«کتاب آذر» سومین کتاب منتشرشده ی علی خدایی است که توسط نشر چشمه برای نخستین بار در پاییز ۸۸ به بازار آمد. او گزیده نویس است با حسی سرشار از طنزی ظریف به ظرافت خنده هایش. یادم نمی آید خنده ی بلند او را دیده و شنیده باشم. حرکاتش نیز همراه با نوعی طمأنینه است. البته نمی توانم ادعای شناخت و دوستی بلندمدت با او را داشته باشم، اما این ها که گفتم مجموعه ی تصویری است که از او در ذهن همیشه دارم.
خوب بود که دو سالی پیش تر این کتاب را علی خدایی به چاپ سپرده باشد و یک سال و اندی پیش تر خوانده باشم، چون این کتاب بیش از بسیاری داستان ها به دنیای فیلم و مستند نزدیک است و من بیش از یک سالی هست که در عمل و به شدت درگیر ساختن فیلمی مستند درباره ی اصفهان م و خواندن این کتاب و جذب روح آن می توانست خیلی به کمکم آید. در واقع پریروز که برای سرسلامتی به زاون قوکاسیان (که پدرش را چند روز پیش از دست داده) به منزلش رفته بودم، با خدایی درباره ی این کتاب گفتم و او گفت که در مصاحبه ای شخص مصاحبه کننده بر این نکته انگشت گذارده که چرا «کتاب آذر» این اندازه تصویری است و مثلاًٌ کم تر ادبی است. من این خصیصه را یک نوع ویژه گی دانستم که سبب نوع خاصی از روایت شده است. ظاهراً اهل ادبیات با تصویری بودن یک داستان و رمان کمی تا حدودی مشکل دارند، نمی دانم این، درست است یا غلط، اما من دوستدار تنوع ام و غنا؛ فیلم خوب از نظر من وقتی غنی است که از نقاشی و موسیقی و سینما هم متأثر شده باشد. بگذریم.
«کتاب آذر» را می توان هم چون مجموعه ای از داستان های کوتاه مستقل خواند و یا پاره هایی از یک موزاییک داستانی و یا حتی مجموعه ای به هم پیوسته. محور این کتاب، خاطره ی راوی (درواقع خود خدایی) است و فضای این خاطرات شهر اصفهان. البته ردپاهایی از تهران و انزلی هم در آن هست (دیگر ریشه های مکانی زندگی شخصی نویسنده) اما تمرکز مکانی بر روی شهر اصفهان است. این شهر در همه ی داستانهای کوتاه این کتاب حضور دارد، گاه به عنوان شخصیت اصلی حضور دارد مثل داستان «سین ِ اصفهان» و گاه این حضور تنها در متن اثر است و گاه اصفهان حضوری حاشیه یی دارد. شخصیت های ثابت داستان چهار نفر هستند: راوی، همسرش آذر و دو پسرش سهراب و فرهاد؛ اما به تقریب ده ها شخصیت فرعی و گاهگاهی دیگر هم هستند که هریک بخشی از خاطره های این شهر را همراه خود دارند: شخصیت های بین شان یا ذهنی گرفته تا چهره های شناخته شده ی زنده و مردهای مانند رضا نور بختیار و احمد میرعلایی و کیوان قدرخواه و … الی آخر.
چنان که گفتم در داستان کمی بلند «سین ِ اصفهان» اصفهان محور و شخصیت اصلی است. به پاره هایی از متن آن توجه کنید: «و من فکر می کردم به همه ی سلمانی های سال های قبل، کوچک بودن خودم، بزرگ شدنم، آمدنمان به این شهر، بهار امسال…» ( صفحه ی ۸۱ کتاب) و «… در این وقت شب فکر می کنم به میدان نقش جهان که در آنجا از صبح بارهای گرمک را خالی کرده اند. گرمک هایی که شیرین است و هرچه از آن می خوری سیر نمی شوی. ما یک روز صبح با پدرم از«برخوار» به اصفهان آمدیم.» (صفحه ی ۸۲ کتاب.) می بینیم که اصفهان مجموعه ای است به هم پیوسته از خاطره و حرکت و جسم و مکان و انسان زنده،. و نه تنها این ها که تاریخ: «در کتاب های زیادی اسم جهان نما را خوانده ام. مثلاً از کنار جهان نما که گذشتیم، چهارباغ شروع شد. یا وقتی به چهارباغ رسیدیم خسته بودیم و فردا به دیدن چهارباغ رفتیم که در ابتدای آن عمارت جهان نما بود و من فکر میک نم پشت عمارت جهان نما حتماً مزرعه ی کلم بوده و بعد بیدآباد.» (صفحه ی ۸۲ و ۸۳٫) و بلافاصله پس از آن فرهاد پسر راوی از موضوع خراب کردن عمارت تازه ی جهان نما می پرسد که اشاره ای است به آن چه که به خاطر ذات مهاجم سرمایه سالاری بیدرــوــپیکر و توسعه محور ِ برکنار از فرهنگ، بر سر این عمارت و بسا عمارت های تاریخی پرارزش این شهر آمده است.
روایت راوی به شدت متأثر از نه تنها اصفهان که خود اصفهانی هاست: «..اصفهان پر از مزار است… پشت مزار پدر آذر باز هم مزارهای دیگری است که من با آن ها دوستم. روی آنها هم آب می ریزم. یک پسر دوازده ساله است که توی عکس همیشه به من نگاه می کند. همیشه یاد پسرهای خودم می افتم و یاد خود آن پسر. به ما آب نبات، کیک، سیب تعارف می کنند. میهمانی مردگان است. …» (صفحه ی ۸۶ کتاب.) این تصاویر (که بیش تر به تصاویر یک فیلم شباهت دارند) روایتی ساده از نه تنها وضع گورستان باغ رضوان (گورستان تازه تأسیس شهر) به دست می دهند؛ بلکه رابطه ی اصفهانی ها با اهل قبورشان را به زیبایی به تصویر می کشد، تصویری از فرهنگ و آداب اهالی این شهر و نسبت شان با اموات شان. چیزی که در گذشته در گورستان های خانوادگی واقع در تخت فولاد با آداب تمام وجود داشت و امروز دیگر کمتر نشانی از آن ها هست.
دوست دارم به پاره ی دیگری از این بخش در ارتباط با گونه ی خاصی از روایت که سبک خدایی را ممتاز می کند توجه کنید: «… در ردیفی دیگر یک پسر هجده ساله خوابیده است. توی چشم هایش بی خیالی است. یک غبار نرم روی چشم هایش را پوشانده و نگاه می کند. شاید بیمار بود و حالا نه. کنارش زنی خوابیده پنجاه ساله. چهره ی او هم مهربان است. مطمئنم مادرش است. دو گلدان شب بو. دو سبزه کنار مزارشان است. روی نام هردو را به تازه گی اکلیلی کرده اند و نام هایشان جلوه ی طلایی دارد.» (صفحه ی ۸۶٫) با نگاه به پاراگراف بالا می توانیم تصور کنیم که این جمله ها اغلب پلانهای یک مستند باشند با تک جمله هایی به عنوان روایت فیلم: مثلاً جمله ی «در ردیفی دیگر یک پسر هجده ساله خوابیده است.» می تواند گفته شود و هم زمان تصویر یک قبر نشان داده شود. حتی جمله ی بعد: «توی چشم هایش بی خیالی است.» همراه با یک نمای درشت از تصویر روی سنگ قبر از همین پسر. و به جای جمله ی بعد «یک غبار نرم…» دستی در نمای کاملاً بسته بیاید و غبار روی سنگ را بزداید. و هم زمان این جمله ها شنیده شود: « شاید بیمار بود و حالا نه. کنارش زنی خوابیده پنجاه ساله. چهره ی او هم مهربان است.» و دوربین در یک حرکت پن برود روی قبر کناری که عکس زنی مهربان روی آن است و بعد یک نمای درشت از عکس زن روی سنگ قبر نشان داده شود. بعد نمایی از دو گلدان گل شب بو، دو سبزه کنار قبرها، نماهایی متحرک و خیلی درشت از کلمات طلایی روی قبرها که در نور مایل غروب برق می زنند و … الی آخر. کاملاً شبیه یک فیلم مستند است.
اما هرچه که باشد کتاب خدایی فیلم مستند نیست و داستان است. این گونه از روایت را به تمامی نمی توان به فیلم و فیلم مستند برگرداند و جاهایی هم هست که جز به مدد روایت کلامی ِ داستانی بیان کرد؛ مثل این بخش که با آن کتاب پایان می گیرد: «چند دقیقه مانده به سال نو دوره می کنم. روزهای خوب زیادی نداشتم. آن ها چه طور؟ فال حافظ می گیرم. او چه می گوید؟ من به صورت یک یک شما نگاه می کنم که این جا کنار من نشسته اید. سال نو می شود و همه می آیند. هر کسی چیزی به یادگار این جا گذاشته است. صدای ترقه ی سال نو ِ بچه ها می آید. تا دیروقت در اصفهانیم.» (صفحه ی ۹۸ و ۹۹ کتاب.) این «شما» در جمله ی «من به صورت یکی ک شما نگاه می کنم که…» صرفاً اعضای خانواده ی راوی نیستند، هم چنان که «همه» در عبارت «… و همه می آیند. هر کسی چیزی به یادگار این جا گذاشته است.» که این «شما» و «همه» در واقع همه ی کسان زنده و مرده، همه ی شخصیت های عینی و مثالی و ذهنی ای هستند که در طول کتاب با گوشه ای، جزیی و یا کلی از خصوصیات شان آشنا شده ایم.
با این همه، همان گونه که «کتاب آذر» در گونه ی روایت از سینما و فیلم مستند متأثر بوده، می توان از توان و نگاه خدایی برای غنابخشی روایت در فیلم و فیلم مستند بهره گرفت. حتی بهره ها.
