“به آن لحظۀ دشوار که می رسد، بعضی هایشان گریه می کنند، بعضی هایشان نه. لی لی گلستان گریه کرد. اشک خاموش و با وقاری بود. معلوم بود صاحبش همۀ سعی اش را برای نریختنش کرده و به همین دلیل یک جور شکوه در آن بود؛ مادرش فخری گلستان هیچ وقت گریه نکرد”.
در شمارۀ تازۀ ماهنامۀ “داستان” همشهری مطلب “شلیک به مرگ” حبیبۀ جعفریان را می خوانم که در بارۀ رویارویی او – و دیگرانی که در ارتباط با آن ها بوده – با مرگ عزیزان شان است. جعفریان، آن گونه که خود می نویسد، در رؤیای داستان نویس شدن فعلا” زندگینامه می نویسد. زندگی نامۀ امام موسی صدر و شهیدان چمران و باکری را نوشته و در تدارک نوشتن زندگی نامۀ کاوۀ گلستان است. شرحی که او در بارۀ این در کنار دیگران نشستن و از این شخصیت ها – و بخصوص از روز باخبر شدن از شهادت و مرگ عزیزان شان – شنیدن می دهد، من مستندساز را به این دغدغۀ حرفه ای می کشاند که در این لحظات پس دوربین کجا بوده، که این لحظه ها را ثبت کند و مرا بی واسطه تر و مستقیم تر با این حضورها پیوند بدهد؟ و همزمان این تلنگر در ذهنم می نشیند که مگر این آدم ها به راحتی این گونه بیان احوالات برای یک حضور زنده و یک گوش معتمد، در برابر چشم ثبّات و بی نشان دوربین هم راحت می بودند و بیان خود می کردند؟ می توان روزی را انتظار کشید که دوربین هم تأثیر حضور پوست و گوشتی آدم زندۀ رودررو و حیّ و حاضر را پیدا کند و “مسئله” نباشد و حساب کتاب سودوزیان حضور در برابرش از ذهن آدم جلوی دوربین خط بخورد؟
توی فیلمساز با آن کس دیگر، که بالاخره باید در برابر دوربینت بنشیند یا ننشیند، می روی و می آیی، یا می شناسدت و به تو اعتماد می کند و وقتی دوربین را جلویش می گذاری، تو را می بیند و دوربین را هم بخشی از تو به حساب می آورد و نمی بیندش یا ابایی از در برابرش نشستن ندارد. در این جا اعتماد به دوربین نیست، به توست. دوربین بی تو قابل اعتماد نیست؛ دوربین هنوز مسئله است، هنوز موضوع است.
دوربین بی تو و ما یعنی چه؟ یعنی طلب چشم و گوش بینا و شنوا داشتن؛ یعنی طلب رابطه و دیده و شنیده شدن؛ یعنی درگیر ملاحظه کاری و اعتماد و بی اعتمادی نبودن، یعنی رها و پذیرای بیان خود بودن…. این همه البته یک سوی رابطه با دوربین است؛ وجه انسانی، فرهنگی و اجتماعی رابطه است. سوی دیگر چیست؟ وجه تکنولوژیک ماجراست؛ دوربین آن قدر زیاد می شود و کوچک می شود و از دست فیلمساز و آدم اهل حرفه و رسانه به دست آدم زندگی روزمره و جاری گذر می کند که موضوع بودنش و مسئله بودنش را، به لحاظ تکنولوژی ویژه و حضور چشمگیر، از دست می دهد و دیگر،بی من و مای کنار دوربین هم، دیده نمی شود و مانع و مزاحم نیست و راه به هر خلوت و رازی می یابد؛ تنها نه در دست آدم اهل حرفه و رسانه، بلکه در اختیار آدم زندگی روزمره، تا از خود بسازد و از کشاکش ها و دغدغه هایش بگوید.
” یک هفته ده روز بعد از این که مراسم تمام شده بود و دیگر همه رفته بودند و تنها شده بودیم…” به این جا که رسید گوش هایم تیز شد. بیسکویت ساقه طلایی ام را را که نصفه گاز زده بودم برگرداندم توی پیش دستی و پشتم را صاف کردم. یعنی می خواهد بگوید یک هفته بعدش همه چیز شد مثل اول؟ نشستند و با هم تلویزیون دیدند؟ …”نشسته بودیم و دو تایی تلویزیون نگاه می کردیم. مادرم گفت: لی لی! تو که آدم با لیاقت و با کفایت و محکمی هستی، تو که خیلی کارها از دستت بر می آید… و هی از من تعریف کرد. گفتم چی شده؟ چه می خواهی بگویی؟ مادرم مکث کرد. به تلویزیون نگاهی کرد و گفت یعنی تو هم نمی توانی کاری بکنی؟ توی صدایش درماندگی نبود، اما امید هم نبود. گفتم در این مورد خاص از دست من کاری ساخته نیست؛ نه من، هیچ کس نمی تواند کاری بکند. سکوت کرد. تنها لحظۀ ضعفش همین بود. همین جمله “تو هم نمی توانی کاری بکنی؟”.
