فضای شخصی ما، فضائی که از این خانه به خانه ی دیگر ادامه می یابد، با روح ما پیوند دارد. «من اینجا هستم» در «ومستند» برای من فعلاً تا اطلاع ثانوی پیرامون آوانگاردیسم ضد آوانگارد مستقر است. خوب حالا رسیدیم به وجوه استناد و بازتاب زندگی روزمره در موسیقی و رابطه ی موسیقی و مستندات و آوانگاردیسم و جنون!
داشتم مستند مایلز دیویس ساخته ی Murray Lerner را نگاه می کردم و فکر می کردم هنری آدبونوجو که سرپرست فیلمبرداران بود و ادوارد گولدبرگ که سرپرست تدوینگرهاست چطور متوجه نشدند که وقتی می خواهند درباره ی آوانگارد مجنونی مثل مایلز دیویس فیلم مستند بسازند که از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۱ ـ زمان مرگش ـ یک لحظه از نوآوری دست نکشید، لازم است کمی بیشتر خود را بجنبانند و صرفاً به یک قرارداد ساختاری مبتنی بر کنار هم قرار دادن تصاویر زمانِ خاطره و یادها و زمانِ حاضر اکتفاء نکنند.
اما تا بخواهید خودِ کارِ مایلز دیویس خوراک بحث و حال و هوای ماست و در واقع اهمیت این مستند نه سیمای آوانگارد فیلم، بلکه معرفی روش مایلز است. در فیلم، ما شیوه ی جنون آمیز آهنگسازی و اجرای مایلز دیویس و بداهه نوازی اش را به خوبی مشاهده می کنیم و حظ می بریم.
درباره ی موسیقی اش تا اینجا چیزهائی دانسته ایم و دانستیم که :
او محصول دهه ی شصت جهان است. دهه ی شورش و قاعده ستیزی و جنون و پشت پا زدن به عادات کهنه ی بزرگ ترها و به استهزاء گرفتن محدودیت ها و نفی کلیشه ها و تفکر بسته و قدغن و ورود ممنوع ها. او همین کارها را در Free Jazz جاز (بخوان جَز) آزاد کرده و به فیوژن رسیده و به نحو ناآرامی ملودی های تازه از هندوستان را وارد Jazz (جز) کرده! و حیرت انگیزتر صداهای مستند بالبداهه ی اوست که از اعماق غریزه ای وحشی می آ ید (مثل کشیدن انگشت روی پوست یا ایجاد صداهای اشتکهاوزن دیگر در وسط ارکتراسیون بداهه نوازی) و همه ی این کارها را با هنر بدون خشونت انجام داده؛ کسی را نکشت، کسی را گاز نگرفت، اما دیوانه بازی درآورد تا بخواهی!
۱- ما دانستیم که شالوده شکنی خاص یک هنر نیست، فقط متعلق به یک نوع کاراکتر است که روحاً آوانگارد است، حتی وقتی ضد آوانگاردیسم و نتیجه گرائی است و شدیداً به کارهای مردمی رو می کند. این نوع کار مایلز در کنار انواع کارها و سبک های متعارف ادامه یافته است. اما او همیشه دنبال چیز تازه ای بوده است. دستاورد های نبوغ آسای او در دهه ی شصت و فضای آن، موسیقی سایکلو دلیک و حال و هوای شرق را وارد Jazz کرد. خلاقیت او تا مرز جنون به فیوژن ختم شد و همیشه الگو و سرمشقی برای هر جوانی است که سر نترسی دارد و می خواهد با کمال آزادی هر چیز را تجربه کند و هر چیزی را با هر چیز بیامیزد. فکرش را بکنید مثلاً تئاتر را وارد فیلم مستند کنید، همان طوری که پیشرو های امریکائی انیمیشن را وارد سینمای مستند کردند!
۲- دیدیم کار آوانگارد مایلز دیویس شبیه رنگ پاشی های نبوغ آمیز جکسون پولاک و اکسپرسیون انتزاعی اوست و به پخش ملودی روی ریتم و تغییر بالبداهه ی ریتم علاقه ی وافری دارد. چنین است که اهمیت فیلم «کرنر» نمایش جنون مایلز دیویس و آوانگاردیسم ضد آوانگارد اوست و توجه به نقش عناصر مستند و صداهای بی واسطه در موسیقی اش! در واقع « من اینجا هستم»، قرار و مدارش بر همان مهر و نشان است که بود.
قبل از «شروع مستقیم» معرفی کار دیویس می خواهم پس از وفغه ی کوتاه کار خودمان را یادآوری کنم. “من اینجا هستم» یعنی، این فضا، فضای شخصی من است و در همان حال به معنی دادن گرای من است؛ ردّ یک ولگرد، پرسه زن، سر به هوا که هر لحظه جائی است و حالا اینجاست : در جوار مایلز دیویس! یادتان نرود که قرار «من اینجا هستم» فعلاً پرسه زدن در حال و هوای آوانگاردیسم ضد آوانگارد بوده و اینکه درون هنرهای مختلف، گرایش مستند را جستجو کند یا درباره ی رابطه ی هنرهای مختلف و سینمای مستند اشاراتی بنماید! به این ترتیب در پس پشت پراکندگی و ولگردی ظاهری، در اصل ارتباط و پیوندی معقول وجود دارد که همان مقابله با عادت و کلیشه و توهم ثبات ابدی و تغییرناپذیری و نفی امپراطوری و قواعد به وسیله ی امر پیشرو است : ستیز با محافظه کاری و تکرار و تقلید.
مایلز دیویس یکی از دیوانه های دهه ی شصتی است که می تواند نمونه ی هر دو جنبه ی دلخواه بحث حاضر باشد : آوانگارد تا حد جنون، و نشان بلاواسطگی، استناد، کاربرد صداهای طبیعی، فی البداهگی و عوامل زندگی روزمره در هنر، آن هم موسیقی، آن هم جاز! و نیز ابداع ـ او بنیانگذار فیوژن است ـ . اینها همان چیزهائی است که به نظرم پاره ی مهم تحولات دیدگاه هنری در نیم قرن گذشته و در دهه های اخیر را تعریف می کند. امروزه این طبیعی بودن و استفاده از زندگی روزمره در هنر حتی در تئاتر که نمایشی ترین هنرهاست نقش مهمی بازی می کند. قوام عنصر مستند در هنرها از بازیگری سینما بگیر تا نقاشی فتورئالیستی این روزها با آن ساخت و سازهای بی دریغ فیگوراتیو حرف ندارد. چرا «هایپر رئالیست ها» را نمی گویی و کارهای مختلف کانسپچوالیست ها، انیستالیشنرها، راپرها، داستان های مینی مال و شعرهای پست مدرن را ؟ خلاصه به هر سوراخ و سنبه ای که این روزها در هنر سرک بکشی، نشانی از این گرایش مستند کار می بینی. ولو در ایران و حتی مثلاً در داستان «یوسف آباد، خیابان سی و سوم» که چند ماهی است خیلی ها برایش غش و ریسه می روند و البته تنها به عنوان یک شروع قابل توجه است و میل دارم جائی درباره ی کاستی ها و نمایش گل در بهشت داستانی که می خواهد شهر را چون کاراکتر اصلی به نمایش بگذارد حرف بزنم.
برگردیم به مایلز دیویس خودمان!
گفتگو از دیویس به چه درد مخاطبان مستندمان می خورد؟ اصلاً قصد و غرض ناگفته و اهداف مخرب و ویرانگر و توطئه ی ستون پنجمی یک آدم مشکوک مثل من در طرح و معرفی مایلز چه می تواند باشد؟ و نیز این ستون، «من اینجا هستم»، چه می کند ؟
۱- تشویش اذهان عمومی؟
۲- از بین بردن امنیت فضای معقول مستند؟
۳- ایجاد آشوب و ساخت شکنی؟
۴- ستیز با قواعد مستقر مستند؟
۵- طرح نابهنگام مطالبات نابجا و منحرف کردن سینمای مستند؟
۶- زیاده گوئی درباره ی آزادی و رفتار و کردار خلاف اخلاق در مستند و عادت ستیزی؟
۷- در حالی که ما هنوز به درستی مستندسازی سرراست و مهارت های کلیشه ای و حرفهای را نیاموخته ایم، با طرح رفتارهای جنون آمیز، به ویژه به طور بی ربط با طرح آوانگاردیسم هنرهای غربی، چه نیتی دارم؟
کشیدن پای آدم نابکاری مثل مایلز از موسیقی فیوژن به درون سینمای معقول مستند یعنی چه؟ آیا این بوی توطئه نم یدهد که ذهن معصوم جوانان مستندساز را بخواهی با پدیده های مشکوک و توقعات و اتفاقات و دیوانه بازی های مشتی مجنون آشنا و آشفته کنی؟ که چه بشود؟ ما که بیش از هر چیز به عقلانیت و کار معقول و آموختن قانون نیازمندیم!
راست است که از زمان بودلر تا امروز، همیشه دعوای طرفداران هنر آوانگارد با حامیان ساخت و سازهای استادانه و قاعده مند و قانونی در جریان بوده و همیشه آوانگاردها، دردسرهای اتفاقی و اتفاق های پر دردسر به شمار آمده اند که گویا عمر دو روزه داشته و ماجراجوهائی بوده اند که جز از سوی عده ای مثل خودشان جدی گرفته نشده اند و حالا هم دوره شان گذشته است (متقابلاً آوانگاردها، اصلاً دیگران را آدم به حساب نیاورده اند، و آدم در اینجا یعنی هنرمند!).
با این همه به نظرم این حرف ها، زیادی نخ نماست. کاملاً روشن است که هرگز در دوران مدرن، بدون آوانگاردها که رأس تغییرات نترس و دیوانه وار و کن فیکون کننده بوده اند، هنر تحولی جدی نمی پذیرفته و این همه تنوع و رنگارنگی و انکشاف و کشف و نوآوری، محصول همان سر نترس آوانگاردها بوده، و خود ضدیت با آوانگاردیسم در دوران پست مدرن هم، کنشی آوانگارد محسوب می شده که تنها فرقش آن است که می خواهد از عادت کهنه ی آوانگاردیسم و نخبه گرائی و هنر خاص الخاص دور شود و آوانگاردیسم را در عرصه ی عمومی و نه تنها میان نخبگان، به نمایش بگذارد. آوانگاردیسم پاپ آرت ها، نمونه ی بارز این خواست است. آیا اندی وارهول آوانگارد نیست؟ پولاک و رائوشنبرگ چی؟
از طرف دیگر، معلوم است که نمی توان توقع داشت همه ی هنرمندان آوانگارد باشند. خیلی ها پیروان آن پیشروهای دیوانه در فضای تلطیف شده و پذیرفته شده ی معیارهای تازه اند و کارشان ظهور اثر استادانه است نه آوانگارد! دیالکتیک این دو، راز تداوم تولید اثر هنری و تحولات و اکتشافات آن است و الکی نباید بین پدیده های ضروری دعوای جدی و حذف راه انداخت.
اگر در جاهای مختلف، در سینما، نقاشی، موسیقی، داستان، ما در پی یادآوری حرکات پیشرو و شالوده شکن هستیم، به سبب آن است که فضای مستندمان را از نوعی رخوت و تقلید و خودناباوری و فقدان جاه طلبی و ابداع و شیوه های تکراری نجات دهیم. ما نمی توانیم و نباید به طور متافیزیکی با مسئله ی کار پیشرو و ساختارشکن و نوآورانه برخورد کنیم و مثلاً بگوئیم قعلاً اذهان نسل جوان را با امور حرفه ای و قوانین بپروریم تا بعد آنها را با کار آوانگارد آشنا سازیم. این نوعی استبداد رأی است. ما معلم پر مدعای هیچ نسلی نیستیم. ما فقط می توانیم گفتگو کننده های باهوش یا کم هوش، فروتن یا پر ادعائی باشیم که واقع نگر یا دچار توهم ایم.
نوع واقعگرایش آن است که بداند پدیده های زنده را با همه ی واقعیتش و با همه ی ابعادش می توان همزمان مورد گفتگو قرار داد. اگر وجهی از وجوه سینمای مستند ضرورت و نیاز به بحث از آموزه های حرفه ای و فنی و قواعد است، همان زمان، تحریک حس نوخواهی و عبور از قواعد موجود، ضرورت چشم پوشی ناپذیری است که باید به آن پاسخ دهیم و اذهان را از رخوت و عدم اعتماد به نفس و کار دلمرده و تکراری باز داریم. یا ذهن های آماده را تشویق کنیم شجاعانه به تجربه گری و نوآوری بپردازند و نترسند مستقل و خلاف عادت باشند. در اینجاست که صحبت از مایلز دیویس قشنگ و مفید و محرک است. مهارت، نبوغ و جنون ارثیه ی هیچ قومی نیست و در همه ی ملت ها گرایش به جهش در پاره ای از هنرمندان ظاهر می شود. نباید به آن پوزه بند زد و مهارش کرد؛ باید فضای بروز و تولدش را فراهم آورد و مسلماً در عرصه ی هنر ما هم این گرایشات آوانگارد راهگشاست. حالا این آدم آوانگارد می خواهد رفعت و صادق و نیما و مارکو باشد یا پرویز و عباس باشد یا منیره و یدالله باشد یا بهرام و بیژن و حسین. نعلبندیان و آوانسیان هم یادشان به خیر و قبل از آن تندرکیا که براهنی وامدار اوست و بالاخره آوانگاردهای جوان ما که خیلی اوقات افتضاح اند و تک و توکی توی آنها سرشان به تن شان می ارزد، مثل المیرا.
تا اینجا خواستم یادآوری کنم که حرف زدن از آوانگارد ضد آوانگاردهائی مثل مایلز دیویس چه فایده ای برای محاطبان مستند دارد. هیچ فایده نداشته باشد، ما را با فضای پیشرو هنر معاصر و جنونش آشنا می کند. گفتگو از عقل و فن به عهده ی دوستان دیگر. اگر فایده ای در مرور تاریخ جنون باشد این وظیفه را من به عهده گرفته ام.
پس زنده باد دیویس!

امیدوارم بیشتر این جوری بنویسی آقای میراحسان!!