تهران – چهار بعداز ظهر – پشت میز مونتاژ
در یک بعدازظهر گرم تیرماه زیر باد کولر که رمق ندارد، پشت میز نشسته ام و مشغول تدوین هستم. تلفن زنگ میزند. خالق طاهری یارغار سفرهای کوه و دشتم خبر میدهد که راه بیافتم. به جایی بین آباده و اقلید در استان فارس. فردا صبح باید آنجا باشم. عشایر عروسی دارند.
حسن غفاری، عکاسی که سالهاست از زندگی روز و شب عشایر عکسهای مستند میگیرد و علی باقری دیگر دوست عکاسم را هم خبر میکنم. سه تایی دوربین به دست به راه میافتیم.
اتوبان تهران قم ـ ساعت نه شب.
خالق طاهری تلفنی خبر میدهد که انگار آنهایی که مهمان عروسی هستند، خیلی دلشان نمیخواهد که غریبهای دوربین بهدست بینشان بچرخد و هی تق تق عکس بگیرد. اگر چه صاحب عروسی آشناست وهوایمان را دارد و خودش خواسته که مهمانشان باشیم، آن هم با دوربین هایمان. اما چرا؟چرا بقیه دوست ندارند غریبه ای مراسمشان را ثبت کند؟ آیا آنهایی که سالیان پیش درمقابل دوربین مریان سیکوپر و همکارانش (سازندگان فیلم علف) و یا فرهاد ورهرام ( سازنده فیلم تاراز) قرار گرفتهاند اینچنین گلهای داشتهاند؟ هویت دوربین در این سالها چه تغییری کرده است که حالا به آن بدگمان شدهاند و دل خوشی از آن ندارند؟ شاید از این که دیگران برصفحه تلویزیون صحنه های عروسیشان را که تا حدی خصوصی است ببینند ناراحتند و یا شاید زخم خورده گروهی فیلمساز هستند که در حقشان بیمعرفتی کردهاند و … با همه این سوالها به راه میافتیم که اگر شد عکس بگیریم و اگر نشد فقط مهمان باشیم و تماشا کنیم، بدون آن که دوربینهایمان را دربیاوریم.
ساعت نه صبح ـ دشتی در نزدیکی شهر بهمن ( بین آباده و اقلید)
اتوموبیلهای آخرین مدل کنار هم پارک شدهاند. تویوتا پرادو، هیوندای سانتافه، پژو پرشیا و …
این جا عروسی عشایراست. عشایری که حالا کم کم شهرنشین و یکجا نشین شدهاند. با ماشین کوچ میکنند و همهشان موبایل دارند. حتی خودشان هم کمتر مانند سابق با رسم و رسوم گذشته عروسی میگیرند. جوانی از پرادویی سفید پیاده می شود و با ما سلام و علیک میکند. داماد است. با کتوشلوار سفید، پیراهن سفید و پاپیون سورمهای! حسن غفاری که کارکشته این جور عروسیهاست پیشنهاد میدهد که دوربینهایمان را فعلا غلاف کنیم و فقط با میزبان و بقیه مهمانان گرم بگیریم. باید به ما اعتماد کنند. به ما نه، به دوربینهایمان که می توانند آن ها را در جهان منتشر کنند و آنها این را می دانند. به رسم مهماننوازی میزبان برای هر خانوادهای که از راه میرسد تیر هوایی درمیکند و آن ها هم متقابلا با تفنگهای برنوشان که دست جوانترهاست جواب میدهند. گلوله بارانی به رسم شادی. بیشتر که دقت میکنم متوجه میشوم بعضیها که تفنگ به دست دارند، دوربینی هم به دست دیگر گرفتهاند یا کسی در کنارشان مشغول عکس گرفتن و فیلمبرداری است. درمیان زنها هم دوربین به دست کم نیست ولی تفنگ به دست، دیده نمیشود.
ازدایره رقص زنانه، از چوب بازی مردانه، از ساز و دهل زن (مهتر)، از تیرانداختن عکس و فیلم میگیرند. اگر چه شاید ما که به قولی حرفه ای هستیم عکسهای باکیفیتتری میگیریم و فیلمهایمان ترو تمیزتر است، اما دوربین آنها همیشه و بیشتر حضور دارد. کارگردانی نمیکنند اما لحظه به لحظه دور و برشان را خودشان ثبت می کنند. شاید روزی از روی همین فیلمها مردم شناسان بتوانند تغییر آداب و رسوم و شرایط زندگی آنها را بررسی کنند. دوربین آنها همه جا هست. داماد نزدیکتر میشود و خواهش میکند فقط عکس او را روی اینترنت نگذاریم و همین طور عکس زن ها را. با این شرط می توانیم کارمان را شروع کنیم و عکس بگیریم .
خیلیها دارند با موبایلهایشان فیلم میگیرند. بعضیها با دوربین عکاسی و خیلیها با هندیکم. این فیلمها و عکسها متریالهای جالبی است که تکنولوژی در اختیار ما گذاشته. نمی دانم در زمان ساختن فیلم علف اگر مریان سی کوپر و همکارانش چنین آرشیوی داشتند چه می کردند؟ شاید ذوق زده می شدند. شاید هم می گفتند : نه این فیلم ها بی هدف گرفته شده، ما میخواهیم فکر شده فیلم بگیریم! شاید هم ما میتوانستیم بفهمیم که آنها با عشایر چه رفتاری داشته اند چون عشایر با دوربین هایشان از آنها فیلم میگرفتند.
حالا در کنار عروس و داماد عشایری که به جای اسب سوار پرادو میشوند هم تفنگ هست و هم دوربین. تفنگی که یادگار گذشتهها است و دوربینی که برای آیندگان ثبت میکند. مستندتر از مستند. من که از تکنولوژی سپاسگذارم. فقط امیدوارم روزی نرسد که درکنار چادر عشایر تابلوی عکاسی ممنوع ببینیم!
