یک توضیح طولانی :
دیگر حالا میشناسیدش و یا شاید میشناسیدش! مایلز دیویس، بنیانگذار فیوژن یک هنرمند موسیقی جاز، یک دیوانهی آوانگارد تمام عیار است. خوب باز هم دربارهی یک مجنون سخن گفتن کم کم دارد به نشانهی خطرناکی بدل میشود. نوازندهی باس گروه مایلز، ویکتور بیلی، دربارهی او میگوید :
«مایلز یکی از خلاق ترین موسیقیدانهای جاز است. یعنی خلاقیت تا مرز جنون و این جنون امکانات و درهای متعددی به روی موسیقی جاز و موسیقی معاصر گشوده است. او از سال ۱۹۶۷ تا زمان مرگش در سال ۱۹۹۱ از نوآوری باز نایستاد».
مایلز دیویس یک آوانگارد است. ما را به حیرت میاندازد، حوصلهمان را سر نمیبرد. استادها، حرفه ایهای پیرو پاتال، محققین عادت کرده به قواعد و تکرارهای کهنه شده، حوصلهی ما را سر میبرند بس که تنها چیزی که مورد توجه شان است مهارت در کلیشههاست. اما همهی مهارتها مشتی امور تمرینیاند که شما قادرید اگر بخواهید، کم و بیش به دست آورید. اما مایلز دیویس ها، به عنوان آوانگاردهای ضد آوانگارد، به ما چه می آموزند؟ با ما چه میکنند؟ ارزشش شان در چیست؟ برای یک مستندساز جوان چه لزومی دارد در این فضاها پرسه بزند؟ و با چنین پدیده هائی آشنا شود که عده ای آن را همهی راز آفرینش خلاق و عادت ستیز و رأس و سرچشمهی نوآوریها می دانند و کسانی، تنها دیوانگیهای یاوه که باید از آن برحذر بود، چون خراب کن و گمراه کن اند.
ببینید، واقعاً ماچرای هنر و نظمها و قوانین مستقرش شبیه سرنوشت و ماجرای حکومتهاست. حکومت ها همچون سیستمهای جدید با کلی ادعا و آرمان و توقع متولد میشوند، در آغاز جوان و راهگشا به نظر می رسند اما تقدیر هر حکومت آن است که پس از تولدش مسیری داشته باشد و بالاخره به پایان برسد. چرا به پایان می رسد؟ برای آن که دیگر حرف تازهای ندارد. کار تازهای از آن بر نمیآید. همهاش می شود فکر و ذکر حفظ خود با انواع مهارتها. همهاش میشود سرکوب هر امر نو، هر مطالبهی نو و این حفظ خود به هر قیمت، فاسد و کهنه و ناکارآمدش میکند. خودش که نمیتواند علیه خودش بشورد، پس لازم میآید از بیرون نیروهای تازه، حرفهای تازه و راه حلهای تازه ظاهر شوند. اولین ظهور این جریان تازه ویژگیاش سر نترس داشتن است؛ همان ظاهر شدن در قالب جریانی آوانگارد، ساختارزدا، دیوانه، قاعده ستیز . دیگرگون است؛ راه های کهنه را به مسخره میگیرد و روش تازهی حیاتش را با شجاعت اعلام میدارد.
مایلز دیویس ها، همهی آوانگاردها، و حتی آوانگاردهای ضد آوانگارد، فایده شان همین است که قدرت ابداع چیزی تازه و بی سابقه را دارند. ساختار شکن اند، نوآورند. آنها به ما میآموزند که اگر استعدادش را داریم، نترسیم که تجربه کنیم، نترسیم شلنگ تخته بیاندازیم، خلاف جریان آب شنا کنیم، آنچه را قاعدهها به ما آموخته اند، دور بریزیم و خلاف قانون های مطمئن گام برداریم.
مایلز دیویس ها به آدمی که هنر و جهنم اش را دارد یادآوری میکنند که میتوان در کار هنری قاعدهی خود را برپا کرد، به شرطی که خام و عقب مانده نباشد و خوب از آب درآید و قدرت و مهارتش مؤثر واقع شود. این آموزش را از هر هنرمندی، چه داستان نویس یا شاعر، معمار یا موسیقیدان و … میتوان گرفت. مستندساز متمایل به تجربه گری و گام زدن در راه های نرفته، از هر کس و هر جا میآموزد. برای همین، اطلاع یافتن اجمالی از چند و چون تجربه های آوانگارد، همیشه مفید است. آدم هائی که در این زمینه کنجکاوی دارند، هرگز ضرر نمی کنند.
به هر رو سر زدن به همسایه های سینمای مستند، دید و بازدید از پدر و پدربزرگ و عمو و دائی های آن، یعنی هنرهای مختلف، و جست و جوی پدیده ها و تجربه های آوانگارد را ادامه میدهیم. قرار و مدار «من اینجا هستم» که فراموشتان نشده : ولگردی در فضای من و توقفهایی در ایستگاههای آوانگاردیسم ضد آوانگارد و تأثیر مستندگرائی بر آن و بالعکس. میخواهم دو سه شماره دربارهی نمونههای کار آوانگارد در موسیقی مدرن و معنای گرایشات مستند در موسیقی آوانگاردهائی مثل اشتکهاوزن یا آرنت کولمن حرف بزنم و نشان دهم که استناد چه نقش مهمی در هنر پیشروی معاصر ـ در همه ی هنرها ـ دارد. حواسم پیشاپیش معطوف به مایلز دیوس است. از آنجائی که با مایلز دیویس اولین بار به وسیلهی محمد خداشناس آشنا شدم، از او خواستم معرفی اش را خودش به عهده گیرد. در شماره های بعد کمی بیشتر دربارهی اهمیت آشنائی با مایلز دیویس حرف خواهم زد.

منتظریم…!!