اگر بخواهیم وجود فضایی مانند کافه را در امتداد فضایی مانند قهوهخانه در فرهنگ ایرانی در نظر بگیریم و اعتقاد داشته باشیم که کافه، همان قهوهخانهی سنتی مدرنیزه شده است، ناگزیریم به نوعی اینهمانی صوری تن در دهیم و خود را وارد بازی جانبدارانهی “هر چه وجود دارد، شکل دیگر داشتههای ماست” کنیم. از اینرو میتوانیم بهجای سادهسازی و قائل شدن نسبتهای اینهمانی میان پدیدههای مذکور، پس از توصیف و تبیین ویژگیها و ملزومات هر یک از آنها به تعیین جایگاه و اهمیت هر یک با توجه به متن فرهنگی- اجتماعی آنها بپردازیم. در این نوشتار سعی خواهد شد با توصیفی از وضعیت چند کافهی تهران بتوانیم تصویری زنده از کافه بهدست دهیم. از اینرو تاکید ما در این نوشتار بر فضا و کارکرد کافه است و طبعا سخنی از قهوهخانه بهمیان نخواهیم آورد.
در نگاه نخست شاید وضعیت پراکندگی کافهها در شهر تهران بتواند گویای بسیاری از موارد باشد. اگر از محدودهی میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر، و سپس میدان ولیعصر، بلوار کشاورز، میدان و خیابان فاطمی و محدودهی خیابان کریمخان، خطی را بهصورت فرضی تصور کنیم و و وجود عواملی مانند دانشگاه تهران، تئاتر شهر و مجموعههای فرهنگی از قبیل کتابفروشیها و سینماها را دلیل گرد هم آمدن افرادی از یک سنخ بهخصوص( مانند دانشجویان تئاتر یا عکاسی دانشگاه تهران) بدانیم بهراحتی میتوانیم علت کثرت کافهها در محدودهی مذکور را بهنسبت نقاط دیگر شهر تهران دریابیم. این وضعیت پراکندگی همچنین میتواند نمایانگر میزان نیاز به وجود فضایی مانند کافه در محدودهی فرضی مذکور باشد، فضایی که با گذشت تقریبا ۸۶ سال از ورود آن به تهران( اگر نخستین کافه«بهمعنای مدرن» را در تهران کافه نادری بدانیم که در سال ۱۳۰۶ توسط خاچیک مادیکیانس گشایش یافت) توانسته است جایگاه خود را نزد دوستدارانش( که البته بیشتر متشکل از دانشجویان و اهالی هنر است) تثبیت کند. قصد ما از تمرکز بر پراکندگی کافهها صرفا نشان دادن اهمیت وجود عوامل دیگری است که نقش عمدهای در رونق داشتن کافهها ایفا میکنند. در غیر اینصورت شاید نتوان رابطهای میان کافه و سایر عوامل مذکور در نظر گرفت.
مطلب دیگری که میتواند نمایانگر رابطهی شدیدی میان کافهها و عوامل مذکور شود نحوهی نامگذاری برخی از کافهها است. کافههایی از قبیل گودو، وینو، پراگ، سیاه و سفید، هنرمندان، سینما، چه(گوارا) و … از جمله کافههایی هستند که نحوهی نامگذاریشان ارتباط قابل توجهی با سنخ کنشگرانی دارد که بدانجا میروند. البته باید خاطر نشان کرد که این امر مختص به تمامی کافهها نیست، چنانکه بعضی از آنها پذیرای سنخهای گوناگونی ازکنشگران هستند.
حال نگاهی به یکی از ویژگی های کافههای تازه تاسیس، به نسبت دیگرانی که از قدمت بیشتری برخوردارند، بیاندازیم. این ویژگی عموما «مخفی» بودن یا بهتر است بگوئیم «نامرئی» بودن مکان کافهها است. مخفی بودن در اینجا بهمعنای واقع نشدن کافههای تازه تاسیس در خیابانها و اماکن پر رفت و آمد است، بهطوریکه بسیاری از آنها علاوه بر اینکه در نقاط بسیار کم ترددی واقع شدهاند، فاقد تابلو یا نشانهای برای خود نیز میباشند. بهطور مثال اگر بخواهیم آنها را با موقعیت مکانیای که کافه نادری دارد( یا در گذشتهای نه چندان دور داشته است) مقایسه کنیم پی میبریم که بسیاری از کافههای تازه تاسیس مکانی بهدور از هیاهوی جمعیت در حال رفت و آمد را برای خود برگزیدهاند. بسیاری از آنها در کوچههایی که ساختمانهای مسکونی آنهارا در بر گرفته است و یا پاساژهایی که رفت و آمد کمتری در آنها صورت میگیرد قرار گرفتهاند. از این رو در رابطه با کافههای تازه تاسیس میتوان چنین نتیجه گرفت که آنها مختص سنخ یا سنخهای مشخصی از کنشگران هستند؛ تنها کنشگرانی که از مکان دقیق کافه اطلاع دارند و بیشتر اوقات خود را در آن صرف میکنند. به بیان دیگر مکان کافهها با دور شدن از برابر دیدهی عموم و مخفی شدن در جاهایی که عموم بهندرت آن را میبینند موجبات شکلگیری نوعی مخاطب ویژه را برای خود فراهم کرده است. این مورد را با وضعیت کافه نادری چه در گذشته و چه در امروز مقایسه کنید که بهدلیل واقع شدن مکان آن در خیابان جمهوری(نادری سابق) و در معرض دید بودن توسط عموم مردم، علاوه بر داشتن کنشگرانی ویژه( مانند بعضی روشنفکران در دههی سی و چهل از قبیل هدایت، آل احمد، فردید و …)، پذیرای مردم گوناگونی بود که صرفا برای استراحت و مطالعهی روزنامه و یا غذا خوردن به کافه میرفتند( که البته شاید یکی از دلایل شهرت کافه نادری نیز همین امر بوده است). به هر ترتیب یکی از ویژگیهای متمایز کنندهی کافههای تازه تاسیس عدم شهرت آنها در میان عموم و تعداد محدود کنشگرانی است که بنا بر شرایط مذکور(مخفی بودن موقعیت کافهها) از تعدادشان کاسته شده و در عوض به کیفیت حضورشان افزوده شده است، یعنی بهطور مثال در میان اهالی کافهها این امر رواج دارد که فُلان کافه مخصوص فُلان سنخ از کنشگران است.
لازم است که اشارهای نیز به تغییر کارکرد کافهها در مقایسه با گذشته داشته باشیم. اگر در زمانهای گذشته کافه صرفا کارکردی پاتوقگونه برای افراد داشت و علاوه بر آن کارکرد دیگری برایش تصور نمیشد، امروزه کافهها علاوه بر اینکه کارکرد سابق خود یعنی پاتوق بودن را حفظ کردهاند، کاکردهایی نوینی نیز بهدست آوردهاند. بهطوریکه به جرات میتوان گفت کافهها امروزه تبدیل به مکانهای فرهنگیای شدهاند که توانستهاند فضایی را برای انجام فعالیتهای فرهنگی گوناگون فراهم کنند. برگزاری کنسرتهای موسیقی( البته با تعداد مخاطب محدود)، مراسم رونمایی از کتاب، شب شعر، اجرای نمایشنامههای کلامی، گالریهای نقاشی و عکاسی و … از جمله فعالیتهای فرهنگیای هستند که تقریبا هر هفته به میزبانی یک کافه برگزار میشوند. البته بهدلیل کوچک بودن فضای داخلی کافهها و استقبال کنشگران بهطور مثال برای کنسرتهای موسیقی معمولا کافهها با مشکل مواجه میشوند. به هر ترتیب امروزه جنبهی فرهنگی کافهها بسیار بیشتر از جنبهی اوقات فراغتی و پاتوقگونهی آنها در قیاس با گذشته بهچشم میآید. این امر میتواند ناشی از حضور سنخ ویژهی کنشگران کافهها در مقایسه با پیش باشد. علاوه بر این، کافه برای مخاطبان خود نوعی مجرای ارتباطی با سایر کافهها نیز هست. بدین ترتیب که تقریبا اکثر کافهها بُرد مخصوصی برای اطلاعرسانی سایر وقایع فرهنگی که کافههای دیگر میزبان آنها هستند تدارک دیدهاند تا مخاطبانشان بتوانند در جریان اخبار سایر کافهها نیز باشند.
یکی از ویژگیهای یکسان فضای داخلی کافهها نیز جالب توجه است: کتابخانههای کوچک. تقریبا تمام کافههایی که لزوما کارکردی پاتوقگونه ندارند و خود را دارای رسالتی فرهنگی میدانند، متناسب با فضای داخلی خود، کتابخانهای(هرچند کوچک) فراهم آوردهاند. کتابخانهای که در آن معمولا کتابها و نشریاتی در زمینهی فلسفه، ادبیات، هنر و … یافت میشود. همین امر موجب شده است که کافهها از یک محیط فراغتی صِرف، به یک محیط فرهنگی تبدیل شوند. محیطی که توانسته است علاوه بر اینکه “کافه” باشد(یعنی محلی برای ملاقات و استراحت و نوشیدن) خود را تا سطح یک محیط فرهنگی که موجب بهوجود آمدن نوعی کنش فرهنگی نیز میشود بالا بکشد. نکتهای که میبایست در اینجا مد نظر قرار دهیم این است که بپذیریم کافه در ایران، هیچگاه کارکردی فراتر از کارکرد فرهنگی نداشته است. یعنی بهطور مثال حتی در دهههای سی و چهل شمسی نیز کافهها چیزی بیشتر از پاتوق روشنفکران نبودهاند(مقایسه کنید با وضعیت کافهها در زمان انقلاب فرانسه و یا دههی چهل میلادی با اوجگیری مباحث اگزیستانسیالیسم و کافهنشینیهای سارتر و دوبوار در کافه دوفلور پاریس).
بهعنوان سخن پایانی میتوان چنین گفت که کافه و کافهنشینی در ایران(مخصوصا در شهر تهران) نهتنها پدیدهای پیشپا افتاده و بیاهمیت نیست، بلکه دارای بار معنایی ویژهای میباشد که میتواند از لحاظ فرهنگی تبعات گوناگونی در پی داشته باشد. به همین جهت پرداختن به پدیدهی کافه در مباحث مربوط به سبک زندگی و زندگی روزمره در مطالعات فرهنگی و انسانشناختی میتواند حائز اهمیت باشد، زیرا کافه فضایی سرشار از نمادها است که بهدلیل شرایط فرهنگی-اجتماعی موجود، آن نمادها امکان نمودار شدن در سایر فضاها را ندارند. اگر روزی مسیرتان به سمت یکی از کافههای تهران افتاد و تصمیم داشتید که زمان خود را در محیطی فرهنگی سپری کنید به شما پیشنهاد میکنم به یکی از کافههای محدودهی خیابان انقلاب یا ولیعصر بروید و بدون در نظر گرفتن احتمال اینکه ممکن است با فضایی شبهروشنفکری(!) مواجه شوید، به داخل کافه بروید و اوقاتی را در فضای متمایز کافهها سپری کنید. اگر شانس با شما یار باشد و هنگامی وارد کافهای شوید که در آن مراسمی نیز در حال برگزاری است، آنگاه شاید تصوراتان از کافه و کافه نشینی بهکلی تغییر یابد. سخن خود را با نوشتهای از سارتر در کتاب هستی و نیستی دربارهی کافه به پایان میبرم: … مشخص است که کافه بهتنهایی با مشتریانش، میزهایش، فضای کوچکش، انعکاسش، نورش، فضای دودآلودش، صداهایش، نعلبکیهای پر سر و صدایش و گامهایی که آنرا پر میکند، فضایی سرشار از بودن است.
مهرداد امامی Me_ir_06@yahoo.com
وبلاگ نویسنده: www.anthropos.blogfa.com

هوووم… یکی از بهترین و کامل ترین مقالاتی بود که راجب کافه و کافه نشینی مطالعه کردم. متاسفانه به دلیل اطلاع رسانی نا درست و عدم فرهنگی شدن پذیرفتن قشرهای مختلف اجتماع در جامعه، افراد کافه نشین معمولا با پلان های صرفا مخاطب جمع کن نه طنز آقای مدیری قیاس شده و معتادهایی علاف تلقی میشن که انگل گون دور هم شعر میگن.
به امید روزی که این برداشت های غلط و سطحی اجتماع از بسیاری مسائل برطرف بشه.
با تشکر فراوان