شانزدهم دیماه هزار و سیصد و هفتاد و نه بود. اواخر دوران دانشجوئیم. اختتامیه دومین دوره جشنواره کیش بود و آشنایی با آدمهای بزرگ سینمای مستند ایران که برای من تازهکار پر از حس بزرگی بود و اعتماد به نفس. کامران شیردل دبیر جشنواره بود. پر از انرژی و هواداری فیلمسازها. رخشان بنیاعتماد هم یکی از اعضای هیئت داوران بود.
اولین فیلم مستندم را ساخته بودم و تازه جشنواره در دومین دورهاش رقابتی شده بود. از اینکه میتوانستم با بزرگ ترها گپ بزنم و در راهروهای دانشگاه کیش قدم بزنم، کیف میکردم. شاید کم سنترین بودم و بی تجربهترین.
اختتامیه شروع شد. یادم نیست چه کسی پشت تریبون بود که به عنوان اولین برنده اسم من را خواند. آنقدر شوق زده بودم که نزدیک بود روی پله ها زمین بخورم. بالای سن رفتم و جایزه را گرفتم، لوح تقدیر و دو سکه بهار آزادی.
با این دو سکه، پول اولیه خرید یک باکس مونتاژ جور شد و با غرض و غوله و شریک شدن با یکی از دوستانم باکس را خریدیم. آن موقع هنوز مونتاژ کامپیوتری فراگیر نشده بود.
سالها گذشت.
حالا دوشنبه، بیست و دوم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و نه است، حوالی میدان انقلاب. در دفتر ما باز می شود و کامران شیردل، همچنان پر انرژی و خوش لباس وارد میشود. کمی بعد رخشان بنیاعتماد هم میآید. برای سازمان ملل به همراه چند کارگردان دیگر فیلمهای کوتاهی ساختهاند که قرار است من صداهایشان را مرتب کنم و تیتراژ فیلمها را بسازم. اما مدام حواسم پرت میشود و گوشهایم پی حرفها و خاطرات شیردل را میگیرند. روزی که قراربوده حوالی همین دفتر ما پیکر استاد نجات الهی را در سوم دیماه پنجاه و هفت تشییع کنند و او مانند یک کماندوی ارتشی مجهز به دوربین عکاسی و فیلمبرداری هشتمیلیمتری با هزار دردسر خودش را به میان جمعیت رسانده. بعد شلیک سربازان از وسط میدان انقلاب شروع شده و او که هیچ راه فراری نداشته فقط دوربین را میچرخانده و فیلم میگرفته و آدم ها همینطور روی زمین میریختهاند و او همینطور فیلم میگرفته…
بعد ذهنم دنبال حرف های رخشان بنی اعتماد را میگیرد و سعی میکنم درحالی که دارم اسمش را روی صفحه سیاه مانیتور تایپ میکنم تا تیتراژ فیلمش کامل شود، با حرفهایش فضای اوایل دهه شصت در اتاقهای تلویزیون را تجسم کنم. روزهای بد گمانی و تبعید و اخراج و هزار چیز دیگر…
کمکم حرفها به یکی از بهترین خاطرات با هم بودن مستندسازان میرسند، جشنواره مستند کیش. جشنوارهای که حضورش را خیلیها تاب نیاوردند و حالا فقط خاطراتش باقی مانده است. همه اسمها را تایپ کرده ام و تیتراژ کامل شده، حرکتشان را در صفحه تنظیم می کنم و منتظر می شوم تا رندرش تمام شود و به داستان جایزههای سال هفتاد و نه گوش میکنم. رخشان بنیاعتماد از شب اختتامیه میگوید که جشنواره پول نداشته است تا جایزه درست و حسابی بدهد و همه تلاشهایشان برای کمک گرفتن از بازاریان کیش هم بینتیجه بوده است. پس هیات داوران و آنهایی که دلشان میسوخته تصمیم می گیرند خودشان پول جایزهها را جور کنند.هر کدامشان مبلغی را وسط میگذارند تا پول مورد نیاز آماده شود و جایزهها آبرومندتر شوند…
به صورت خندان رخشان بنی اعتماد نگاه میکنم و یاد دو سکهای میافتم که با آن توانستم اولین باکس مونتاژم را بخرم، پدر بزرگ همین دستگاهی که دارد تیتراژ فیلمها را رندر می کند و من در تمام این سالها وابسته به آن بودهام. قصه دو سکه و خریدن باکس را برایشان میگویم و اینکه اگر از آن جایزهها چیزی نصیب من شد، حاصلش همین بساطی ست که دست من را گرفته است. دیدن قیافه کامران شیردل و رخشان بنی اعتماد بعد از این حرفم دیدنی بود. نمی توانم درباره اش چیزی بنویسم. شد خاطره ای ماندگار از آدم هایی ماندگار.

سلام
عجب حکایت جالبی بود.
دنیا خیلی کوچیکه.
سالم باشید
البته جدا از کوچیک بودن دنیا، این آدمها هم خیلی بزرگند.
ممنون پویا جان
و شما هم خیلی خوب می نویسید؛ آقای گنجی! شیوه ی روایت و قلم شما این حکایت رو اینقدر جالب کرد.
موفق باشید.
مهیار جان!
من فقط آن چه گذشت رو نوشتم. وقتی سوژه جذاب باشه راوی کاره ای نیست!
شما هم لطف دارید.
خوب روایت شده ماجرا و خوشحالم برات که اتفاق خوبی برات افتاد من بعد از ۱۰ سال که کار تدوین می کنم به این نتیجه رسیدم که
” کاش قهرمان کودکی ام ، هنرپیشه مورد علاقه ام ، بعضی از سوپر استارها ، بعضی تدوین گران و بعضی از کارگردان ها را هیچ وقت از نزدیک نمی دیدم تا هنوزم دلم میخواست که رخشان بنی اعتماد ی بشم که بازیگر مورد علاقه ام توش بازی کنه و قهرمان کودکی هام ازم تعریف ” حرفه بی رحمیه سینما.
سلام خانم نصیری ها
من هم از این ای کاش ها زیاد دارم ولی کار دیگه ای بلد نیستم.
در ضمن شما از من بهتر می نویسید ها!
ممنون.
به نظرم جایزت به این خاطر برکت کرده که از محل مال خود داورها بوده و اونها با طیب خاطر این پولو دادن؛ یعنی درسته که مجبور شدن؛ ولی شعوری پشت جمع کردن این پول بوده که بش برکت داده
الحق که مسندسازان سینمای ایران، انسانهای بزرگ اندیش و بزرگواری هستند که در این دوره و زمانه در حکم کیمیا هستند. واقعا لذت بردم از این همه شور و علاقه به حرفه شون!!!
خیلی خاطره قشنگیه. خوب نوشته ای دیگه تکراریه. ولی، خوب نوشته ای.
ممنون آقای صفارپور!