ساختن فیلمی با الگوی سمفونیهای شهری آرزوی بیستسالهی من بوده است. با اینکه از ابتدای رونقگیری سینمای مستند در ایران فیلمهای بسیاری دربارهی اصفهان و ایضاً توسط چهرههای نامدار سینمای مستند ایران ساخته شده و یکی از مهمترینهای آنها طلوع جدی شادروان فاروقی قاجار، اما تا آنجا که میدانم تا کنون فیلمی با این الگو دربارهی این شهر ساخته نشده است. دربارهی دیگر شهرهای ایران و مهمترینشان تهران هم از جهاتی فیلم تهران ۵۱ خسرو پرویزی فیلمی یکه است و بیش از همهی مستندها به این الگو نزدیک است.
سالهای دراز اقامت من و بهنوعی متوطن شدنم در این شهر و همچنین جدیشدن فیلم مستند برای من سبب شد که ساختن یک سمفونی شهری دربارهی اصفهان به مغزم خطور کند. نخستین بار طرح ساخت آن را به شهرداری اصفهان دادم که نام آن شد اصفهان سمفونی یک شهر و پس از چندین سال که پایم به تلویزیون اصفهان برای ساختن فیلم مستند باز شد ساخت آن را با مسئولان این شبکه مطرح کردم. طرح با اقبال خوبی در این شبکه تصویب شد اما مشکل مالی و طبیعت کار که زمان تصویربرداری و تدوین بسیار بالایی میطلبید، باعث شد که نه کوششهای من برای مهیا ساختن حداقل شرایط به جایی برسد و نه مسئولان این شبکه بتوانند راهی برای حل معضلات شروع کار پیدا کنند. در نهایت این مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی بود که حاضر شد یک حداقل شرایطی (نه بیشتر) را فراهم کند که کار پس از نزدیک به بیست سال کلید بخورد. اما این، تازه اول عشق بود!
برای طرح این فیلم بارها و بارها کار کردم و بهزعم خودم تحقیق کردم و کتاب خواندم. خیابانگردی و محلهگردی هم که یکی دیگر از کارهای واجبی بود که سالها برای آن وقت داشتم. در طی بیش از دو دهه اقامت آشنایی و دیدگاههای مشخصی دربارهی مردمان این شهر و نهادهای اجتماعی آن در ذهنم شکل گرفته بود. با اینهمه از چند ماه پیش فیلمنامهای را که چند بار حک و اصلاح کرده بودم با یکی دو تن از دوستان فیلمسازم در میان گذاشتم. با دریافت نظرهای جدید دوباره دستبهکار اصلاحات مجدد شدم و با این پیشزمینه در اردیبهشت ۸۸ کار را کلید زدم.
تدوین این فیلم مهمترین بخش کار بودکه تا از میان نزدیک به ۱۲ساعت راش به یک روایت ۳۵ تا ۴۰ دقیقهیی برسیم.
نخستین بازخورد با نخستین تدوین منفی بود. ایرادها بهطور عمده شامل این بود که اساساً چرا خود شهر اصفهان در این فیلم خیلی کمرنگ شده است و دوم اینکه ساختار فیلم از نظر توالی مشکل دارد و قطعات موزاییک آن از اجزایی قابل حذف تشکیل شده است.
شرح این دو موضوع مطلب را کمی مطول از کار درمیآورد اما بهطور خلاصه باید بگویم که اتفاقی که در هنگام تصویربرداری و تدوین افتاده بود این بود که نگاه منتقدانهام نسبت به تحولات این سالهای اصفهان بر مشاهده پیشی گرفته و سبب شده بود روندهای جاری زندگی خود اصفهان و اصفهانیها در چشمم کمرنگ شود. بر اثر این نوع نگاه، بسیار چیزها که ذاتی و نمایانگر هویت اصفهان در شهر بود کمتر مورد تأکید قرار گرفت و سکانسهایی شکل گرفت که در شهرهای شلوغ و امروزی دیگری هم قابل دیدن بود.
از جهت دیگر در ساختار فیلمنامه چنین آمده بود که یک روز از زندگی اصفهان از دریچهی دید یک عکاس که دنبال آن است که یک فتوموزاییک از اصفهان بسازد (و برای ساخت این فتوموزاییک با استاد اکبر میخک نقاش برجستهی اصفهانی صحبت کرده بودم) بهتصویر کشیده شود. این قضیه منهای فتوموزاییک نهایی که ساخت آن پیگیری نشد، بهطور کامل تصویربرداری شد. اما در نخستین گامها لابد بهدلیل دستمالیشدهبودن ایدهی عکاس و فقدان طرح تازه برای بهتر از کار در آوردن این ایده، ناچار شدم عکاس را تنها در یک اپیزود کار بگنجانم.
خشک شدن ادواری زایندهرود در این سالها عارضهی دیگری بود که مصادف شد با زمان تصویربرداری و باعث شد در زمانهای متمرکز تصویربرداری از تصاویر زایندهرود که هر روز کچل تر از روز پیش می شد صرف نظر کنم و تصویربرداری از رودخانه و نماهای مرتبط را بگذارم برای زمانی که رودخانه به خوبی پر شود. اما بعداً بهتر دیدم که خوب است خشک شدن رودخانه و سپس پر آب شدن دوبارهی آن را بهعنوان یک فلاشبک در فیلم بگنجانم، چه اصفهان بدون زندهرود معنا ندارد و خشکی و پرآبی رودخانه حکایتی و سندی از دهههای اخیر زندگی این شهر است.
در نخستین جلسهای که دوستانم پیروز کلانتری و رضا بهرامینژاد فیلم را دیدند پیروز توصیه کرد که خوب بود از ابتدا و پیش از شروع تصویربرداری کارم را با کسانی مانند علی خدایی و محمدرحیم اخوت در میان میگذاشتم. این شد که در دومین جلسهی نمایش خصوصی فیلم، از خدایی و قوکاسیان بخواهم که منت گذاشته و فیلم را بررسی کنند. نکاتی که خدایی در کار من دید و توصیههای او (صرفنظر از اینکه تا چه حد توانستم این توصیهها را عملی کنم) بسیار به دلم نشست. مهمترین نکتهای که خدایی به من گفت این بود که تو (یعنی من) نسبت به اصفهان نوستالژی نداری. این سخن او بیان دیگری از این قاعدهی کلی است که فیلمساز باید سراغ جایی برود که کودکی خود را در آن گذرانده است. هرچند این را قبول ندارم که یک تهرانی یا گیلانی نمیتواند راجع به اصفهان یا تبریز و شیراز فیلم بسازد، اما این، نکتهی درستی است که اگر هم کسی کودکی خود را در شهری نگذرانده دستکم باید در خاطرات اهالی آن شهر شریک شود. فکر میکنم در مورد من این شراکت بهاندازه نبوده است. و کاری که یک پژوهشگر فیلم مستند میکند در واقع یافتن راه برای شریک شدن در این خاطرات است و جذب آن چیزهایی که باعث وجود این نوستالژی میشود، نوستالژیای که مورد تأکید خدایی بود. جالب اینکه خدایی هم از شهرستانیهایی است که در اصفهان استقرار یافته است، و البته او به تجربهی زندگی درازمدتتر در اصفهان و خوبتر دیدن این شهر و مردمانش؛ ارتباط عاطفیتر و دقیقتری با اصفهان دارد. همینها هم هست که بهگمانم داستانهای او را که مرتبط با اصفهان نوشته جذاب و عمیق ساخته است، چنانکه در شمارهی پیش این سری نوشتهها توضیح دادم.
باری، گفتوگوها با خدایی و قوکاسیان باعث شد تلاش کنم اصفهان را بهتر ببینم و کوشیدم به اندازهای که میتوانستم تصویربرداریهای بیشتری از زوایای مناسبتری انجام بدهم. و دوباره تدوین و دوباره بحث و گفتوگو دربارهی کار انجام شده و حک و اصلاح دوباره.
شاید دوستانی فکر کنند که این رویآوری به صحبت دوستان هنرمندم برای گرفتن مشاوره برای اصلاح اثر ناشی از ضعف فیلمسازیام باشد، در برابر این برداشت توجیهی ندارم و اگر هم واقعاً برخاسته از ضعفم باشد هم میپذیرم. اما فکر میکنم که مشاوره گرفتن هیچ بد نیست. دیدهام هنرمند بسیار مهمی در رشتهی هنرهای تجسمی را که وقتی اثری را هنوز بهپایان نرسانده به کسان زیادی نشان میدهد. در فیلم در محاصره اثر بسیار لطیف و عاشقانهی برتولوچی هم قهرمان مرد داستان هر آهنگی را حتی در مرحلهی اتود به قهرمان زن داستان که قاعدتاً چیزی از موسیقی سردرنمیآورد، عرضه میکرد و از او نظر میخواست.
با اینهمه این سیکل چندبارهی کار و مشاوره و اصلاح مجدد، برای فیلمی که میخواست پس از سالها یکی از معدود سمفونیهای شهری در سینمای مستند باشد، امری بسیار لازم و حیاتی بود. در همان ۱۰ سال پیش که برای نخستینبار طرح را در تلویزیون اصفهان بهتصویب رسانده بودم، حدود یکماه را برای تصویربرداری پیشبینی کرده بودم. در پروژهی موجود هم خیلی کمتر از این میزان کار تصویربرداری نکردم، به تقریب ۲۰ و شاید هم ۲۲ روز. اینکه بخواهیم زندگی یک شهر را در قالب یک فیلم تقریباً کوتاه بیاوریم و کل شهر را با تمام منظرهای گوناگون آن ببینیم برای من مانند جای دادن کل زایندهرود بود در یک لیوان.
امروز به فیلم ممکن است ایرادهای زیادی گرفته شود و شاید هم بسیاری دوستش داشته باشند. واقعاًً نمیدانم که دقیقاً چهکار دیگری میباید کرد با شهری که آن را میبینی و افکار زیادی دربارهی آن به مغزت خطور میکند. شهری که خیلیها شیفتهاش هستند و اتفاقات زیادی در آن بهطور روزمره میافتد. شهری که تحولات مدرنیت آن را دوپاره کرده؛ اقتصادی بیدر و پیکر بخشهای مهمی از بازار شکوفای صنایع دستیاش را در معرض نابودی قرار داده و باز معیشت بسیار از اهالی آن به همین بازار وابسته است؛ شهری که مرکز یکی از دیرپاترین سنتهای آموزش اسلامی بوده و مذهب در آن نفوذی عمیق دارد اما در عین حال ظاهرش گاه فرقی با شهرهای بسیار امروزی ِ بیدر و پیکر ندارد؛ شهری که بولدوزر ِ تخریب (در لوای بازسازی) و تیغ بیرحم مترو دارد به بنیان قرنها شکوه معماریاش صدمه وارد میکند، هر روز گویی میمیرد و دوباره چون ققنوس زنده میشود. با این شهر در فیلمسازی مستند چهگونه میتوان روبهرو شد؟ یک سمفونی شهری این شهر را چه گونه باید بهتصویر کشد؟
اینها پرسشهایی بود که من بیست سال برای تلاش عملی برای پاسخدهی به آنها انتظار کشیدم و کمی بیشتر از یک سال است که بهشدت و عملاً درگیر آن شدهام. در لحظهی فعلی از میزان شکست و توفیقم آگاه نیستم. اما از ارتکاب آن پشیمان نیستم. به کاری بزرگ بدان دست زدم، ریسک بزرگی کردم و شکست هم در این مسیر برایم مایهی مباهات است، چون بهیقین برای دیگران خدمتی مهم خواهد بود.
