ به آن داشته، لطماتی سنگین وارد شده است. در چنین شرایطی آیا نباید از هر راه ممکن و منطقی که شده به ترمیم خدشه‌ای که خواه‌ناخواه به وجهه‌ی این بانک وارد شده همت گماشت؟</p><p dir="RTL">    یک مشکل دیگر که وجود دارد این است که اگر تهیه‌کننده و یا سفارش‌دهنده‌ی این فیلم خود صدا و سیما بود چه بسا بارها و بارها و به‌ویژه در هفته‌های اخیر از تلویزیون پخش می‌شد، اما حال چون سرمایه‌گذار این فیلم خود بانک ملی است؛ به داغ تبلیغی‌بودن و سرنوشت پخش نشدن از رسانه‌ی ملی محکوم می‌شود. در چنین حالتی پرسیدنی است که صرف این‌که سرمایه‌گذار یک فیلم تلویزیون باشد انگ تبلیغاتی بودن از پیشانی آن برداشته می‌شود، حتی اگر که آن فیلم ماهیتاً یک فیلم تبلیغاتی باشد؟! در این صورت جای آن نیست که بپرسیم حکم «تبلیغاتی بودن» یک فیلم بدل به اهرمی شده برای نگهبانی رسانه‌ی ملی از جایگاه پخش که انحصار آن در دست‌ خودش است و با این انحصار به یک منبع درآمد پایان‌ناپذیر دست یافته است؟</p><p dir="RTL">   تا پیش از دیدن <em>خاطرات پیرمرد هفتادوپنج‌ساله </em>به‌هیچ‌روی فکر نمی‌کردم که دوران چنان سخت بوده که دو قدرت استعماری زمان یعنی روسیه و انگلیس با تمام توان خود مانع تأسیس بانک ملی شوند. و فکر نمی‌کردم که این بانک آن اندازه در زندگی ما اهمیت داشته که یک پیرزن رخت‌شور یک تومان پولی را که پس‌انداز کرده بوده تا شاید لچکی برای سر خودش و یا پیراهنی برای فرزند پاپتی‌اش بشود برای گردآمدن سرمایه‌ی بانک هبه کند و یا آن طلبه کتاب‌هایی را که با هزار زحمت خریده بوده، دست‌دوم بفروشد برای کمک به سرمایه‌ی بانک و یا حتی کسانی حاضر شوند هم‌چون شهدای مشروطه جان خود را فدا کنند. با دیدن این فیلم بی‌گمان هر کسی لمس می‌کند که اساساً تأسیس این بانک یک جزء جدایی‌ناپذیر از تأسیس اقتصاد مدرن و ملی و در نتیجه جزیی از جنبش عظیم مشروطه‌خواهی بوده است و اگر تأسیس آن به‌تعویق می‌افتد دلایل دیگری دارد. اما این فیلم تنها انتقال‌دهنده‌ی آگاهی‌هایی ضروری نیست که فرصتی است برای تجربه‌کردن هستی تاریخی ما ملت و درونی‌کردن این تجربه. این، فرصتی است که یک فیلم مستند که می‌توان آن‌را تاریخ مستندشده نامید، برای بیننده‌ فراهم می‌آورد.</p><p dir="RTL">   اکنون جای آن است که پرسیده شود که مسئولیت رسانه‌ی ملی در این میانه چیست: دفاع از منافع سازمانی و یا دفاع از کلیتی به‌نام ایران، که بانک ملی ایران هم جزیی از آن است؟ بهتر نیست تصمیم‌گیران در رسانه‌ی ملی از خود بپرسند وقتی فیلمی با چنین ویژگی‌هایی دم دست‌شان هست، خودداری از پخش آن به‌بهانه‌ی شائبه‌ی تبلیغات، نشان از درک‌شان از  مسئولیت‌ مهمی که بر دوش‌شان است، دارد یا ندارد؟</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/08/11/%d8%aa%d8%a8%d9%84%d9%8a%d8%ba%d8%a7%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>نوشدن فهم‌ها و رنج بیداری</title><link>http://vamostanad.com/1390/07/02/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/07/02/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a/#comments</comments> <pubDate>Sat, 24 Sep 2011 05:00:07 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3674</guid> <description><![CDATA[در نهایت آیا این خوانش تازه‌ از داستان اصحاب کهف نمی‌تواند هشدار تلخی از جانب خداوند باشد خطاب به همه‌ی انسان‌ها؟ ماندن و تاریخی‌زیستن هرچند همراه است با رنج شهادت و شکنجه و تبعید اما با تمام عوارض‌ش زیستنی است هم‌پای زمان؛ درحالی‌که رفتن و خروج از جریان تاریخ تفاوتی با خواب (بخوان مرگ) ندارد. ]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">اخیراً فیلمی را در یکی از شبکه‌های ماهواره‌یی که بیشتر برنامه‌هایش مستندهای خوب علمی، تاریخی، صنعتی و اجتماعی است دیدم. این مستند بخشی از مجموعه‌ی مستند <strong><em>تمدن‌های گمشده</em></strong> است و مربوط می‌شود به مسیحیان اولیه. هرچند که برخی از مدعاهای این مجموعه را نباید حقیقت مطلق فرض کرد زیرا در بخش مربوط به هخامنشیان چنین ادعا شده بود که هخامنشیان کوچ‌نشین بوده‌اند!؟ با این‌همه روش پژوهش مستند که در این مجموعه به‌کار گرفته شده است بسیار درس‌آموز است.</p><p dir="RTL">   در مستند <em>مسیحیان اولیه</em> به شهر <strong>افه‌سوس</strong> و برپایی شهر اسرارآمیز کاپادوکیا در زمان روم قدیم پرداخته است. مطابق این فیلم پولس قدیس (سن‌پل) مدتی را در شهر افه‌سوس به تبلیغ کیش مسیحیت پرداخته بود و پس از مدتی مردم شهر با تحریک حاکم بر او و اندک پیروانش شوریدند و پولس قدیس مدتی را در زندان گذراند و سپس تبعیدش کردند و به‌ناچار راهی <strong>کاپادوکیا</strong> شد و در آن‌جا همراه جمعیت مسیحیانی که دم‌افزون گرد او جمع می‌شدند بنیان شهری اسرارآمیز را نهادند که به‌تمامی در زیر زمین قرار داشت، از هر نظر از دیگر مردمان بی‌نیاز بودند. در آن‌جا کلیساهای متعددی بنا نهادند و کشت و کار و زاد و ولد می‌کردند. آنان در این شهر سیصد سال به‌سر بردند تا صلح برقرار شد و توانستند از این شهر بیرون آمده و آزادانه به دیگر نقاط روم شرقی بروند و سکنی گزینند.</p><p dir="RTL">    دیدن این مستند که غیر از تصویربرداری از مکان‌های واقعی و توضیحات چندین تن از باستان‌شناسان و تاریخ‌دانان از مدل‌سازی‌های رایانه‌یی هم سود می‌برد، مرا فوراً به یاد داستان اصحاب کهف انداخت که همه‌ی ما مسلمانان به‌خوبی با آن آشناییم؛ به‌ویژه این‌که نام شهری که پولس قدیس را از آن تبعید کردند <strong>افه‌سوس</strong> بود. این اسم در روایات و کتاب‌های زیادی آمده است از جمله در &#8220;کامل&#8221; اثر ابن اثیر که از تفسیرهای معتبر قرآن است. «در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی آمده است: در متون‌ مسیحى‌ کهن، داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ با مضامینى‌ کاملاً قابل‌ مقایسه‌ با مضامین‌ اسلامى‌ دیده‌ مى‌شود، &#8230; برای‌ نمونه‌ <strong>ماسینیون‌</strong> با نگاهى‌ بر روایات‌ اسلامى‌ و مسیحى‌ به‌ بررسى‌ جایگاه‌ اصحاب‌ کهف‌ در میان‌ گروه‌های‌ قومى‌ گوناگون‌ به‌ ویژه‌ از نظر تصویرنگاری‌ ایشان‌ عنایت‌ داشته و طى‌ یک‌ سلسله‌ مقالات‌ به‌تفصیل‌ به‌ این‌ مطلب‌ پرداخته‌ است</p><p>از سویى‌ دیگر <strong>یونگ‌</strong> با مقایسه داستان‌ اصحاب‌ کهف‌ و داستان‌ خضر نبى‌، به‌ موضوع‌ تجدید حیات‌ و عمر دوباره‌ یافتن‌ نظر داشته‌ است.» (به نقل از .rajanews.com/detail.asp?id=60622)</p><p dir="RTL">   تا این‌جای کار به‌نظر می‌آید که گویی سخن این است که  درون‌مایه‌ی آن مستند، نافی آیات قرآن کریم است، اما من برآنم که نشان دهم که ضمن تأکید بر درستی قرآن، می‌شود آیات این کتاب فرهنگ‌ساز را با دیدن این مستند دوباره خواند و به درک تازه ای رسید از برداشت‌هایی که تا کنون از آیات این کتاب جاودانی داشته‌ایم. البته باید بگویم که من تنها از دیدگاه یک منتقد فیلم دارم به این کار دست می‌زنم و چون هیچ مایه از تخصص در متون قرآنی ندارم برداشت خودم را تنها به‌عنوان یک فرض مطرح می‌کنم و نه بیشتر:</p><p dir="RTL">    نخست باید تـآکید کنم که حضرت حق در آیه‌ی ۵۴ سوره‌ی کهف آورده است: «و در این قرآن برای مردم هرگونه مثلی را گونه‌گون بیان داشته‌ایم و انسان از هر موجودی جدل‌پیشه‌تر است.» (تمام آیات از ترجمه‌ی استاد بهاءالدین خرمشاهی نقل شده است.) می‌شود این آیه را چنین هم درک کرد که شاید کل داستان اصحاب کهف به‌صورت تمثیلی بیان شده است و برای انسان ِ جدل‌پیشه ــ­چه توصیف دقیق و جذابی از سرشت انسان!‌ــ تمثیل می‌تواند سرچشمه‌ی جدل‌های پایان‌ناپذیر باشد و البته جدل اگر که احسن باشد نتیجه‌ی آن خیر است. در آیه‌ی ۲۲ همین سوره هم درباره‌ی جدل بر سر تعداد اصحاب کهف چنین آمده است: «&#8230; بگو پروردگار من به عده‌ی آنان داناتر است، هیچ کس عده‌ی آنان را نمی‌داند جز معدودی؛ پس در کار و بار آنان جز در حدی سطحی بگو مگو مکن و از احدی از آنان نظرخواهی مکن.» این توصیه‌ی پروردگار بزرگ به پیامبرش را می‌توان یک توصیه‌ی منطقی و ناشی از حد اندک فهم بشر ِ روزگار پیامبر تلقی کرد، زیرا حتی تا روزگار ما نیز تا پیش از پیشرفت‌های فناوری رایانه و از جمله مدل‌سازی‌ رایانه‌یی، علم باستان‌شناسی هنوز در پاسخ به بسیاری از پرسش‌ها ناتوان بود. و می‌بینیم که با این مدل‌سازی‌ها نه‌تنها باستان‌شناسان جواب پرسش‌های‌شان را می‌یابند که مستندسازان هم می‌توانند فیلم‌های خود را غنی‌تر سازند. خلاصه و به همین دلیل توصیه‌ی پروردگار را می‌توان عین منطق ِ عملی دانست.</p><p dir="RTL">   اما مهم‌ترین نکته‌ای که با دیدن این فیلم به‌ذهنم خطور کرد که دوست دارم آن را به‌صورت یک فرض یا گمانه مطرح کنم این است که می‌توان اصلاً آن سیصد سال خوابیدن اصحاب کهف را جور دیگری تعبیر کرد که همانا <strong>خارج شدن از جریان تاریخ</strong> است. بیاییم حالا با فرض دیدن این فیلم، آیات قرآن را دوباره بخوانیم: «چنین بود که جوان‌مردان به غار پناه بردند و گفتند خداوندا رحمتی از سوی خویش به ما ارزانی دار و کار ما را به‌سامان آور.» (آیه‌ی ۱۰) «آن‌گاه در همان غار بر گوش‌های‌شان تا چندین سال پرده کشیدیم.» (آیه‌ی ۱۱) «و چون از ایشان و آن‌چه جز خداوند می‌پرستیدند کناره گرفتید، در آن غار جای گیرید تا پروردگارتان رحمت خویش را بر شما بگستراند و کار شما را به‌سامان آورد.» (آیه‌ی ۱۶) «و آنان را بیدار می‌انگاشتی، حال آن‌که خفته بودند&#8230;» (آیه‌ی ۱۸) از این‌ چند آیه نمی‌شود مضمون جدیدی را استنباط کرد؟ توجه داشته باشیم که تا «چندین سال پرده کشیدن بر گوش‌ها» و «بیدار انگاشتن کسانی‌‌که خفته بودند» می‌تواند بدین معنا باشد که ارتباط‌شان با جهان قطع شده است. در بسیاری از فرهنگ‌ها کسانی‌که حساسیتی نسبت به پیرامون خود ندارند «خوابیده» نامیده می‌شوند. «ای که پنجاه رفته در خوابی» را که سعدی نزدیک هفتصد سال پیش گفته است خیلی با چنین مفهومی که من از «خواب» اصحاب کهف استنباط کرده‌ام تفاوتی ندارد. دارد؟ نیما هم از غم «این خفته‌ی چند» است که خواب‌ در چشم ترش می‌شکند. پس چرا در مورد خواب سیصدساله‌ی اصحاب کهف مدام بر خواب جسمانی و نه ذهنی (که می‌تواند میلیون‌ها نفر را دربر بگیرد) تأکید کنیم؟ و چرا «کهف» را عیناً غار و نه یک غار خاص که می‌تواند به بزرگی یک شهر باشد در نیابیم؟ آیا نمی‌توان کلمه‌ی «کهف» را معرب بخش نخست کلمه‌ی «کاپادوکیا» قلمداد کرد؟</p><p dir="RTL">   حالا با توجه به این درکی که به یاری بخشی از مجموعه‌ی <em>تمدن‌های</em> <em>گمشده</em> فراهم آمده می‌توان داستان را این‌جوری هم روایت کرد: اصحاب کهف همان همراهان پولس قدیس بوده‌اند که تبعیدی خودخواسته به کاپادوکیا را برگزیدند و در انزوای کامل حدود سیصدسال در غارهای این منطقه شهری آباد ساختند. نتیجه‌ی این انزوا چه بود؟ لابد دوری از همه‌ی اتفاقاتی که پیرامون‌شان افتاده: واحد پول عوض شده، فنونی که در کشت و کار و اصولاً فعالیت‌های اقتصادی موجود بوده تغییر کرده، دروس تحصیلی تکامل یافته، شناخت انسان‌ها از جهان بهبود یافته، فناوری‌های حمل‌ونقل پیشرفت کرده، روش‌های ارتباط در هنر و فرهنگ تغییر کرده و خلاصه جهان پیرامون‌شان چیزی به‌کلی متفاوت شده است. نتیجه‌ی این انزوا هرچند باعث نجات‌شان و زیادتر شدن عده‌ی مسیحیان و سلامت‌ماندن‌شان از زیر تیغ امپراتوران بی‌دین بود،‌ اما سبب‌ساز خروج‌شان از جریان تاریخ شد و این شد که وقتی که از آن «خواب» سیصدساله بیدار شدند پنداشتند که گویی یک روز را در خواب بوده‌اند و هر چیز شهر افه‌سوس برای‌شان تازگی داشت و غریب می‌نمود.</p><p dir="RTL">   در نهایت آیا این خوانش تازه‌ از داستان اصحاب کهف نمی‌تواند هشدار تلخی از جانب خداوند باشد خطاب به همه‌ی انسان‌ها؟ ماندن و تاریخی‌زیستن هرچند همراه است با رنج شهادت و شکنجه و تبعید اما با تمام عوارض‌ش زیستنی است هم‌پای زمان؛ درحالی‌که رفتن و خروج از جریان تاریخ تفاوتی با خواب (بخوان مرگ) ندارد. هیچ‌کس البته بر آن مسیحیان اولیه خرده نخواهد گرفت زیرا گاهی تنها چاره فرار است و مهاجرت. اما فکر می‌کنم آن‌چه در پس این آیات نهفته گرامی‌داشت بیداری است، حتی به‌قیمت شهادت. و آن‌چه که در این داستان شگفتی‌آور آمده دعوتی است به: نه‌فقط فهم تاریخ، که تاریخی‌زیستن. و زیستن در تاریخ همراه است با رنج بیداری!</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/07/02/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>این سند جنایت کیست؟!</title><link>http://vamostanad.com/1390/06/15/%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b3%d9%86%d8%af-%d8%ac%d9%86%d8%a7%d9%8a%d8%aa-%da%a9%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/06/15/%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b3%d9%86%d8%af-%d8%ac%d9%86%d8%a7%d9%8a%d8%aa-%da%a9%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/#comments</comments> <pubDate>Tue, 06 Sep 2011 13:01:57 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3554</guid> <description><![CDATA[   «...تعداد کشته‌شدگان 800 هزار و تعداد مجروحان 9 میلیون نفر...!» حدس می‌زنید این تعداد کشته و زخمی مربوط به چه روی‌دادهایی می‌باید باشد؟ هرچند که این میزان تلفات به اندازه‌ی تلفات جنگ جهانی اول یا دوم و یا جنگ ویتنام نیست، اما از آمار جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق بسیار بیشتر است، ....]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">   «&#8230;تعداد کشته‌شدگان ۸۰۰ هزار و تعداد مجروحان ۹ میلیون نفر&#8230;!» حدس می‌زنید این تعداد کشته و زخمی مربوط به چه روی‌دادهایی می‌باید باشد؟ هرچند که این میزان تلفات به اندازه‌ی تلفات جنگ جهانی اول یا دوم و یا جنگ ویتنام نیست، اما از آمار جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق بسیار بیشتر است، از آمار کشته‌های زلزله‌های صد سال اخیر ایران هم به‌احتمال زیاد بیشتر است.. واقعاً رقم ترس‌آور و حیرت‌انگیزی است. باورتان می‌شود که این رقم مربوط به تلفات حوادث رانندگی ایران در ۳۲ سال گذشته است؟ این مطلب را اسدالله جولایی رئیس ستاد دیه گفته و پایگاه خبری فرارو در ۲۲ مرداد آن‌را درج‌ کرده است.</p><p dir="RTL">   موضوع حوادث رانندگی البته موضوعی است بسیار دست‌مالی‌شده و ویژه‌ی صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها و دست‌بالا مطبوعات به‌اصطلاح زرد، اما وقتی به از میان رفتن جان این‌همه آدم در یک کشور و در ظرف تنها یک نسل فکر می‌کنیم، احساس نمی‌کنیم که موضوع دست‌مالی‌شده و قابل صرف‌نظر کردن است. در گذشته در صفحات خشت و آیینه در ماهنامه‌ی فیلم دست‌کم یک‌بار مطلبی درباره‌ی ارزش مادی کشته‌های این حوادث (بر اساس نرخ دیه‌ی یک مقتول) نوشته‌ام. حالا قصد دارم روغن‌داغ این عددبازی را کمی بیشتر کنم: اگر بیاییم نرخ دیه‌ی این تعداد کشته را به نرخ روز یعنی ۶۰ میلیون تومان حساب کنیم  مبلغ ۴۸ تریلیون تومان به‌دست می‌آید. برای هر مجروح هم تنها ۵ میلیون تومان در نظر می‌‌گیریم که به رقم ۴۵ تریلیون تومان می‌رسیم و جمع آن ۹۳ تریلیون تومان می‌شود یعنی حدود ۹۳ میلیارد دلار. این رقم از درآمد نفت بسیاری از سال‌های گذشته بسیار بیشتر است. رقم بالایی است، نه؟ آمار حوادث رانندگی سالانه هم‌چنان بالاست: سالی حدود ۲۵ هزار کشته و لابد چندصدهزار زخمی. حال اگر فرض کنیم که روند کاهشی‌ای را که در چند سال گذشته در این آمار هراس‌ناک وجود دارد باور کنیم (که به‌تقریب سالی ۲۰۰۰ نفر از این میزان کاسته شده) و این فرض خوش‌بینانه را تا ده سال به‌صورت یک تصاعد عددی منفی حساب کنیم و این آمار کاهنده را با هم جمع کنیم به رقم بازهم هراس‌آور ۱۳۵ هزار کشته در ظرف ده سال می‌رسیم که باز هم عددی تکان‌دهنده است. در این‌جا هم رقم هزینه‌های مالی این خسارت چیزی نزدیک به ۱۴ میلیارد دلار است. خلاصه کنم: تکلیف ما با این دور باطل چیست؟</p><p dir="RTL">   اما برای اهل مستند مهم نه فقط آن ۹۳ میلیارد دلار  ِ ازکف‌رفته و ۱۴ میلیارد دلار خسارت ِ آینده، که جان‌های عزیزی است که هرگز برنمی‌گردند. ما به‌عنوان شهروند مسوول کجای این قضیه قرار داریم؟ آیا اندیشیده‌ایم که مای مستندساز هم باید کاری در این میانه بکنیم؟ مسلم است که قرار نیست که صرف هزینه برای مبارزه‌ی جدی و ملی با حوادث رانندگی تنها برای تولید فیلم در این زمینه نیست و بسیار کارها باید در این زمینه صورت بگیرد، اما مای مستندساز با این موضوع تنها از موضع تخصصی خود می‌توانیم روبه‌رو شویم.  پاسخ پرسش باید خیلی راحت باشد: فیلم بسازیم و بکوشیم که این فیلم‌ها به‌طور گسترده نمایش داده شود. اما هزینه‌ی تولید این فیلم‌ها را چه سازمانی باید تأمین کند؟ این، پرسشی بسیار مهم است. می‌دانم که چندین سال است که در رسانه‌ی ملی برنامه‌های زیادی با همکاری نیروی انتظامی در حال تولید و پخش است، از جمله برنامه‌ی گشت نامحسوس که برنامه‌ی جذابی هم هست. از تکنیک‌های زیادی هم با یاری دوربین‌‌های پلیس برای شکار رانندگان خاطی استفاده شده و گاه هم به‌نظر می‌رسد که برخی از رانندگان «خاطی» نمایشی از کارهای خطرناک در جاده ارائه کرده‌اند. اما آیا فکر کرده‌ایم که این برنامه‌های مفید در رسانه‌ی ملی کافی نیست؟ آیا اندیشیده‌ایم که چه تعداد استعداد شکوفا و گاه درخشان در سینمای مستند دهه‌ی گذشته ظهور کرده‌اند و بسیاری از آنان چند سالی است که به‌خاطر نبود امید به کسب درآمد مکفی از طریق مستندسازی راهی بازار پر پول اما نابه‌سامان تولید تیزرهای تبلیغاتی تلویزیونی شده‌اند؟ آیا در سازمان‌های مسئول در امر حوادث رانندگی عزم و اراده‌ی لازم برای بذل بیشترین سرمایه برای تولید تعداد انبوه فیلم‌های مستند و آموزشی و پخش سراسری آن‌ها وجود دارد؟ نمی‌دانم. یادم هست در مجتمع صنعتی عظیمی که کار می‌کنم و دعوت شده‌ بودیم که فیلمی درباره‌ی یک حادثه‌ی دل‌خراش بسازیم، مدیر این بخش به نقل از مدیر مجتمع فولاد  <em>کورس</em> در انگلستان در تأکید بر امر ایمنی گفته بود: «در شرکت ما برای تأمین ایمنی کارکنان هر اندازه بوروکراسی، هر اندازه صرف وقت و هر اندازه بذل هزینه، توجیه منطقی دارد؛ زیرا ارزش جان کارکنان ما از همه‌ی این‌ها بیشتر است.» و همه می‌دانیم که در کشورهای پیشرفته‌ی صنعتی چه اندازه کار و تلاش می‌کنند تا ــ‌حتی به‌قیمت ضرر رساندن به حقوق مکتسبه‌ی کارکنان صنایع‌ــ از میزان کاغذبازی، زمان تلف‌شده و هزینه‌ی تولید بکاهند.</p><p dir="RTL">   اگر که منطق آن مدیر صنعتی را بپذیریم، خوب است بپرسیم در سال چه‌قدر پول صرف تولید مستندها و فیلم‌های آموزشی و پویانمایی و غیره بکنیم تا حتی درصدی در کاهش این حوادث نقش داشته باشیم؟ با همان روشی که میزان خسارت حوادث رانندگی را حساب کرده بودم برای تنها سال جاری به رقم ۲۵/۲ میلیارد دلار خسارت کشته‌ها و زخمی‌های حوادث رانندگی در امسال رسیدم. پیشنهاد مشخصم به مقامات مسئول این است که از این رقم ازکف‌رفته! اگر تنها یک‌درصد آن را به فیلم‌سازان بدهید به رقم حیرت‌انگیز ۲۲ میلیارد تومان می‌رسیم! در کشور ما با ۱۲ میلیون تومان یک مستند خوب می‌شود ساخت. حالا خیلی خاصه‌خرجی می‌کنیم و می‌گوییم به هر فیلم‌ساز ۲۲ میلیون تومان بدهید که متعهد باشد (و بهانه‌ای نداشته باشد) که حتماً فیلم خوبی بسازد. در انتهای سال شما صاحب ۱۰۰۰ فیلم خوب خواهید بود! اما هزار فیلم خوب مستند و آموزشی خوراک خوبی برای تولید انواع برنامه‌های مفید آموزشی و جذاب و مؤثر است برای انبوه بینندگان و می‌توان تمام مدارس، دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها، مساجد، و مؤسسات اجتماعی را تأمین کرد و هدایت‌شان کرد برای انجام کارهای فرهنگی. با ۹۹ درصد آن پول باید البته کارهای دیگری کرد که این ۱۰۰۰ فیلم تأثیر نهایی خود را بگذارد.</p><p dir="RTL">    چه‌طور است، پیشنهاد خوبی هست؟</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/06/15/%d8%a7%d9%8a%d9%86-%d8%b3%d9%86%d8%af-%d8%ac%d9%86%d8%a7%d9%8a%d8%aa-%da%a9%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>خوب گشتی؟</title><link>http://vamostanad.com/1390/05/27/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%af%d8%b4%d8%aa%d9%8a%d8%9f/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/05/27/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%af%d8%b4%d8%aa%d9%8a%d8%9f/#comments</comments> <pubDate>Thu, 18 Aug 2011 04:23:53 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3414</guid> <description><![CDATA[ آخرین شماره‌ی همشهری ماه پرونده‌ای را چاپ کرده درباره‌ی خانواده‌ی دریانی در تهران با عنوان «امپراتوری دریانی‌ها». خواندنش را به همه‌ی دوستان جوان مستندساز توصیه می کنم، دوستان مجرب نیازی به این توصیه‌ی من ندارند! بعید می‌دانم اگر یک مستندساز خیلی جدی و عمیق وارد زندگی این دریانی‌ها شود کمتر از چند موضوع جذاب برای ساخت فیلم مستند درباره‌ی این خانواده پیدا کند. ]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">   <strong>   «خوب گشتی؟» </strong>این، جمله‌ای است<strong> </strong>که هر کس که به‌دنبال چیزی می‌گردد معمولاً یا از اطرافیان خود می‌شنود و یا خودش به خود می‌گوید، گاهی هم به‌خود نهیب می‌زند. معمولاً کسی که هنوز آن چیز را نیافته هنوز خوب به این جمله‌ی ساده عمل نکرده است، وگرنه کمتر امکان دارد که گم‌شده‌اش را نیابد. مصداق این الزام در خوب گشتن در زندگی، از اندازه‌ی موهای سر ما هم بیشتر است. یکی‌ش مسئله‌ی یافتن موضوع برای فیلم‌سازی مستند است. چه‌اندازه گشتن است که به‌ما نشان می‌دهد که چه‌قدر در یافتن موضوع فیلم مستند موفق عمل کرده‌ایم.</p><p dir="RTL"><strong>     </strong>آخرین شماره‌ی همشهری ماه پرونده‌ای را چاپ کرده درباره‌ی خانواده‌ی دریانی در تهران با عنوان «امپراتوری دریانی‌ها». خواندنش را به همه‌ی دوستان جوان مستندساز توصیه می کنم، دوستان مجرب نیازی به این توصیه‌ی من ندارند! هر کس که فقط چند صباحی در تهران اقامت داشته‌ تقریباً محال است که از یکی از سوپرمارکت‌های متعلق به این خانواده‌ی تأثیرگذار در حیات شهری تهران خرید نکرده باشد. بعید می‌دانم اگر یک مستندساز خیلی جدی و عمیق وارد زندگی این دریانی‌ها شود کمتر از چند موضوع جذاب برای ساخت فیلم مستند درباره‌ی این خانواده پیدا کند.  اما اگر خوب بگردیم هر کدام از ما اهالی سینمای مستند ممکن است در شهر و دیار خود مشابه چنین خانواده‌هایی را پیدا کنیم که برای خود شناسنامه‌ای دارند و تاریخی و برخی ممکن است به‌اندازه‌ی دریانی‌های تهران در حیات شهر خود تأثیرگذار بوده باشند.</p><p dir="RTL">    آن‌چنان که در این پرونده‌ی خواندنی آمده پیشینه‌ی خانواده‌ی دریانی به حاج‌علی‌اکبر نامی از اهالی ارومیه می‌رسد که در دوران رونق گرفتن مهاجرت ایرانی‌ها به روسیه‌ی تزاری، در باکو قهوه‌خانه‌ای را اداره می‌کرده است. او در برگشت با سرمایه‌ای که به‌کف آورده بوده به فکر می‌افتد که وارد تجارت چای شود و پس از چندی سودی کلان نصیب‌ش می‌شود. پس از او نوبت برادرش است به‌نام مهدی که سرمایه‌به‌کف‌آوردن‌ش، خود، روایت آغازی است از صفر برای «مرد شدن» و داستانی است سرشار از افت و خیز، شکست و پیروزی و جالب این‌که همین برادر حاج‌علی‌اکبر یعنی حاج‌مهدی دریانی که بنیان‌گذار چند محله از جمله دریان‌نو و شهرآرا در تهران است آدمی بوده بسیار خجالتی و در آن دوران کسانی که می‌شناخته‌اندش هر پیش‌بینی‌ای در موردش می‌توانسته‌اند کرد به‌جز چنین نقشی در کلان‌شهر تهران. با رشد این خانواده دریانی‌‌های دیگر از آذربایجان به تهران آمده و در انواع مشاغل پرسود مثل بساز و بفروشی وارد می‌شوند و البته همه‌‌گی یک ویژه‌گی دارند: خطر کردن و مهاجرت. اما حال و پس از گذشت یک قرن زندگی در قلب تهران، این خانواده چندین نهاد و تشکل مهم در تهران دارد: یک هیأت عزاداری، یک صندوق قرض‌الحسنه، یک حسینیه، یک درمان‌گاه خیریه، هیأت دریانی‌های تهران، شرکت تعاونی یاران دریان، شرکت عمران دریان، هیأت امنای دریانی‌های تهران. گزارش «از بنیان‌گذاری شهرآرا تا تشکیل هیأت سی‌نفره» که یکی از مطالب این پرونده است درباره‌ی تشکل‌های متعلق به دریانی‌ها می‌نویسد: « انتخاب رهبران و اعضای اصلی این انجمن‌ها، دارای چارچوبی بسیار روشن، ساختاری منسجم و کاملاً دموکراتیک در بین دریانی‌هاست.» نویسنده سپس جزییات و ملاک‌های انتخاب اعضای این هیأت را شرح داده و توضیحی جالب می‌آورد: «تأمین اعتبار هیأت سی‌نفره از طریق مبالغی است که از تمام خانوارهای دریانی ساکن تهران گرفته می‌شود. هر خانوار باید سالانه دست‌کم مبلغ ۶۰ تا ۱۰۰ هزارتومان به‌حساب هیأت سی‌نفره پرداخت کند.»</p><p dir="RTL">   فقط همین عبارت آخری که آوردم نشان می‌دهد که اساساً دموکراسی  نه فقط خیلی کار دارد و صبر ایوب میخواهد و خیلی چیزهای دیگر که خرج هم دارد ! واقعیت است و خیلی هم جدی است. اما در همین خلاصه‌ی بسیار فشرده چه‌قدر چیز پیدا می‌شود کرد؟ اما من به‌فکر می‌افتم که در شهری که در آن زندگی می‌کنم واقعاً چه‌قدر گشته‌ام؟ البته می‌دانم که در خود شهر اصفهان، شاید اغراق نباشد اگر بگویم که غالب فروش‌گاه‌های خشک‌شویی در دست افرادی است که ریشه در روستایی دارند به‌نام رحمت‌آباد در ۴۰ کیلومتری خوانسار. در زرین‌شهر هم که هفت‌-‌هشت کیلومتری با کارخانه‌ی ذوب‌آهن فاصله دارد، خانواده‌ای وجود دارد که شاید کمتر کسی از اعضای این خانواده باشد که در مکانیکی اتوموبیل سررشته نداشته باشد. البته تک و توکی از افراد این خانواده هستند که در کار خرید و فروش لوازم تأسیسات منزل هستند، اما بالاخره همه‌گی در کار خدمات فنی مشغول‌ند. کمتر کسانی از اهالی این شهر هم هستند که از کار ِ مکانیکی‌های اتوموبیل این خانواده به‌نیکی یاد نکنند.</p><p dir="RTL">    حالا خوب بگردیم. چند تا موضوع مشابه ِ همین مثال‌ها می‌توان یافت؟</p><p dir="RTL"> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/05/27/%d8%ae%d9%88%d8%a8-%da%af%d8%b4%d8%aa%d9%8a%d8%9f/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>قربانت !</title><link>http://vamostanad.com/1390/04/17/%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d8%aa/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/04/17/%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d8%aa/#comments</comments> <pubDate>Fri, 08 Jul 2011 07:24:50 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=3197</guid> <description><![CDATA[فیلم مستند عرصه‌ی کار و کوشش فیلمیک بر روی تصویر زنده‌ی برگرفته از واقعیت است. اگر «تصویر» را صرفاً چیزی بدانیم که دیده می‌شود و شنیدنی‌ها را از این عرصه حذف کنیم، بخش مهمی از واقعیت را از نظر دور داشته‌ایم. از جمله‌ی شنیدنی‌ها یکی کلمات یا عباراتی است که زیر عنوان تعارف شناخته می‌شوند و بار معنایی کم، متوسط، زیاد و گاه حیرت‌آوری دارند و در گفت‌وگوهای روزمره‌ی ما ایرانیان کاربردهای فراوانی دارند.]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>فیلم مستند عرصه‌ی کار و کوشش فیلمیک بر روی <strong>تصویر</strong> زنده‌ی برگرفته از واقعیت است. اگر «تصویر» را صرفاً چیزی بدانیم که دیده می‌شود و شنیدنی‌ها را از این عرصه حذف کنیم، بخش مهمی از واقعیت را از نظر دور داشته‌ایم. از جمله‌ی شنیدنی‌ها یکی کلمات یا عباراتی است که زیر عنوان تعارف شناخته می‌شوند و بار معنایی کم، متوسط، زیاد و گاه حیرت‌آوری دارند و در گفت‌وگوهای روزمره‌ی ما ایرانیان کاربردهای فراوانی دارند. از جمله‌ی مواردی که در <em>چکه‌ای از جهان</em> تلاش داشته‌ام با خوانندگان سایت در میان بگذارم موضوع‌هایی بوده که فکر کرده‌ام به‌درد پژوهش فیلمیک برای مستندسازی می‌خورد. یکی از این موضوع‌ها همین تعارف‌ است، البته تعارف‌هایی است که از آن‌ها بوی خون می‌آید!</p><p>خودتان حتماً بارها و بارها <em>قربانت</em>! را به‌کار برده‌اید، من که عادت دارم در پای یادداشت‌های دوستانه و پایان مکالمات‌م به‌کارش ببرم. از این دست تعارف‌ها بسیار است: «کور بشم اگه دروغ بگم!» «کَرَم! کورم!» «غلام شمام!»  «عبدم، عبیدم!» «بنده عرض کردم!» «بنده‌‌زاده‌ی شماست!» «این تن بمیره!» «خاک پاتم!» «فدات بشم!» و بسیار کلمات و جملات دیگر که همه‌گی حاکی از اظهار تملق و بندگی و خاکساری ِ «در حد المپیک» است! هیچ فکر کرده‌اید اگر این ادات تعارف را در یک رمان ایرانی مثلاً، بخواهیم به زبان انگلیسی برگردانیم چه مصیبتی خواهیم داشت با خواننده‌ی انگلیسی‌زبان؟ کدام خواننده‌ی آمریکایی یا فرانسوی و &#8230; می‌تواند بپذیرد که مردمی برای اظهار دوستی یا عشق حاضر باشند سرشان کنار باغچه گذاشته شود و در راه معشوق، این‌جوری جان بدهند؟! اما از این بالاتر هیچ حدس می‌زدید که در همین کشور ما در گذشته‌ای نه چندان دور بسیاری از مردمان در راه معشوق همین‌جوری، جان می‌داده‌اند؟!!</p><p>معلوم است که باور نمی‌کنید، اما مطالعه‌ی کتابی سبب شده که چنین حدسی بزنم و برای اظهار این گمان دلیل دارم. باورتان بشود یا نشود روزگاری بوده که در چشم مردم البته نه یک معشوق ِ زمینی مانند یک زن فوق‌العاده زیبا و یا یک پیر مراد، بلکه شخص شاه با تمام ستم‌کاری‌هاش چنان محبوب قلوب بوده که وقتی شاه دستور کور کردن فلان مقام را می‌دهد، فرد مجازات‌شده با همان حدقه‌های خالی ِ خون‌چکان، رو به قبله می‌ایستد و برای سلامتی شاه دعا می‌کند! یک چنین اطلاعات و غور پر‌ـوـ‌پیمان در رابطه‌ی شاه و رعیت، در کتاب مفصلی که به‌تازه‌گی از دکتر سیدهاشم آقاجری خوانده‌ام آمده است و شایسته می‌دانم که آن‌را به دوستان مستندساز توصیه کنم. نام این کتاب <em>مقدمه‌ای بر مناسبات دین و دولت در ایران عصر صفوی</em> است که چاپ نخست آن در سال ۱۳۸۹ توسط <em>طرح نو</em> بوده است. علت این توصیه اصلاً به تاریخ‌باز بودن من برنمی‌گردد، بلکه ناشی از درک و یا دست‌کم احساس این حقیقت است که بسیاری از رفتارها و کنش‌ها و مناسبات امروزین ما چه بسا ریشه در تاریخ بسیار دور ما دارد. حداقل این کتاب سرنخ‌هایی به دست ما می‌دهد برای ریشه‌یابی در همین ادات تعارف که گاه واقعاً بوی خون می‌دهد!</p><p>شاید بگویید دنیا فرق کرده و سر تا به پا عوض شده و حتی اگر چنین باشد ما که نیستیم، اما اگر کسانی باشند که بدون نقد نسبت به رسوب‌ چنان عقاید دمده‌شده‌ای، از چنان عشق‌هایی به معشوق با هم‌دلی، اعجاب و حیرت سخن می‌گویند، چه خواهید گفت؟ باور بکنید یا نکنید، حقیقت دارد، با کمال تأسف البته. اما اول می‌رویم سراغ تاریخ چند قرن پیش:</p><p>مؤلف این کتاب با حوصله‌ی بسیار شرح‌های مطول و کشافی می‌دهد از زشت‌کاری‌های دربار و عمال و نیروهای سلسله‌ی صفوی که البته به هیچ روی نمی‌توان خدمات دوران‌ساز آن را به ملت ایران نادیده گرفت. اما هر کس که خدمتی می‌کند الزاماً همه‌ی کارهایش نمی‌تواند به‌صواب و درست باشد، به‌گفته‌ی خسرو سینایی هر پادشاهی که لقب کبیر داشته، دست‌کم در این ملک و دیار، جنایات فراوانی مرتکب شده است!(۱)  خلاصه این‌که تصویری که در این کتاب از ستم‌کاری‌های شاهان گوناگون صفوی ارایه‌ شده (و به‌تمامی با استناد به کتاب‌های کاتبانی که اغلب‌شان به‌شدت مجیزگوی دربار این شاهان بوده‌اند) چنان هول‌انگیز است که گاه در مخیله‌ی کمتر کسی می‌گنجد: مجازات یک از خان‌ها به‌نام یعقوب‌خان و پاره‌پاره‌کردن گوشت‌ش و خوراندن‌ش به نزدیکانش پس از قلع و قمع طایفه‌اش، (صفحه‌ی ۲۱۴ کتاب) بیرون کشیدن جنین‌ها از رحم مادران در سرکوب ناآرامی‌های گیلان پس از سرکوبی خان احمد حاکم گیلان در لاهیجان، (صفحه‌ی ۲۱۶ کتاب) زنده‌زنده‌خوردن یارمحمدمیرزا از افراد باقی‌خان ازبک در حضور شیخ بهایی عاملی در حمله به گرجستان، (صفحه‌ی ۲۶۶) تهدید و تطمیع یکی از علما برای صدور فتوای جواز عقد شرعی عمه‌ی پادشاه توسط شاه‌عباس اول!!! (صفحه‌ی ۲۶۷) و بسیاری دیگر.</p><p>اما از دیگرسو همین پادشاهان ستم‌کار چنان مقامی در نزد هم نخبه‌گان و هم عموم مردم داشته‌اند که «&#8230; خشم شاه نمونه‌ای از خشم الهی قلمداد می‌شود و حتی تا سطح &#8220;خدای مجازی&#8221; ارتقا می‌یابد&#8230; زبان او &#8220;ترجمان ملهم غیب&#8221; و اطاعت از او واجب شرعی تلقی می‌شود، آن‌چنان‌که &#8230; آنان حتی اگر ستم‌کار و ظالم هم باشند نیز نه‌تنها نباید به آن‌ها بد گفت بلکه باید متابعت‌شان نمود و طاعون نیز به‌خاطر بدگویی مردم از شاه گریبان‌گیر آنان می‌شود.» (همان کتاب صفحات ۲۱۷ و ۲۱۸، به‌نقل از عالم‌آرای عباسی نوشته‌ی اسکندربیک ترکمان.)</p><p>دن گارسیا سیلوا فیگه‌روا سفیر آن زمان دربار شاه‌عباس اول در کتاب خاطرات خود اشارات مفصل و خواندنی‌ای دارد: « در خانه‌ای چسبیده به خانه‌ی سفیر مرد و زن جولاهی(۲) زندگی می‌کردند. زن جولاه که به‌علت بیماری چند روز بود که غذا از گلویش پایین نمی‌رفت &#8230; خبر یافت که شاه برای سفیر هدایای خوردنی فرستاده است&#8230; و شوهرش را به خانه‌ی سفیر فرستاد و خواهش کرد که برای رضای خدا کمی از مربای ارسالی شاه را به او بدهند و معتقد بود که این مربا شفابخش است. عجب آن‌که بعد از خوردن مربا مریض احساس بهبودی پیدا کرد و سه‌چهار روز بعد از بستر بیماری برخاست!» (همان کتاب، صفحه‌ی ۲۱۹) مؤلف کتاب در جای دیگری آورده است: «تاریخ ملاجلال پر است از این کرامات و معجزات که از جمله‌ی آن‌هاست&#8230; نفرین شاه و مرگ آنی فرد نفرین‌شده، مستجاب‌الدعوه بودن شاه و آفتابی شدن هوا با دعای او، توقف تگرگ، بارش باران، نجات معجزه‌آسای یک ماهی از کام یک مار و &#8230;!» (صفحه‌ی ۲۰)</p><p>اندکی نتیجه‌گیری: در گذشته‌های نه خیلی دور معشوق‌هایی بوده‌اند بسیار ستم‌کاره و اندازه‌نشناس، که بسیاری از افراد، از نخبه و عامی حاضر بوده‌اند در راهشان به فجیع‌ترین نحوی جان بدهند و این امر را عین صواب و خیر می‌دانسته‌اند! و این نگرش، باور، فرهنگ، هنجار و توافق عمومی، سرچشمه‌ی وجود چنین ادات تعارف غلیظ در میان مردمان ماست! امروز اما زمانه به‌کلی تغییر کرده و به برکت انقلاب نگاه همه‌گانی به مقوله‌ی حاکمیت تغییر یافته است. اما و در عین حال رسوبات این فرهنگ و هنجار و توافق عمومی در پستوهای ذهن ما مردم آشیانه دارد.</p><p>و اما بعد، در بالا وعده دادم که به نشانه‌هایی از رسوبات آن فرهنگ بپردازم، اینک نمونه: <a href="http://mashreghnews.ir/NSite/Service/?Serv=13" target="_blank">وبلاگستان </a> در تاریخ ۱۳۹۰/۳/۸ به نقل از سایت مشرق دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰ مطلبی را از سفرنامه‌ی آقای رحیمی که در دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی استاندار کردستان بوده، آورده است. نویسنده‌ی سفرنامه  حیرت‌زده و معترف به «اعجاب و ناتوانی» خود در «ترسیم آن عظمت‌ها» چنین نقل می‌کند: « پیرمردی مریوانی خطاب به رییس جمهوری محبوب خود در حالی که گریه امانش نمی‌دهد می‌گوید: &#8220;اگر فرزندی داشتم، ذبیح مقدمت می‌کردم.&#8221;»! جمله‌ی آن پیرمرد اهل مریوان نیاز به تفسیر ندارد و شاید بر او کسی خرده نگیرد که چنین رسوباتی از عقاید ماقبل سلطنت مشروطه! در عمق جانش، هنوز، وجود دارد؛ اما چنین برداشت عاشقانه‌ای از یادگاری‌های دوران گذشته، از جانب یک مقام دولتی ِ کشوری جمهوری چه وجهی دارد؟ آیا این مقام دولتی با چنین توصیفی ناخواسته یک نظام مردم‌سالار را با یک نظام سلطنتی استبدادی مطلقه در یک تراز نگذاشته است؟ بیاییم و به رفتار مولا علی (ع) پس از رسیدن به حکومت بنگریم: آیا حضرت ایشان چنین اظهار عشقی را هر اندازه عمیق و صادقانه می‌پذیرفتند؟ مگر در مورد نحوه‌ی استقبال مردم شهر انبار از ایشان و واکنش مولا نسبت به آن بسیار نقل نشده است؟ واکنش مولا علی (ع) نسبت به آن نحوه‌ی اظهار لطف مردم مربوط به صدر اسلام است، اما در دوران مدرن آیا این انتظار که سنت‌های دیرینه‌ی خود را خردمندانه نقد کنیم، انتظاری غیرمنطقی است؟ آیا درست نیست اعتقاد داشته باشیم که برخی از آن سنت‌ها ضرورتاً و به‌تمامی باید معدوم شود؟</p><p>البته این نتیجه‌گیری‌ها و پرسش‌ها هنوز یک گمانه است، اما گمانه‌ای که ارزش فکر کردن جدی و کار پژوهشی دارد. دست‌کم در پهنه‌ی سینمای مستند می‌تواند ذهن‌هایی را قلقلک بدهد که بروند دنبال چیزهایی که ما را به نقاط تاریک اما جالبی از لایه‌های رفتاری شخصیت و هویت مجموعه‌ای به‌نام ملت ایران خواهد رساند. با وجود تمام تردیدهای پژوهشی‌ام از یک چیز مطمئنم: کسی دنبال نخودسیاه نخواهد رفت!</p><p><strong> پانوشت‌ها:</strong></p><p>(۱)   از اتفاق این کارگردان طرح سال‌هاخاک‌خورده‌ای دارد با نام <em>صورت‌گران عصر خون</em> که به نحوه‌ی تعامل نقاشان عصر صفوی با دربار این شاهان می‌پردازد.</p><p>(۲)   جولاه به معنای زیلوباف است.</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/04/17/%d9%82%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d8%aa/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>1</slash:comments> </item> <item><title>داکیودرام، یک عرصه‌ی کم‌اندیشیده ‌شده</title><link>http://vamostanad.com/1390/02/28/%d8%af%d8%a7%da%a9%d9%8a%d9%88%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%8c-%d9%8a%da%a9-%d8%b9%d8%b1%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%da%a9%d9%85%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b4%d9%8a%d8%af%d9%87-%e2%80%8c%d8%b4/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/02/28/%d8%af%d8%a7%da%a9%d9%8a%d9%88%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%8c-%d9%8a%da%a9-%d8%b9%d8%b1%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%da%a9%d9%85%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b4%d9%8a%d8%af%d9%87-%e2%80%8c%d8%b4/#comments</comments> <pubDate>Wed, 18 May 2011 05:16:30 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=2681</guid> <description><![CDATA[یک اصطلاح در دنیای فیلم مستند بسیار به‌کار گرفته می‌شود: «واقعیت استنادی.» در یک فیلم مستند مهم این است که آن‌چه مستندساز در اثر خود عرضه می‌دارد باید به یک واقعیت خارجی استناد کرده باشد. این، تفاوت مهمی است میان فیلم مستند و داستانی. ]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p><strong><em> </em></strong>نمی‌دانم دارم از کلمه‌ی داکیودرام درست و به‌جا استفاده می‌کنم یا نه، اما منظورم نوعی فیلم دراماتیک (داستانی) است که به‌گونه‌ای نوشته و کارگردانی شده که هم‌چون یک مستند «به‌نظر بیاید». در نگاه به این نوع فیلم‌های مستند/داستانی به‌نظر می‌رسد که علت این امر را باید در توفیق سینمای مستند در نزد تماشاگران جست‌وجو کرد. این، توضیح درستی است که البته کافی و جامع نیست. موضوع برمی‌گردد به ذات سینمای مستند و تفاوت آن با بقیه‌ی اشکال هنرهای نمایشی، (البته اگر فیلم مستند را یک‌سره اثر هنری به‌حساب آوریم.) در این‌جا ناچارم یک بحث تئوریک بسیار فشرده را طرح کنم:</p><p>یک اصطلاح در دنیای فیلم مستند بسیار به‌کار گرفته می‌شود: «واقعیت استنادی.» در یک فیلم مستند مهم این است که آن‌چه مستندساز در اثر خود عرضه می‌دارد باید به یک واقعیت خارجی استناد کرده باشد. این، تفاوت مهمی است میان فیلم مستند و داستانی. نکته‌ی غامض در این میان همین است: واقعیت زندگی روزمره ــ‌در لحظه‌ی وقوع‌ــ‌ معلوم نیست که دارای آن جذابیتی باشد که به‌تنهایی بتواند توجه بیننده یا مخاطب اثر هنری را جلب کند. همین هم هست که مستندسازان دست به کارهای خاصی می‌زنند. فعال کردن واقعیت، پختن واقعیت، خلق یک نوع داستان مستند، شکار واقعیت ِ استنادی و هر کار دیگر توصیفی است که برای کار واقعاً دشوار مستندساز در مرحله‌ی کارگردانی به‌کار برده می‌شود. و همین دشواری است که هر اندازه که در یک فیلم داستانی <strong>روح</strong> واقعیت وجود داشته باشد، به‌خاطر این‌که تصاویر آن از  <strong>واقعیت ِ</strong> <strong>بازسازی‌شده</strong> تشکیل شده، آن‌قدر که یک مستند که در آن نه‌تنها <strong>روح</strong> واقعیت وجود داشته باشد، بل‌که <strong>خود</strong> واقعیت استنادی وجود داشته باشد، جذابیت نخواهد داشت.</p><p>تصور کنید که فیلمی را می‌بینید که در آن یک داستان عشقی مستند شده باشد که بسیار به رمان <em>عشق</em> <em>سال‌های وبا</em> شباهت داشته باشد، چه‌قدر جذاب خواهد بود؟ خود من حدود ده سالی پیش در صفحه‌ی حوادث یکی از روزنامه‌ها یک داستان واقعی خواندم که بسیار مرا به‌یاد آن رمان مشهور مارکز انداخت. این جذابیت آن‌قدر بود که طرحی بر اساس این نوشته تنظیم کردم و به یکی از شبکه‌های استانی دادم برای ساخت، که مطابق انتظار نپذیرفتندش! در میان دوست و آشنا از بسیاری روی‌دادهای واقعی صحبت می‌شود که برخی از آن‌ها قابل مستندشدن نیستند زیرا یا اصلاً کل آن روی‌داد به‌انتهای خود رسیده و یا افراد دخیل در این ماجرا حاضر به حضور در فیلمی مستند با این مضمون نیستند. اخیراً دوست پژوهش‌گری جریان عجیبی را برایم تعریف کرد که یک سرباز وظیفه که حامل پیامی به منزل هم‌خدمتی‌اش بوده، بر اثر بارها رفت‌ و آمد عاشق دخترخاله‌ی دوست هم‌خدمتی‌اش شده و این تبدیل شده به یک دردسر چندین ساله برای خانواده‌ی دختر و الی آخر. از دوستم خواستم که ترتیب ملاقاتی را با خانواده‌ی دختر برایم فراهم کند، شاید بتوانم زمینه‌ی ساختن مستندی از قضیه فراهم شود. خانواده نپذیرفت، طبیعی هم بود چون در این‌گونه مواقع خانواده‌ها از طرح علنی زندگی خصوصی خود هراس دارند. البته همیشه هم نیازی نیست که پای یک روی‌داد بسیار پرجاذبه‌ مثل قضیه‌ای  عشقی یا انتقامی دهشت‌ناک و یا جنایتی بزرگ در میان باشد، کافی است که مثلاً جدال ۲۰ــ۱۰ ساعته‌ی یک یا چند پزشک برای نجات جان یک آدم تنومند و کاملاً سر ِحال که به‌صورتی کاملاً مرموز و در ظرف چند ساعت به حالت احتضار درمی‌آید، موضوع کار باشد. چنین موضوعی و اصولاً وقتی پای مرگ و زندگی یک انسان (حتی حیوان) در بین باشد، می‌توان از دل آن دست‌مایه‌ی یک کار مستند بیرون کشید.</p><p>عین این مورد اخیر را در یک داکیودرام که از یکی از شبکه‌های ماهواره‌یی فارسی‌زبان ضبط شده بود، دیدم. معلوم بود که کل کار بازسازی شده است، اما پرداخت اثر مستندگونه بود، یعنی پر بود از مصاحبه‌های روبه‌دوربین که چه کسی در فلان ساعت چه کرده، عادت‌های درست و یا غلط او از نظر سلامتی چه بوده، سر ِ خود دارو مصرف می‌کرده یا نه، اهل مواد مخدر بوده یا نه و الی آخر. گاهی در حد ده پانزده ثانیه نماهایی بی‌آن‌که در آن دیالوگی رد و بدل شود، به‌عنوان فلاش‌بک نشان داده می‌شد و رفته‌رفته روند پیشرفت بیماری تا اوج بحران بی‌آن‌که سرنخی از بیماری پیدا شود به‌تصویر درمی‌آمد. پس از آن بود که یکی از گمانه‌های پزشکان در شناخت معضل جواب می‌داد و سپس آزمایش‌های کنترل و بعد بهبود حال بیمار. یک روند داستانی همراه با هیجان و با ساختاری البته مستندگونه.</p><p>این همه که گفتم زمینه‌چینی برای یک فکر تازه بود: این‌که علاوه بر کار صرفاً مستند، با استفاده از قانون‌مندی‌های سینمای مستند چه‌گونه فیلم‌هایی می‌توان ساخت که هم نیاز به دیدن فیلم مستند جذاب با برطرف سازد و هم به مستندسازان عرصه‌های تازه‌ای برای تجربه کردن عرضه دارد؟ صفحات حوادث روزنامه‌ها پر است از این موضوع‌های خام که با یک کار تازه می‌تواند به طرح‌های نو برای کارهای داکیودرام تبدیل شود. خوب است نگاه خود را کمی بیشتر منعطف کنیم، افق‌های تازه‌ای شاید وجود داشته باشند که کمتر بدان‌ها اندیشیده‌ایم.</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/02/28/%d8%af%d8%a7%da%a9%d9%8a%d9%88%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%8c-%d9%8a%da%a9-%d8%b9%d8%b1%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%da%a9%d9%85%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b4%d9%8a%d8%af%d9%87-%e2%80%8c%d8%b4/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>0</slash:comments> </item> <item><title>حل ساده‌ی یک مسئله‌ی پیچیده</title><link>http://vamostanad.com/1390/02/09/%d8%ad%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d9%8a%da%a9-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d9%be%d9%8a%da%86%d9%8a%d8%af%d9%87/</link> <comments>http://vamostanad.com/1390/02/09/%d8%ad%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d9%8a%da%a9-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d9%be%d9%8a%da%86%d9%8a%d8%af%d9%87/#comments</comments> <pubDate>Fri, 29 Apr 2011 17:20:28 +0000</pubDate> <dc:creator>محمدسعید محصصی</dc:creator> <category><![CDATA[این چند نفر]]></category> <category><![CDATA[یادداشت های سعید محصصی]]></category><guid isPermaLink="false">http://vamostanad.com/?p=2535</guid> <description><![CDATA[حضور افراد در این برنامه کاملاً آگاهانه و داوطلبانه است و دوربین با موافقت آنان اجازه می‌یابد که به هر نقطه از خانه‌شان (که لازم باشد) سرک بکشد، از مهارت‌ها یا دست‌و‌پا‌چلفتگی‌های‌شان فیلم بگیرد، روی اعمال‌شان گفتاری طنز، بازی‌‌گوشانه و گاه انتقادی گذاشته شود.......]]></description> <content:encoded><![CDATA[<p>برنامه‌ای هست در یکی از شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران (&#8220;اسمش را نیار&#8221; برای همین مواقع کاربرد دارد !) که در آن جمع چهار نفره ای  هر شب مهمان شام یکی شان می شوند و به نحوۀ آشپزی و مهمانداری میزبان جایزه می دهند و شب چهارم یکی از آنها برنده می شود. از شنیده‌ها دریافته‌ام که این برنامه ابتکار یکی از شبکه‌های خارجی‌زبان مشهور است و آن شبکه امتیاز تولید انحصاری برای آن را به‌نام خود ثبت کرده است، به‌این‌صورت که مثلاً اگر شبکه‌ی یک کشور ما بخواهد مشابه این برنامه را تولید کند، باید از پیش امتیاز تولید این برنامه را از آن شبکه خریداری کند. فارغ از بحث پیرامون حق انحصاری تولید و جریانات مرتبط، چیزی که بیشتر توجه‌م را جلب کرد این واقعیت بود که این برنامه تا چه پایه با به‌راه‌انداختن یک مسابقه، توانسته دوربین مستند را به درون حریم خصوصی آدم‌ها و خانواده‌های‌شان ببرد.</p><p>سال‌ها پیش یک روحانی خوش‌چهره و خوش‌سخن برنامه‌ای با عنوان اخلاق در خانواده تولید می‌کرد. این برنامه آن‌قدر گرفت که این آقای روحانی در افواه و جامعه به‌‌عنوان «آقای اخلاق در خانواده» ملقب شد. اما آن برنامه به‌رغم حضور در خانواده‌ها، یک برنامه‌ی مستند نبود و سازنده‌ی آن ادعایی هم در این مورد نداشت. اما برنامۀ شبکه فاسی زبان از بسیاری از تکنیک‌های سینمای مستند به‌خوبی استفاده می‌کند: حضور افراد در این برنامه کاملاً آگاهانه و داوطلبانه است و دوربین با موافقت آنان اجازه می‌یابد که به هر نقطه از خانه‌شان (که لازم باشد) سرک بکشد، از مهارت‌ها یا دست‌و‌پا‌چلفتگی‌های‌شان فیلم بگیرد، روی اعمال‌شان گفتاری طنز، بازی‌‌گوشانه و گاه انتقادی گذاشته شود و با مشارکت همه‌ی افراد درگیر در برنامه، این امکان مهیا شود که افراد تا میزان زیادی درون و فردیت خود را عیان کنند و از همین رهگذر  فرصتی شگفت‌انگیز برای تماشاگر فراهم شود که رفتارهای این شخصیت‌ها را به‌نقد بکشد. اگر که &#8220;اخلاق در خانواده&#8221; دنبال ارسال پیام‌های اخلاقی ِ مستقیم بود، برنامۀ اخیر بی‌آن‌که تلاشی به‌خرج داده باشد، توانسته بسیاری از همان پیام‌های اخلاقی را به‌گونه‌ای که به کسی برنخورد، به‌نحوی کاملاً غیرمستقیم، به بیننده برساند.</p><p>کمی بیشتر در تکنیک نحوه‌ی حضور دوربین در این برنامه دقت کنیم: در واقع کاری که کارگردان در این جا کرده به‌گفته‌ی پیروز کلانتری نوعی «فعال کردن واقعیت» است. واقعیت، به‌خودی خود آن‌چنان جاذبه‌ای ندارد که توسط دوربین مستند ثبت شود، باید موقعیتی فراهم کرد که پاره‌ی واقعیت روبه‌روی دوربین، دارای آن ویژه‌گی‌ها بشود که وقتی کنار پاره‌های دیگری از واقعیت قرار گرفت؛ هم ارتباط معنادار با دیگر پاره‌ها پیدا کند و هم این‌که واجد نوعی از درام بشود. در اغلب حالات این، درام زندگی روزمره است که دوربین مستند دنبال یافتن و ثبت آن است، و این درام درنمی‌آید اگر که به‌قول رضا دریانوش «پخته نشود.» در این برنامه عامل فعال شدن واقعیت انگیزه‌ی شرکت‌کنندگان برای رقابت بر سر موضوع آشپزی است و البته چگونگی حضور به‌عنوان میزبان و میهمان و چیزهایی از این قبیل. نکته‌ی مهمی که در این میان وجود دارد این است که مقوله‌ی غذا خوردن و آداب سفره عرصه‌ای است که بخش مهمی از شخصیت افراد در آن هویدا می‌شود. در واقع طراح این برنامه‌ی مستند یا داکیودرام از همین ایده استفاده کرده و توانسته یک عرصه‌ی داوطلبانه فراهم کند که افراد خود و منش خود را روی دایره بریزند، خودخواهی‌ها و دیگرخواهی‌هایشان، عزت نفس یا پلشتی‌های‌ شخصیتی‌شان، صداقت یا رودربایستی‌ها و پشت سرگویی‌های‌شان، روحیه‌ی تملق‌پسندی و یا نقدپذیری‌شان و بسیار زوایای پنهان دیگر را. زیبایی اجرا در این است که سازنده از قاعده‌ی اصلی مستند خارج نشده و تلاش نکرده که با کلک این زوایای پنهان را از وجود شخصیت‌ها بکشد بیرون، و البته از تمام امکانات طنز و سرگرمی‌سازی نظیر گفتار متن همراه ِ شخصیت یک راوی بامزه (هرچند گاه ممکن است لوس هم بشود) استفاده کرده است.</p><p>این‌ها را ننوشتم برای نقد و بررسی این برنامه که در این صورت می‌شد از موارد بسیاری سخن به‌میان آورد که هم مطلب را طولانی‌تر می‌کرد و هم بامزه‌تر! هدف‌م این بود که توجه دوستان مستندساز و مستندباز را به ضرورت ایده‌پردازی و امکانات وسیع فعال کردن واقعیت جلب کنم. واقعیت این‌که خودم از این برنامه خیلی درس گرفتم.</p> ]]></content:encoded> <wfw:commentRss>http://vamostanad.com/1390/02/09/%d8%ad%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d9%8a%da%a9-%d9%85%d8%b3%d8%a6%d9%84%d9%87%e2%80%8c%d9%8a-%d9%be%d9%8a%da%86%d9%8a%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss> <slash:comments>1</slash:comments> </item> </channel> </rss>
<!-- Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: http://www.w3-edge.com/wordpress-plugins/

Minified using disk
Page Caching using disk (enhanced) (User agent is rejected)
Database Caching 1/48 queries in 0.019 seconds using disk
Object Caching 1967/2057 objects using disk

Served from: vamostanad.com @ 2012-02-04 23:27:26 -->
